{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

in your eyes

#in_your_eyes
part_2۷

ازش جدا شدمو با یه حالت بامزه گفتم:
خب دیگه بسه زیادی احساساتی شدیم
من میرم تو اتاقم
میبینمت

لُپمو کشید و باشه ای گفت
رفتم داخل اتاقم
روی تخت دراز کشیدم
گوشیمو باز کردم

اصلا یادم‌ نبود به کارینا و لیا دیشب پیام بدم که حالم خوبه
امروز هم که اصن از موقعی که بیدار شدم تو گروه نرفتم
نزدیک ۱۰۰ تا پیام اومده بود
بعد از اینکه همه رو خوندم نوشتم:
سلام دخترا
من حالم خوبه ببخشید بهتون چیزی نگفتم
وقتی اون خبرو شنیدم اصلا حالم خوب نبود برا همین از مراسم رفتم

یکم‌ بعد جفتشون سین زدن
بعد از کلی سوال و جواب از صفحه چت بیرون اومدم و گوشی رو پرت کردم کنارم

یکم چشمامو رو هم گذاشتم
اما یکی مزاحم شد و گوشیم زنگ خورد
به تخت چنگ زدم و گوشیمو برداشتم
اسم رزیتا روی صفحه نمایان شد
چه عجب یه زنگ زد به ما
جواب دادم

انقدر که بلند گفت کایلا صورتمو جمع کردم و گوشی رو از گوشم دور کردم
خلاصه حرفش این بود خبر ازدواج رو که شنیده پریده هوا و قراره فردا با عمو و زنعمو بیان

راستش خیلی خوشحالم که داره میاد
رزیتا دختر عموی منه و دورگه هست
مادرش آمریکاییه و پدرش کره ای
۲۱ سالشه
آمریکا زندگی میکنن اما هر سال چند بار میان به کره و منم‌ توی این ۳ سال که آمریکا بودم باهاشون ارتباط داشتم


اسلاید۲. رزیتا



#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۶۶)

in your eyes

in your eyes

in your eyes

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط