استاد من
🧚🏻 استاد من 🧚🏻
پارت⁶⁵
کوک:غذا هارو آوردن
یک ساعت بعد
کوک:میخوای برسونمت
سلین :نه ممنون خودم میرم
کوک: نه بشین خودم میبرمت
راستی خبری از کیم نداری ؟
سلین :نه
یول چقدر زود میخوابه
کوک:آره
خب بریم
و راه افتادیم
ترافیک شدیدی بود
سکوت سنگینی فضای ماشین رو پر کرده بود تا اینکه
کوک گفت:
یادته اون روز توی اون ترافیک چی بهم گفتی !
سلین:آرع
خب که چی ۲ سال از اون موضوع میگذره
کوک:همینطوری گفتم
سلین :لیا رو دوست داری ؟
کوک:عا آرع (مثل چی داره دروغ میگه)
تو چی جیمین رو دوست داری؟
سلین :خیلی
(اینم دروغ میگه)
کوک:به پای هم پیر شید
سلین : همچنین
کوک:زخم روی شکمت خوب نشده که
سلین :نه جاش مونده
کوک:خوبه
سلین : راستی اون روز پدرت بهم زنگ زد
کوک: چی. چی گفت(نگران و عصبی)
سلین :گفت باید ببینمت
روز دوشنبه یعنی فردا نه پس فردا
کوک:نرو(جدی)
سلین:چرا نباید برم
اصلا به تو چه
چرا اصلا بهت گفتم
کوک: گفتم تو حق نداری اون عوضی رو ببینی
سلین :به تو هیچ ربطی نداره
کوک:برو پایین
سلین :باشه اصلا چرا میخواستی برسونیم به جیمین میگفتم که میومد دنبالم
کوک:خوبه دیگ توی این بارون و این جاده خلوت جنگلی بگو بیاد دنبالت
تازه نزدیک بار هم هست
چند تا پسر کاشکی بیان مزاحمت شن
(و رفت )
سلین : واقعا منو جا گذاشت (با خودش حرف میزنه)
الان من چیکار کنم
ویو جونکوک ✨
رفتم یکم اونور تر خواستم ببینم که چه کاری میکنه
تو آینه داشتم نگاهش میکردم .
اون پاهای باریک و خوش فرمش بد جور منو
عاشق خودش میکرد
نمیدونم چرا این هرجا میره تاپ شلوارک میپوشه
من خیلی خیلی دوسش دارم
اگه رابطه اون با جیمین واقعی باشه چی
الان دیگ هیچ دلیلی نیست که سلین رو از خودم دور نگهدارم
ولی دلم
میخواد که یکم اذیتش کنم
همینطوری داشتم توی ذهنم حرف میزدم که با صدای جیغ یکی یه خودم اومدم
اون سلین بود
سریع پیاده شدم و رفتم دیدم که یه گربه پای سلین رو چنگ زده و داره از پاهاش خون میاد
سلین :جئون اینو از من جدا کن (گریه )
و کوک با تمام زورش گربه رو از پاهای سلین جدا میکنه
و سلین رو
براید استایل بغلش میکنه و میزاره تو ماشین
کوک:همینجا بشین تا برم داخل صندوق یه باند بیارم تا
پاهات رو ببندیم
ادامه دارد ....
پارت⁶⁵
کوک:غذا هارو آوردن
یک ساعت بعد
کوک:میخوای برسونمت
سلین :نه ممنون خودم میرم
کوک: نه بشین خودم میبرمت
راستی خبری از کیم نداری ؟
سلین :نه
یول چقدر زود میخوابه
کوک:آره
خب بریم
و راه افتادیم
ترافیک شدیدی بود
سکوت سنگینی فضای ماشین رو پر کرده بود تا اینکه
کوک گفت:
یادته اون روز توی اون ترافیک چی بهم گفتی !
سلین:آرع
خب که چی ۲ سال از اون موضوع میگذره
کوک:همینطوری گفتم
سلین :لیا رو دوست داری ؟
کوک:عا آرع (مثل چی داره دروغ میگه)
تو چی جیمین رو دوست داری؟
سلین :خیلی
(اینم دروغ میگه)
کوک:به پای هم پیر شید
سلین : همچنین
کوک:زخم روی شکمت خوب نشده که
سلین :نه جاش مونده
کوک:خوبه
سلین : راستی اون روز پدرت بهم زنگ زد
کوک: چی. چی گفت(نگران و عصبی)
سلین :گفت باید ببینمت
روز دوشنبه یعنی فردا نه پس فردا
کوک:نرو(جدی)
سلین:چرا نباید برم
اصلا به تو چه
چرا اصلا بهت گفتم
کوک: گفتم تو حق نداری اون عوضی رو ببینی
سلین :به تو هیچ ربطی نداره
کوک:برو پایین
سلین :باشه اصلا چرا میخواستی برسونیم به جیمین میگفتم که میومد دنبالم
کوک:خوبه دیگ توی این بارون و این جاده خلوت جنگلی بگو بیاد دنبالت
تازه نزدیک بار هم هست
چند تا پسر کاشکی بیان مزاحمت شن
(و رفت )
سلین : واقعا منو جا گذاشت (با خودش حرف میزنه)
الان من چیکار کنم
ویو جونکوک ✨
رفتم یکم اونور تر خواستم ببینم که چه کاری میکنه
تو آینه داشتم نگاهش میکردم .
اون پاهای باریک و خوش فرمش بد جور منو
عاشق خودش میکرد
نمیدونم چرا این هرجا میره تاپ شلوارک میپوشه
من خیلی خیلی دوسش دارم
اگه رابطه اون با جیمین واقعی باشه چی
الان دیگ هیچ دلیلی نیست که سلین رو از خودم دور نگهدارم
ولی دلم
میخواد که یکم اذیتش کنم
همینطوری داشتم توی ذهنم حرف میزدم که با صدای جیغ یکی یه خودم اومدم
اون سلین بود
سریع پیاده شدم و رفتم دیدم که یه گربه پای سلین رو چنگ زده و داره از پاهاش خون میاد
سلین :جئون اینو از من جدا کن (گریه )
و کوک با تمام زورش گربه رو از پاهای سلین جدا میکنه
و سلین رو
براید استایل بغلش میکنه و میزاره تو ماشین
کوک:همینجا بشین تا برم داخل صندوق یه باند بیارم تا
پاهات رو ببندیم
ادامه دارد ....
- ۴.۵k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط