Gentlemanshusband
#Gentlemans_husband
#season_Third
#part_290
به اینجا که رسید صدای هق هق ارومش بلند شد
_میدونی چیه؟ من حق داشتم به این مرد علاقع مند بشم... میتونست خیلی راحت تحقیرم کنه! بهم بگه من هیچی ندارم چطوری به خودم اجازه دادم عاشقش بشم؟
ولی نه خیلی جنتلمن ازم درخواست بخشش کرد...
دستشو گرفتو اروم بغـ/لش کردم
همراهم بیا
رفتیم توی الاچیق نشستیم.
دستشو گرفتم تو دست خودمو نوازش وار روش تکون دادم
ببین سلین
من از این موضوع خبر داشتم
اگه اشتباه نکنم دقیق اون روزی که دیگه نیومدی اینجا من این موضوعو فهمیدم
راستش منو نامجون داستان های عجیبی باهم داشتیم
و سر اون داستانا من یه بلایی سر نامجون اوردم که مجبور شد از اون دختر جدا بشه
از روی عذاب وجدان دارم بهش کمک میکنم که دوباره به اون دختر برسه
میدونم کارم اشتباه
میدونم دوست خوبی نبودم
ولی بازم در کمال پرویی ازت طلب بخشش دارم
منو ببخش سلین متاسفم!
هق هقش اوج گرفت
دوباره بغـ/لش کردم
سرزنشم کن.
_نه..تو حق داشتی
میتونم موقعیتت رو درک کنم لیلی
دارم برای بخت سیاه خودم گریه میکنم
برای بد شناسیو بدبختیم
برای اینکه نتونستم هیچ وقت اونجوری که میخوام زندگی کنم
برای اینکه انگار زندگی منو فراموش کرده و
سرنوشت داره با خودش میگه
ولش کن این قویه!
هرچقدر هم در.. د بکشه بازم ادامه میده
برای همین بازم دارم عذاب میکشم
با حرفاش پا به پاش گریه کردم
چقد راست میگفت!
سلین هم مثل من زخم خورده بود
زندگی برعکس مرادش بود
اول که خانوادش رو از دست داد
و بعدشم اینجوری از طرف مرد مورد علاقهاش ضر.به خورد
ده دقیقه ای با سلین صحبت کردیم و بعد وقتی حالمون خوبتر شد وارد خونه شدیم
همچنین صدای خنده هاشون میومد
رو به سلین گفتم
میای پیش ما؟
تک خنده ای کرد
_نبابا با لوکا میخوایم بریم دور دور میخواد بره پیش دوست دخترش!
نبابااا لوکا هم بلده؟
_اره پس چی فکرکردی
خندیدم
راستی سلین
_هوم؟
دیگه اینجا نمیای؟ یعنی تو خونه پدرجون اینا نمیمونی؟
_راستش تصمیم داشتم نیام تا بتونم نامجونو رو فراموش کنم، ولی وقتی بیشتر بهش فکر کردم دیدم نمیتونم خانوم و پدرجون رو ول کنم
یجورایی بهشون وابسته ام
درست مثل بچهی خودشون بهم محبت میکنن
و چندین برابر بیشتر از اون چیزی که باید بهم حقوق میدن
اونا یه خانواده به شدت خوبن
نمیتونم ازشون دور شم... ولی به جون لوکا قسم از این به بعد.. نامجون فقط و فقط داداشمه!
حرفشو تایید کردم و حسابی از تصمیمش خوشحال شدم
با سلین خداحافظی کردم و به جمع بقیه پیوستم..
سمت مبلی که نامجون روش نشسته بود رفتم و کنارش نشستم
مادر جون خطاب به من گفت
_داشتیم خاطره های قدیم بچهارو رو زنده میکردیم، چه روزایی بود..
پس خوب موقع ای رسیدم!
خندیدو بلهای گفت
اینبار پدر جون گفت
_یادم میاد جونگکوک کلاس سوم ابتدایی بود
همیشه از درس فرار میکرد و هیچ علاقه ای بهش نداشت.. درست بر خلاف نامجون.
یه روز صبح مامانش امادش کردو فرستادیمش بره مدرسه
ظهر که شد دیدیم خبری ازش نیست و حسابی نگرانش شدیم
وقتی به مدرسش زنگ زدیم اوناهم گفتن که امروز مدرسه نیومده
گفتن جونگکوک روز قبلش گفته بود قراره با خانواده یه سفر بره..
برای همینم اون روز نیومده
منو مادرش حسابی گیج شده بودیم
تا غروب اون روز به هرجایی که به ذهنمون میرسید رفتیم ولی خبری از جونگکوک نبود که نبود
تا اینکه اونو توی انباری دیدیم
خیلی راحت با همون لباسای مدرسش گرفته بود خوابیده بود
240 لایک
#season_Third
#part_290
به اینجا که رسید صدای هق هق ارومش بلند شد
_میدونی چیه؟ من حق داشتم به این مرد علاقع مند بشم... میتونست خیلی راحت تحقیرم کنه! بهم بگه من هیچی ندارم چطوری به خودم اجازه دادم عاشقش بشم؟
ولی نه خیلی جنتلمن ازم درخواست بخشش کرد...
دستشو گرفتو اروم بغـ/لش کردم
همراهم بیا
رفتیم توی الاچیق نشستیم.
دستشو گرفتم تو دست خودمو نوازش وار روش تکون دادم
ببین سلین
من از این موضوع خبر داشتم
اگه اشتباه نکنم دقیق اون روزی که دیگه نیومدی اینجا من این موضوعو فهمیدم
راستش منو نامجون داستان های عجیبی باهم داشتیم
و سر اون داستانا من یه بلایی سر نامجون اوردم که مجبور شد از اون دختر جدا بشه
از روی عذاب وجدان دارم بهش کمک میکنم که دوباره به اون دختر برسه
میدونم کارم اشتباه
میدونم دوست خوبی نبودم
ولی بازم در کمال پرویی ازت طلب بخشش دارم
منو ببخش سلین متاسفم!
هق هقش اوج گرفت
دوباره بغـ/لش کردم
سرزنشم کن.
_نه..تو حق داشتی
میتونم موقعیتت رو درک کنم لیلی
دارم برای بخت سیاه خودم گریه میکنم
برای بد شناسیو بدبختیم
برای اینکه نتونستم هیچ وقت اونجوری که میخوام زندگی کنم
برای اینکه انگار زندگی منو فراموش کرده و
سرنوشت داره با خودش میگه
ولش کن این قویه!
هرچقدر هم در.. د بکشه بازم ادامه میده
برای همین بازم دارم عذاب میکشم
با حرفاش پا به پاش گریه کردم
چقد راست میگفت!
سلین هم مثل من زخم خورده بود
زندگی برعکس مرادش بود
اول که خانوادش رو از دست داد
و بعدشم اینجوری از طرف مرد مورد علاقهاش ضر.به خورد
ده دقیقه ای با سلین صحبت کردیم و بعد وقتی حالمون خوبتر شد وارد خونه شدیم
همچنین صدای خنده هاشون میومد
رو به سلین گفتم
میای پیش ما؟
تک خنده ای کرد
_نبابا با لوکا میخوایم بریم دور دور میخواد بره پیش دوست دخترش!
نبابااا لوکا هم بلده؟
_اره پس چی فکرکردی
خندیدم
راستی سلین
_هوم؟
دیگه اینجا نمیای؟ یعنی تو خونه پدرجون اینا نمیمونی؟
_راستش تصمیم داشتم نیام تا بتونم نامجونو رو فراموش کنم، ولی وقتی بیشتر بهش فکر کردم دیدم نمیتونم خانوم و پدرجون رو ول کنم
یجورایی بهشون وابسته ام
درست مثل بچهی خودشون بهم محبت میکنن
و چندین برابر بیشتر از اون چیزی که باید بهم حقوق میدن
اونا یه خانواده به شدت خوبن
نمیتونم ازشون دور شم... ولی به جون لوکا قسم از این به بعد.. نامجون فقط و فقط داداشمه!
حرفشو تایید کردم و حسابی از تصمیمش خوشحال شدم
با سلین خداحافظی کردم و به جمع بقیه پیوستم..
سمت مبلی که نامجون روش نشسته بود رفتم و کنارش نشستم
مادر جون خطاب به من گفت
_داشتیم خاطره های قدیم بچهارو رو زنده میکردیم، چه روزایی بود..
پس خوب موقع ای رسیدم!
خندیدو بلهای گفت
اینبار پدر جون گفت
_یادم میاد جونگکوک کلاس سوم ابتدایی بود
همیشه از درس فرار میکرد و هیچ علاقه ای بهش نداشت.. درست بر خلاف نامجون.
یه روز صبح مامانش امادش کردو فرستادیمش بره مدرسه
ظهر که شد دیدیم خبری ازش نیست و حسابی نگرانش شدیم
وقتی به مدرسش زنگ زدیم اوناهم گفتن که امروز مدرسه نیومده
گفتن جونگکوک روز قبلش گفته بود قراره با خانواده یه سفر بره..
برای همینم اون روز نیومده
منو مادرش حسابی گیج شده بودیم
تا غروب اون روز به هرجایی که به ذهنمون میرسید رفتیم ولی خبری از جونگکوک نبود که نبود
تا اینکه اونو توی انباری دیدیم
خیلی راحت با همون لباسای مدرسش گرفته بود خوابیده بود
240 لایک
- ۶۷.۶k
- ۱۵ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط