in your eyes
#in_your_eyes
part_2۸
ویو کایلا
نور خورشید روی صورتم میتابید
چشمامو باز کردم و به سقف خیره شدم
یادم اومد امروز باید برم فرودگاه
از جام بلند شدم
رفتم wc و کار های لازم رو انجام دادم
دیگه یجورایی بهتر شده بودم
ساعت ۹:۳۷ بود و باید ۱۰:۱۵ فرودگاه باشم
یه میکاپ ساده کردم و لباسمو پوشیدم موهامو ریختم دورم
یه ادکلن زدم و رفتم پایین
بقیه قرار بود تو عمارت منتظر بمونن و من و تهیونگ با هم بریم
جلوی در خونه وایساده بود و با تلفن صحبت میکرد
بعد از تموم شدن تلفنش نگاهی بهم انداخت و گفت:
بریم؟
آره ای گفتم و پشت سرش از در خارج شدیم
در ماشین رو باز کردم و روی صندلی شاگرد نشستم کمربند بستم و حرکت کردیم
کمی بعد رسیدیم
هنوز پنج دقیقه مونده
پیاده شدیم و رفتیم داخل
یکم منتظر موندیم تا برسن
و بالاخره
رزیتا با چمدونش بدو بدو میومد سمتم و عمو و زنعمو هم پشتش بودن
انگار نه انگار اون بزرگتره . لبخند به لبم اومد
رفتم سمتش و تا به هم رسیدیم چمدونش رو ول کرد و بغلم کرد
رزیتا گفت: دلم برات تنگ شده بود
انگار یک ساله ندیدمت ولی همین چند روز پیش بود
خنده ای کردم و گفتم: ها ها ها نگاه کن من چقدر مهمم اصلا بدون من نمیشه زندگی کرد
خندید
از بغلم بیرون اومد و گفت: بسه دیگه پرو شدی
با خنده گفتم: عههه بیشرف
تهیونگ نزدیک شد و گفت: من هم اینجا دسته بیلم نه؟
رزیتا خندید و رفت بغلش تهیونگ هم بغلش کرد
زنعمو و عمو هم اومدن
رفتم سمتشون و بغلشون کردم و گفتم:
دلم براتون تنگ شده بود
زنعمو به کره ای مسلط بود پس کره ای صحبت میکرد:
منم دلم برات تنگ شده بود جوجم
بعد از اینکه اومدن با هم رفتیم عمارت
وارد حیاط شدیم......
اسلاید ۲. لباس کایلا
لایک یادتون نره خوشگلا ♥️
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_2۸
ویو کایلا
نور خورشید روی صورتم میتابید
چشمامو باز کردم و به سقف خیره شدم
یادم اومد امروز باید برم فرودگاه
از جام بلند شدم
رفتم wc و کار های لازم رو انجام دادم
دیگه یجورایی بهتر شده بودم
ساعت ۹:۳۷ بود و باید ۱۰:۱۵ فرودگاه باشم
یه میکاپ ساده کردم و لباسمو پوشیدم موهامو ریختم دورم
یه ادکلن زدم و رفتم پایین
بقیه قرار بود تو عمارت منتظر بمونن و من و تهیونگ با هم بریم
جلوی در خونه وایساده بود و با تلفن صحبت میکرد
بعد از تموم شدن تلفنش نگاهی بهم انداخت و گفت:
بریم؟
آره ای گفتم و پشت سرش از در خارج شدیم
در ماشین رو باز کردم و روی صندلی شاگرد نشستم کمربند بستم و حرکت کردیم
کمی بعد رسیدیم
هنوز پنج دقیقه مونده
پیاده شدیم و رفتیم داخل
یکم منتظر موندیم تا برسن
و بالاخره
رزیتا با چمدونش بدو بدو میومد سمتم و عمو و زنعمو هم پشتش بودن
انگار نه انگار اون بزرگتره . لبخند به لبم اومد
رفتم سمتش و تا به هم رسیدیم چمدونش رو ول کرد و بغلم کرد
رزیتا گفت: دلم برات تنگ شده بود
انگار یک ساله ندیدمت ولی همین چند روز پیش بود
خنده ای کردم و گفتم: ها ها ها نگاه کن من چقدر مهمم اصلا بدون من نمیشه زندگی کرد
خندید
از بغلم بیرون اومد و گفت: بسه دیگه پرو شدی
با خنده گفتم: عههه بیشرف
تهیونگ نزدیک شد و گفت: من هم اینجا دسته بیلم نه؟
رزیتا خندید و رفت بغلش تهیونگ هم بغلش کرد
زنعمو و عمو هم اومدن
رفتم سمتشون و بغلشون کردم و گفتم:
دلم براتون تنگ شده بود
زنعمو به کره ای مسلط بود پس کره ای صحبت میکرد:
منم دلم برات تنگ شده بود جوجم
بعد از اینکه اومدن با هم رفتیم عمارت
وارد حیاط شدیم......
اسلاید ۲. لباس کایلا
لایک یادتون نره خوشگلا ♥️
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۳۶.۸k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط