{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

«روحم را به وصالِ او گره زدم؛ حالا هر طوفانی هم بیاید، من

«روحم را به وصالِ او گره زدم؛ حالا هر طوفانی هم بیاید، من در آغوشِ آرامشم. ✨»

«وقتی روحم را به او رساندم، فهمیدم که هیچ‌چیز نمی‌تواند مرا زمین بزند. من به او وصلم.»

«در وصالِ او، گم شدم تا خودم را پیدا کنم؛ حالا هزاران مشکل هم در برابرِ این عشق هیچ است.»

خدا برایم کافیست...
دیدگاه ها (۰)

حالا که اسب‌های سینه‌ام سرکشی نمی‌کنند، اکنون که طوری آرام گ...

پارت چهارم حالا دیگر خبری از ماریا‌ی ترسان نبود. کنارش ایستا...

Fourteen

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۰" در آغوش رویای آبی ات "...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

ددی مافیاپارت ۵________________________🌜🌕🌛__________________...

★彡   Part 56 彡★ ( تهیونگ ) من چی گفتم؟اشتباهه.رینا هیچ وقت ن...

Part.1#مرد_مندورِ آتش نشسته بودیم؛ صدای خنده‌ها و پچ‌پچ‌های ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط