in your eyes
#in_your_eyes
part_78
ویو جونگ کوک
چند ساعت گذشته بود...
اما حتی نفهمیدم چطور گذشت
روی صندلی کنار تختش نشسته بودم
از وقتی رسیده بودیم بیمارستان... حتی یه لحظه هم از کنارش تکون نخورده بودم
دستم دور دست سردش قفل شده بود
دکتر گفته بود حالش از خطر گذشته
گفته بود بدنش فقط دیگه توان نیاورده
کمآبی...
خستگی...
بیخوابی...
گرسنگی...
همهشون باهم باعث شده بودن از هوش بره.
گفته بود جای نگرانی نیست
اما...
اگه جای نگرانی نبود...
پس چرا هنوز چشمهاشو باز نکرده بود؟
نگاهم روی صورت آرومش ثابت موند
همه اون کبودیهای ریز روی مچ دستش...
اون خراش کوچیکی که کنار گردنش بود...
آروم انگشتامو روی پشت دستش کشیدم
زیر لب گفتم:
تو که همیشه انقدر حرف میزدی...
الان چرا هیچی نمیگی...؟
لبخند تلخی روی لبم نشست
ادامه دادم:
میدونی این دو روز چی بهم گذشت...؟
همه جارو گشتم..
تمام لحظهها فقط به این فکر میکردم که نکنه دیر برسم...
نکنه...
نتونستم جملهمو تموم کنم
نفسم لرزید
سرمو پایین انداختم
برای اولین بار بعد از سالها...
هیچ تلاشی برای نگه داشتن اشکام نکردم
قطرهای روی دست کایلا افتاد
خم شدم
پیشونیمو آروم روی دستش گذاشتم.
چشمامو بستم
صدای خودم به سختی شنیده میشد
ببخش...
ببخش که دیر رسیدم...
ببخش که نتونستم زودتر پیدات کنم...
من...
قول داده بودم مراقبت باشم...
اشکام بیاختیار پایین میومدن
تمام اون دو روز...
تمام اون ترس...
تمام اون فکرهای لعنتی...
همهشون یه جا روی سرم خراب شده بودن
آروم دستشو بین هر دو دستم گرفتم
فقط...
یه بار دیگه چشماتو باز کن...
هرچقدر میخوای باهام دعوا کن...
هرچقدر میخوای غر بزن...
فقط...
بیدار شو...
صدای تق تق آروم در باعث شد سرمو بلند کنم.
پرستار داخل اومد
با صدای آرومی گفت:
آقای جئون...
خانوادهها بیرون منتظرن
نگاهی به کایلا انداختم
بعد آروم دستشو فشار دادم
زود برمیگردم...
از اتاق بیرون اومدم
همین که در بسته شد...
همه با نگرانی دورم جمع شدن
مادر کایلا اولین نفر پرسید:
حالش چطوره؟
چند ثانیه سکوت کردم
بعد آروم گفتم:
دکتر گفته خطر رفع شده...
پدرش پرسید:
پس چرا هنوز بیدار نشده؟
نگاهم از زمین جدا نشد
گفتم:
بخاطر دارو هاست... بدنش خیلی ضعیف شده... گفتن شاید چند ساعت طول بکشه.
همه نفس راحتی کشیدن.
اما من...
نمیتونستم.
از بینشون رد شدم
رفتم تا انتهای راهرو
روی یکی از صندلیها نشستم
آرنجامو روی زانوهام گذاشتم
سرمو بین دستام گرفتم
تمام بدنم خسته بود.
ولی ذهنم...
بدتر از همیشه کار میکرد
همون موقع صدای قدمهایی نزدیک شد.
سرمو بلند نکردم
فقط فهمیدم یکی کنارم نشست.
صدای تهیونگ بود
چند لحظه سکوت کرد
بعد آروم گفت:
بالاخره پیداش کردی.
سرمو به دیوار تکیه دادم
با صدایی گرفته گفتم:
ولی وقتی دیدمش...
دیگه اون کایلا همیشگی نبود...
تهیونگ چیزی نگفت
فقط دستشو روی شونم گذاشت
و دوباره سکوت...
تنها چیزی که توی ذهنم میچرخید...
یه جمله بود.
"فقط بیدار شو..."
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_78
ویو جونگ کوک
چند ساعت گذشته بود...
اما حتی نفهمیدم چطور گذشت
روی صندلی کنار تختش نشسته بودم
از وقتی رسیده بودیم بیمارستان... حتی یه لحظه هم از کنارش تکون نخورده بودم
دستم دور دست سردش قفل شده بود
دکتر گفته بود حالش از خطر گذشته
گفته بود بدنش فقط دیگه توان نیاورده
کمآبی...
خستگی...
بیخوابی...
گرسنگی...
همهشون باهم باعث شده بودن از هوش بره.
گفته بود جای نگرانی نیست
اما...
اگه جای نگرانی نبود...
پس چرا هنوز چشمهاشو باز نکرده بود؟
نگاهم روی صورت آرومش ثابت موند
همه اون کبودیهای ریز روی مچ دستش...
اون خراش کوچیکی که کنار گردنش بود...
آروم انگشتامو روی پشت دستش کشیدم
زیر لب گفتم:
تو که همیشه انقدر حرف میزدی...
الان چرا هیچی نمیگی...؟
لبخند تلخی روی لبم نشست
ادامه دادم:
میدونی این دو روز چی بهم گذشت...؟
همه جارو گشتم..
تمام لحظهها فقط به این فکر میکردم که نکنه دیر برسم...
نکنه...
نتونستم جملهمو تموم کنم
نفسم لرزید
سرمو پایین انداختم
برای اولین بار بعد از سالها...
هیچ تلاشی برای نگه داشتن اشکام نکردم
قطرهای روی دست کایلا افتاد
خم شدم
پیشونیمو آروم روی دستش گذاشتم.
چشمامو بستم
صدای خودم به سختی شنیده میشد
ببخش...
ببخش که دیر رسیدم...
ببخش که نتونستم زودتر پیدات کنم...
من...
قول داده بودم مراقبت باشم...
اشکام بیاختیار پایین میومدن
تمام اون دو روز...
تمام اون ترس...
تمام اون فکرهای لعنتی...
همهشون یه جا روی سرم خراب شده بودن
آروم دستشو بین هر دو دستم گرفتم
فقط...
یه بار دیگه چشماتو باز کن...
هرچقدر میخوای باهام دعوا کن...
هرچقدر میخوای غر بزن...
فقط...
بیدار شو...
صدای تق تق آروم در باعث شد سرمو بلند کنم.
پرستار داخل اومد
با صدای آرومی گفت:
آقای جئون...
خانوادهها بیرون منتظرن
نگاهی به کایلا انداختم
بعد آروم دستشو فشار دادم
زود برمیگردم...
از اتاق بیرون اومدم
همین که در بسته شد...
همه با نگرانی دورم جمع شدن
مادر کایلا اولین نفر پرسید:
حالش چطوره؟
چند ثانیه سکوت کردم
بعد آروم گفتم:
دکتر گفته خطر رفع شده...
پدرش پرسید:
پس چرا هنوز بیدار نشده؟
نگاهم از زمین جدا نشد
گفتم:
بخاطر دارو هاست... بدنش خیلی ضعیف شده... گفتن شاید چند ساعت طول بکشه.
همه نفس راحتی کشیدن.
اما من...
نمیتونستم.
از بینشون رد شدم
رفتم تا انتهای راهرو
روی یکی از صندلیها نشستم
آرنجامو روی زانوهام گذاشتم
سرمو بین دستام گرفتم
تمام بدنم خسته بود.
ولی ذهنم...
بدتر از همیشه کار میکرد
همون موقع صدای قدمهایی نزدیک شد.
سرمو بلند نکردم
فقط فهمیدم یکی کنارم نشست.
صدای تهیونگ بود
چند لحظه سکوت کرد
بعد آروم گفت:
بالاخره پیداش کردی.
سرمو به دیوار تکیه دادم
با صدایی گرفته گفتم:
ولی وقتی دیدمش...
دیگه اون کایلا همیشگی نبود...
تهیونگ چیزی نگفت
فقط دستشو روی شونم گذاشت
و دوباره سکوت...
تنها چیزی که توی ذهنم میچرخید...
یه جمله بود.
"فقط بیدار شو..."
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۱.۰k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط