{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

in your eyes

#ni_you_eyes
part_24


از ماشین پیاده شدم
محافظ در بزرگ عمارت رو باز کرد و وارد حیاط شدم
همه سرشونو خم کردن
در زدم ، آجوما در رو باز کرد:
خوش اومدی دخترم
لبخند زدم
رفتم داخل
مادر و پدر و مادربزرگ داخل سالن بودن
مامانم بلند شد و نگران صدام کرد:
کایلا!
بدون اینکه اصلا نگاهشون کنم سریع رفتم بالا
بخاطر این‌که چیزی بهم نگفتن از دستشون خیلی خیلی عصبانی ام
به سمت اتاق کار پدربزرگ قدم برداشتم
نفس عمیقی کشیدم و در زدم
پدربزرگ با صدایی محکم گفت:
بیا تو
در رو باز کردم
مشغول چک کردن پرونده بود
پدربزرگ به محض اینکه نگاهش به من افتاد شروع کرد:
دیشب کجا بودی؟ چرا بی اجازه مراسم رو ترک کردی؟
بدون مکث یه قدم جلو اومدم
دستام رو مشت کرده بودم و صدام پر عصبانیت بود:
واقعا مهمه که کجا بودم؟
پس بزارین بهتون بگم
نیومدم عمارت چون نمیخواستم وسط سوال و جواب و تصمیمات شما گیر کنم!

پدربزرگ از حرفام کمی جا خورده بود اما نشون نداد:
کایلا.......این فقط درباره تو نیست . وقتی صحبت از خانواده و موقعیت ما میشه بعضی چیزا باید مشخص بشه و نمیتونی ازش ساده بگذری

چشمام ‌کمی خیس شد واقعا میخوان با همین چند تا کلمه خر کنن منو؟
لبمو گاز گرفتم و گفتم:
پس چرا من؟
من هنوز ۱۸ سالم هم نشده و مدرسه میرم.
دوست ندارم وارد چیزی بشم که نمیخوام!!
چرا باید بین مهمونا بفهمم که همه چیز از قبل برنامه ریزی شده و من اختیاری ندارم؟
دست از این کاراتون بردارین لطفا . هر سری که برام یه تصمیم می‌گرفتید میگفتم حتما بخاطر خودمه و قبول میکردم اما الان نه! دیگه همچین کاری رو نمیخوام انجام بدم

پدربزرگ کمی خم شد دست هاش رو روی میز مشت کرد با صدایی محکم گفت:
چون تو عضوی از این خانواده ای و همه اینکارا برای حفاظت از ما و حفظ موقعیت‌مونه
تو که میدونی ما چقدر دشمن داریم
اینو باید قبول کنی
آخرشو کمی بلند گفت

عصبی خندیدم و کمی بلند طوری که صدام پیچید گفتم:
قبول؟ من نمیخوام هیچ چیزی رو قبول کنم!
شما حق ندارین آینده منو اینجوری بسازین

پدربزرگ لحظه ای سکوت کرد . خیلی جدی نگام میکرد
خیلی وقته کسی سعی نکرده از دستورش سر پیچی کنه
گفت:
این مسئله ساده نیست
تو باید بفهمی بعضی چیزا لازمه که انجام بشه
نمیتونی سر پیچی کنی

تو چشماش نگاه کردم
تاحالا انقدر عصبانی نبودم
برگشتم سمت در دستمو رو دستگیره گذاشتم قبل اینکه باز کنم گفتم:
میدونم شما کار خودتونو میکنین ولی من بازم میگم
شمرده شمرده تکرار کردم:
من..... این.....ازدواج رو.....نمیخوام
پدربزرگ تا میخواست دهن باز کنه در رو باز کردم بیرون رفتم و محکم بستم
لحظه ای صدای در توی راهرو پخش شد
سریع رفتم به سمت اتاقم و درو بستم
همین که در بسته شد به در تکیه دادم
پاهام سست شد و باعث شد روی زمین بشینم
حس خالی شدن میکنم
اگه اون حرفارو نمیگفتم آروم نمیگرفتم
......

چون وقت نمیکنم بزارم شرط میزارم
۱۰۰ لایک و ۵۰ کامنت



#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۲۴)

☆فرشته فالوشه☆@china_korea

in your eyes

بیب من برمیگردمپارت : 91+ جونگکوک ما تو جنگل چیکار میکنیم_ ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط