{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه پارت ۵۳

جونگ‌کوک که اولش از این حرکتِ غیرمنتظره‌ام شوکه شده بود، حالا با چشمایی که انگار داشت از توش آتیش می‌بارید، بهم خیره شده بود. قشنگ می‌دیدم که چطوری مشت‌هاش گره شده. فکر کردم الان میاد و یه برخوردِ خشنِ دیگه می‌کنه، ولی اون فقط یه نفسِ عمیق کشید، انگار داشت تمامِ قدرتش رو جمع می‌کرد که سرِ من فریاد نزنه.

اومد نزدیک‌تر، خیلی نزدیک. دستش رو برد لایِ موهام و اون‌قدر محکم پیچوندشون که مجبور شدم سرم رو ببرم عقب. «تو فکر کردی من از اینکه اینجام خوشحالم؟ فکر کردی دلم نمی‌خواد آزاد باشی؟ ولی تهیونگ… تو نمی‌دونی بیرون چه خبره. تو نمی‌دونی اون‌ها چطوری بهت نگاه می‌کنن.»

صداش یهو افت کرد، انگار داشت از یه دردِ عمیق حرف می‌زد. «من نمی‌تونم تحمل کنم که حتی یک نفرِ دیگه بهت نگاهِ چپ بکنه. حالا هی لجبازی کن… ولی یادت باشه، من تا وقتی که مطمئن نشم اون بیرون برات امنه، نمی‌ذارم حتی پات رو از این در بذاری بیرون. حالا می‌خوای بشکنی، بشکن. می‌خوای ظرف پرت کنی، پرت کن. ولی از این اتاق، بیرون نمی‌ری.»

اون این رو گفت و با یه حرکتِ خشن، از اتاق رفت بیرون و در رو دوباره قفل کرد. من موندم وسطِ کلی خرده‌شیشه و غذایِ پخش شده رویِ زمین. می‌دونستم که اون هنوز نگرانِ منه، ولی این نگرانی‌اش داشت تبدیل می‌شد به یه قفسِ خیلی تنگ. و من؟ من دیگه نمی‌خواستم یه پرنده‌یِ قفسی باشم.
[پایان پارت۵۳]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵۳

ادامه پارت ۵۲ قسمت دوم

سناریو شوگاماشین رو که پارک کرد، در رو با یه شدت بست که صدای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط