پارت ۵۵
پارت ۵۵: وقتی درِ قفس باز است، اما فرار ممنوع!
اون روز، آزادیِ مشروطی که جونگکوک بهم داده بود، مثلِ یه تلهیِ بزرگ بود. تویِ عمارت راه میرفتم، ولی حس میکردم دیوارها دارن بهم زل میزنن. اون جینِ کوچولویِ من خیلی خوشحال بود که دوباره میتونست کنارم بازی کنه، ولی من… من دیگه نمیتونستم این وضعیت رو تحمل کنم. حسِ اینکه هر قدمی که برمیدارم یه بادیگارد مثلِ سایه دنبالم میآد، داشت دیوونهام میکرد.
شب شد. همه جا تویِ سکوتِ مطلق فرو رفت. اون جین رو بردم اتاقش و براش قصه خوندم تا خوابش برد. وقتی مطمئن شدم که بادیگاردِ همیشگیام، همون که جونگکوک بهش گفته بود «مراقب باش ولی زیاد نزدیک نشو»، سرش گرمِ خوردنِ شامِ دیرهنگام تویِ اتاقِ نگهبانیه، یه جرقه تویِ ذهنم زد.
راهِ فرار رو از قبل میدونستم. یه خروجیِ قدیمیِ مخصوصِ خدمتکارها بود که پشتِ بوتههایِ بلندِ باغِ پشتی قرار داشت. چند ماه پیش که داشتم با جونگکوک قدم میزدم، متوجهاش شده بودم. اگه میتونستم خودم رو برسونم به اون دروازهیِ کوچیکِ فلزی، دیگه راهِ برگشتی نبود.
قلبم داشت از تویِ سینه میاومد بیرون. پاهام رو با سختی حرکت میدادم که صدایِ ناهنجارِ جیرجیرِ کفشهام رویِ سنگفرش نیاد. هوا سرد بود و بادِ شدیدی لایِ درختها میپیچید. هر لحظه فکر میکردم الان یهو یکی از سایهها میپره بیرون و مچم رو میگیره.
به دیوارِ سنگیِ انتهایِ باغ رسیدم. قلبم تو دهنم بود. خیسِ عرق شده بودم، نه از گرما، از ترسِ خالص. دستام رو چسبوندم به لبهیِ دیوار و سعی کردم خودم رو بکشم بالا. وقتی بالاخره پام رو گذاشتم رویِ اونطرفِ دیوار، حس کردم انگار بالاخره دارم نفس میکشم. پاهایِ لرزونم رو زمین گذاشتم و با تمامِ وجودم دویدم سمتِ دروازه.
دستایِ لرزونم رو گذاشتم رویِ قفلِ فلزیِ دروازه. سرد بود و زنگزده. داشتم سعی میکردم بازش کنم که…
«کجا با این عجله، تهیونگ؟»
این صدا… این صدایِ بم و آروم… انگار تمامِ امیدم رو توی یه ثانیه دود کرد و فرستاد هوا. خشکم زد. آروم چرخیدم. تویِ تاریکی، فقط نورِ ضعیفِ ماه افتاده بود رویِ صورتش. جونگکوک تکیه داده بود به تنه بزرگِ یه درختِ کهن، و داشت با بیخیالیِ تمام سیگار میکشید. دودِ سیگارش تویِ هوا پخش شد و انگار داشت بهم میگفت: «دیدی؟ باز هم باختی.»پاهام سست شد. اون از همون اول میدونست. شاید از همون لحظهای که درِ اتاق رو باز کرده بود، میدونست که من قراره چه خبطی بکنم.
اومد جلو. سیگارش رو با نوکِ انگشتش روی زمین خاموش کرد. هیچ فریادی نمیزد، هیچ داد و بیدادی در کار نبود. همین سکوتش از خشمش ترسناکتر بود. وقتی رسید بهم، فقط چند سانتیمتر باهام فاصله داشت. اونقدر نزدیک که میتونستم بویِ تلخِ تنباکو و عطرِ همیشگیاش رو حس کنم.
«فکر کردی من اینقدر احمقم؟ فکر کردی اگه واقعاً میخواستم بری، بادیگاردها رو انقدر بیدقت انتخاب میکردم که بتونی در بری؟» دستش رو آورد بالا و تارِ مویی رو که افتاده بود رویِ صورتم، با آرومی زد کنار. «تو فقط یه بچه بودی که میخواست ببینه اگه از خونه بره بیرون، چی میشه. حالا دیدی چی میشه؟ هیچی. فقط سردت میشه و میفهمی که دنیایِ بیرون برایِ تو هنوز خیلی خطرناکه.»
خواستم چیزی بگم، خواستم باهاش بجنگم، ولی دیگه نایِ هیچچیزی نداشتم. فقط یه بغضِ سنگین تویِ گلوم بود.
جونگکوک بدونِ اینکه اجازه بده حرفی بزنم، بازوم رو گرفت و من رو کشید دنبالِ خودش. «بریم. بازیِ امشبت تموم شد. ولی یادت باشه… این بارِ دومی بود که سعی کردی از دستم فرار کنی. بارِ سومی در کار نخواهد بود، چون اون موقع دیگه پاهات رو اونقدر آسیب میبینن که نتونی حتی یه قدم هم برداری.»
اون شب، وقتی دوباره برگشتم توی اون عمارت، انگار اون دیوارها بلندتر و زندانبانها وحشتناکتر شده بودن. فرارِ من نه تنها آزادم نکرد، بلکه باعث شد جونگکوک اون رویِ تاریکتر و کنترلگرترش رو به رخم بکشه. حالا دیگه حتی اون «آزادیِ مشروط» رو هم نداشتم.
[پایان پارت ۵۵]
اون روز، آزادیِ مشروطی که جونگکوک بهم داده بود، مثلِ یه تلهیِ بزرگ بود. تویِ عمارت راه میرفتم، ولی حس میکردم دیوارها دارن بهم زل میزنن. اون جینِ کوچولویِ من خیلی خوشحال بود که دوباره میتونست کنارم بازی کنه، ولی من… من دیگه نمیتونستم این وضعیت رو تحمل کنم. حسِ اینکه هر قدمی که برمیدارم یه بادیگارد مثلِ سایه دنبالم میآد، داشت دیوونهام میکرد.
شب شد. همه جا تویِ سکوتِ مطلق فرو رفت. اون جین رو بردم اتاقش و براش قصه خوندم تا خوابش برد. وقتی مطمئن شدم که بادیگاردِ همیشگیام، همون که جونگکوک بهش گفته بود «مراقب باش ولی زیاد نزدیک نشو»، سرش گرمِ خوردنِ شامِ دیرهنگام تویِ اتاقِ نگهبانیه، یه جرقه تویِ ذهنم زد.
راهِ فرار رو از قبل میدونستم. یه خروجیِ قدیمیِ مخصوصِ خدمتکارها بود که پشتِ بوتههایِ بلندِ باغِ پشتی قرار داشت. چند ماه پیش که داشتم با جونگکوک قدم میزدم، متوجهاش شده بودم. اگه میتونستم خودم رو برسونم به اون دروازهیِ کوچیکِ فلزی، دیگه راهِ برگشتی نبود.
قلبم داشت از تویِ سینه میاومد بیرون. پاهام رو با سختی حرکت میدادم که صدایِ ناهنجارِ جیرجیرِ کفشهام رویِ سنگفرش نیاد. هوا سرد بود و بادِ شدیدی لایِ درختها میپیچید. هر لحظه فکر میکردم الان یهو یکی از سایهها میپره بیرون و مچم رو میگیره.
به دیوارِ سنگیِ انتهایِ باغ رسیدم. قلبم تو دهنم بود. خیسِ عرق شده بودم، نه از گرما، از ترسِ خالص. دستام رو چسبوندم به لبهیِ دیوار و سعی کردم خودم رو بکشم بالا. وقتی بالاخره پام رو گذاشتم رویِ اونطرفِ دیوار، حس کردم انگار بالاخره دارم نفس میکشم. پاهایِ لرزونم رو زمین گذاشتم و با تمامِ وجودم دویدم سمتِ دروازه.
دستایِ لرزونم رو گذاشتم رویِ قفلِ فلزیِ دروازه. سرد بود و زنگزده. داشتم سعی میکردم بازش کنم که…
«کجا با این عجله، تهیونگ؟»
این صدا… این صدایِ بم و آروم… انگار تمامِ امیدم رو توی یه ثانیه دود کرد و فرستاد هوا. خشکم زد. آروم چرخیدم. تویِ تاریکی، فقط نورِ ضعیفِ ماه افتاده بود رویِ صورتش. جونگکوک تکیه داده بود به تنه بزرگِ یه درختِ کهن، و داشت با بیخیالیِ تمام سیگار میکشید. دودِ سیگارش تویِ هوا پخش شد و انگار داشت بهم میگفت: «دیدی؟ باز هم باختی.»پاهام سست شد. اون از همون اول میدونست. شاید از همون لحظهای که درِ اتاق رو باز کرده بود، میدونست که من قراره چه خبطی بکنم.
اومد جلو. سیگارش رو با نوکِ انگشتش روی زمین خاموش کرد. هیچ فریادی نمیزد، هیچ داد و بیدادی در کار نبود. همین سکوتش از خشمش ترسناکتر بود. وقتی رسید بهم، فقط چند سانتیمتر باهام فاصله داشت. اونقدر نزدیک که میتونستم بویِ تلخِ تنباکو و عطرِ همیشگیاش رو حس کنم.
«فکر کردی من اینقدر احمقم؟ فکر کردی اگه واقعاً میخواستم بری، بادیگاردها رو انقدر بیدقت انتخاب میکردم که بتونی در بری؟» دستش رو آورد بالا و تارِ مویی رو که افتاده بود رویِ صورتم، با آرومی زد کنار. «تو فقط یه بچه بودی که میخواست ببینه اگه از خونه بره بیرون، چی میشه. حالا دیدی چی میشه؟ هیچی. فقط سردت میشه و میفهمی که دنیایِ بیرون برایِ تو هنوز خیلی خطرناکه.»
خواستم چیزی بگم، خواستم باهاش بجنگم، ولی دیگه نایِ هیچچیزی نداشتم. فقط یه بغضِ سنگین تویِ گلوم بود.
جونگکوک بدونِ اینکه اجازه بده حرفی بزنم، بازوم رو گرفت و من رو کشید دنبالِ خودش. «بریم. بازیِ امشبت تموم شد. ولی یادت باشه… این بارِ دومی بود که سعی کردی از دستم فرار کنی. بارِ سومی در کار نخواهد بود، چون اون موقع دیگه پاهات رو اونقدر آسیب میبینن که نتونی حتی یه قدم هم برداری.»
اون شب، وقتی دوباره برگشتم توی اون عمارت، انگار اون دیوارها بلندتر و زندانبانها وحشتناکتر شده بودن. فرارِ من نه تنها آزادم نکرد، بلکه باعث شد جونگکوک اون رویِ تاریکتر و کنترلگرترش رو به رخم بکشه. حالا دیگه حتی اون «آزادیِ مشروط» رو هم نداشتم.
[پایان پارت ۵۵]
- ۳۶۸
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط