{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی جونگ کوک

سریع از هم جدا شدیم...

مدیر بود...

واییییییی یعنی دیده بود...

مدیر: اتفاقی افتاده...

جونگ کوک خیلی خونسرد شروع به حرف زدن کرد...

- نه.. فقدر داشتم با ات درباره امتحان هاش صحبت میکردم...

مدیر: استاد خوبی هستید.. خوشحالم که به این دانشگاه اومدید....

- ممنون...

- خوب ما دیگه میریم سر کلاس...

مدیر: ها بله...

جونگ کوک با چشماش اشاره کرد برم بیرون...

سریع تعظیمی برای مدیر کردم و از اتاق بیرون اومدم...

جونگ کوک هم پشت سرم بیرون اومد...

- ترسیدی نه..؟!

+ اره... اگه مدیر این صحنه رو میدید.. مطمئنم هر دومون رو اخراج میکرد...

- تا وقتی که من هستم نمی‌ تونه...

برای اولین بار بهش لبخندی زدم... اونم لبخندی بهم زد...

چه لبخند قشنگی داشت...
کاش هیچ وقت لبخندش رو پشت اون چهره سرد و جدیش غایم نکنه...
به کلاس رسیدم...

ولی قبل از اینکه وارد کلاس بشیم دستمو گرفت و سریع دوباره بوسه ای روی لبام کاشت...

ازم جدا شد و درو باز کرد و وارد کلاس شد...

پشت سرش وارد کلاس شدم...

به سمت نیمکتم رفتم و نشستم‌‌...

= هی ات کجا رفتید یک ساعته...

+ بعدا..بهت میگم...

لیا اخم بزرگی کرد..

= نمی‌خوام الان بگو...

حرفشو حالت جیغ گفت که صدای جونگ کوک بلند شد...

- خانم لیا اگه میخواید سر کلاس حرف بزنید برید بیرون...

لیا سریع صاف نشست‌‌‌.

= ببخشید استاد.

و ساکت شد...

نگاهمو بالا آوردم که با کوک چشم تو چشم شدیم..

اون پوزخند میزد ولی من از شدت خجالت سرمو پایین انداختم...


|چند ساعت بعد|

بالاخره زنگ پایان کلاس به صدا درآمد.

صدای کشیده شدن صندلی‌ها و جمع کردن وسایل، تمام کلاس را پر کرد.


با کلافگی کیفمو روی دوشم گذاشتم‌ و نگاهمو به لیا دادم...

سرشو روی میز گذاشته بود و چرت میزد...

آخه الان وقت خوابه...

تکونی بهش دادم که بیدار نشد...
دستش را بالا آورد و بدون اینکه سرش را بلند کند، دستم را کنار زد.

+ هی لیا بلند شو...

= ات خودت برو امروز...

+ من بدون تو می‌ترسم تنهایی برم خونه...

لیا بالاخره سرش را بلند کرد و با چشمان خواب‌آلود نگاهم کرد.

= اه لعنتی...

از جاش بلند شد و کولشو به سمتم پرت کرد...

=برای اینکه باهات بیام، کل راه باید کولمو بیاری.

کوله را گرفتم.

همین که روی دستم افتاد، تقریباً تعادلم را از دست دادم.

+ چی توی این گذاشتی؟! چرا این‌قدر سنگینه؟

لیا خندید.

= غرغر نکن. راه بیفت.

+ لیا، به خونه برسیم کلتو می‌کنم!

= من امروز نمی‌رم خونه.

چرا؟

= می‌رم خونه‌ی فامیل عزیزمون.

با حالت خاصی روی کلمه‌ی ...عزیزمون.. تأکید کرد.

خوب می‌دونستم از بعضی فامیل‌هاش متنفره؛ دقیقاً مثل خودم که همیشه از بعضی مهمونی‌های خانوادگی فرار می‌کردم.

+ اوف... خیلی خب. بریم.

از کلاس بیرون رفتیم و به سمت در خروجی دانشگاه حرکت کردیم.


همین که از محوطه خارج شدیم...


🩵ادامه دارد...🪐

حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 🐾🫂
دیدگاه ها (۲۴)

چند پارتی جونگ کوک

چند پارتی جونگ کوک

چند پارتی درخواستی

#عاشقت _شدمپارت سومویو آتمن و لیا رفتیم بیرونکه تهیونگ و جون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط