اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"
پارت "36"
"ویو جئون آنجلینا"
از صبح...
جیمین خونه نبود
منم کل روز رو توی اتاق کارم گذروندم
از صبح تا عصر فقط طراحی کردم...
یه طرح میکشیدم، پاک میکردم، دوباره از اول...
انقدر غرق کار شده بودم که نفهمیدم کی هوا تاریک شد..
آخر شب بود...
چراغهای خونه خاموش بودن و فقط نور کمرنگ اتاق کارم روشن بود..
دفتر طراحی رو بستم و از اتاق اومدم بیرون..
خونه زیادی ساکت بود...
یه نفس عمیق کشیدم و آروم سمت پلهها رفتم
همون موقع...
صدای باز شدن در اومد
خشکم زد
+جیمین؟
جوابی نیومدآرومتر گفتم:
+جیمین؟
این بار صدای بسته شدن در اومد
پس خودش بود آروم از پلهها پایین رفتم
+جیمین...
هنوز چند پله بیشتر پایین نرفته بودم که نزدیک آخرین پله...
پام بدجوری پیچ خورد:
+آخ..
تعادلمو از دست دادم
و نزدیک بود بیوفتم..
چشمامو بستم...
و لحظهی بعد یه دست دور کمرم حلقه شد
دست دیگهش پشت کمرم قرار گرفت و من کامل توی بغلش افتادم
صورتمون و بدن هامون کاملا به هم چسبیده بود
چند ثانیه فقط مات موندم
قلبم داشت دیوونهوار میزد نفسم قطع شده بود صورتم عرق کرد
صدای آرومش درست کنار گوشم پیچید:
_جانم؟
نفس نکشیدم
دوباره گفت:
_جانم؟
سرمو آروم بالا آوردم
چشمام افتاد توی چشمهاش خیلی نزدیک بود..
اونقدر نزدیک که گرمای نفسش رو حس میکردم
لبخند خیلی کوچیکی زد:
_جانم کوچولو؟
صورتم داغ شد:
+من...
صدام درنمیاومد نگاهش رفت سمت پام:
_پات پیچ خورد؟
آروم سر تکون دادم
دوباره نگام کرد:
_درد داری؟
+نه..
ولی هنوز توی بغلش بودم و هیچکدوممون انگار عجلهای برای فاصله گرفتن نداشتیم
نفس کشیدن انگار یادم رفته بود..
کف دستام عرق کرده بود و روی سر شونه ش بود
جیمین آروم گفت:
_آنجلینا...
اسمم رو اینجوری گفت که قلبم بیشتر لرزید
نگاهم افتاد روی لبهاش...
بعد سریع دوباره به چشمهاش نگاه کردم اون هم چند لحظه فقط نگام کرد انگار میخواست مطمئن بشه...
و بعد خیلی آروم صورتش رو نزدیک کرد پلکهام بیاختیار روی هم افتاد و لحظهی بعد...
گرمای لبهاش رو روی لبام حس کردم..
لباش باز و بسته میشد..
و اروم با زبونش دهنمو مزه میکرد..
منم توی شوک بودم..
ولی همون چند ثانیه کافی بود تا مغزم کاملاً خالی بشه
وقتی ازم فاصله گرفت...
هنوز دستش دور کمرم بود چشمامو آروم باز کردم.
چند ثانیه فقط نگاهش کردم
نه من حرفی زدم نه اون..
فقط قلبم بود که با شدت میزد
جیمین خیلی آروم پرسید:
_خوبی؟
لبمو جمع کردم و با صدای خیلی آرومی گفتم:
+نه...
نه میدونستم حرف بزنم..
و نه نگاهش کنم..
خجالت میکشیدم..
ابروش کمی بالا رفت
_چرا؟
اخم ریزی کردم:
+چون...
یه نفس عمیق کشیدم
+تو چرا اینجوری میکنی؟
لبخند محوی زد:
_چه جوری؟
با حرص نگاش کردم:
+همین دیگه...
و برای اولین بار...
حتی خودمم نمیدونستم ازش عصبانیام یا فقط از این ناراحتم که قلبم هنوز اینقدر تند میزد..
شرط؟
150 لایک..
70 بازنشر..
🙂↔️حیحی
پارت "36"
"ویو جئون آنجلینا"
از صبح...
جیمین خونه نبود
منم کل روز رو توی اتاق کارم گذروندم
از صبح تا عصر فقط طراحی کردم...
یه طرح میکشیدم، پاک میکردم، دوباره از اول...
انقدر غرق کار شده بودم که نفهمیدم کی هوا تاریک شد..
آخر شب بود...
چراغهای خونه خاموش بودن و فقط نور کمرنگ اتاق کارم روشن بود..
دفتر طراحی رو بستم و از اتاق اومدم بیرون..
خونه زیادی ساکت بود...
یه نفس عمیق کشیدم و آروم سمت پلهها رفتم
همون موقع...
صدای باز شدن در اومد
خشکم زد
+جیمین؟
جوابی نیومدآرومتر گفتم:
+جیمین؟
این بار صدای بسته شدن در اومد
پس خودش بود آروم از پلهها پایین رفتم
+جیمین...
هنوز چند پله بیشتر پایین نرفته بودم که نزدیک آخرین پله...
پام بدجوری پیچ خورد:
+آخ..
تعادلمو از دست دادم
و نزدیک بود بیوفتم..
چشمامو بستم...
و لحظهی بعد یه دست دور کمرم حلقه شد
دست دیگهش پشت کمرم قرار گرفت و من کامل توی بغلش افتادم
صورتمون و بدن هامون کاملا به هم چسبیده بود
چند ثانیه فقط مات موندم
قلبم داشت دیوونهوار میزد نفسم قطع شده بود صورتم عرق کرد
صدای آرومش درست کنار گوشم پیچید:
_جانم؟
نفس نکشیدم
دوباره گفت:
_جانم؟
سرمو آروم بالا آوردم
چشمام افتاد توی چشمهاش خیلی نزدیک بود..
اونقدر نزدیک که گرمای نفسش رو حس میکردم
لبخند خیلی کوچیکی زد:
_جانم کوچولو؟
صورتم داغ شد:
+من...
صدام درنمیاومد نگاهش رفت سمت پام:
_پات پیچ خورد؟
آروم سر تکون دادم
دوباره نگام کرد:
_درد داری؟
+نه..
ولی هنوز توی بغلش بودم و هیچکدوممون انگار عجلهای برای فاصله گرفتن نداشتیم
نفس کشیدن انگار یادم رفته بود..
کف دستام عرق کرده بود و روی سر شونه ش بود
جیمین آروم گفت:
_آنجلینا...
اسمم رو اینجوری گفت که قلبم بیشتر لرزید
نگاهم افتاد روی لبهاش...
بعد سریع دوباره به چشمهاش نگاه کردم اون هم چند لحظه فقط نگام کرد انگار میخواست مطمئن بشه...
و بعد خیلی آروم صورتش رو نزدیک کرد پلکهام بیاختیار روی هم افتاد و لحظهی بعد...
گرمای لبهاش رو روی لبام حس کردم..
لباش باز و بسته میشد..
و اروم با زبونش دهنمو مزه میکرد..
منم توی شوک بودم..
ولی همون چند ثانیه کافی بود تا مغزم کاملاً خالی بشه
وقتی ازم فاصله گرفت...
هنوز دستش دور کمرم بود چشمامو آروم باز کردم.
چند ثانیه فقط نگاهش کردم
نه من حرفی زدم نه اون..
فقط قلبم بود که با شدت میزد
جیمین خیلی آروم پرسید:
_خوبی؟
لبمو جمع کردم و با صدای خیلی آرومی گفتم:
+نه...
نه میدونستم حرف بزنم..
و نه نگاهش کنم..
خجالت میکشیدم..
ابروش کمی بالا رفت
_چرا؟
اخم ریزی کردم:
+چون...
یه نفس عمیق کشیدم
+تو چرا اینجوری میکنی؟
لبخند محوی زد:
_چه جوری؟
با حرص نگاش کردم:
+همین دیگه...
و برای اولین بار...
حتی خودمم نمیدونستم ازش عصبانیام یا فقط از این ناراحتم که قلبم هنوز اینقدر تند میزد..
شرط؟
150 لایک..
70 بازنشر..
🙂↔️حیحی
- ۳.۲k
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط