پارت ۵۳
پارت ۵۳: شورش در اتاقِ زندانی
ساعتها بود که توی اون اتاق لعنتی حبس بودم. راه میرفتم، مینشستم، بلند میشدم… انگار قفسِ طلاییام شده بود یه اتاقِ متروکه. هر چی بیشتر فکر میکردم، خشمم بیشتر میشد. یعنی چی که منو زندانی کرده؟ مگه من بردهاش بودم؟ جونگکوک فکر کرده بود کیه؟
دلم میخواست در رو بشکنم، دلم میخواست با بادیگاردها درگیر بشم و بزنم بیرون. اصلاً به درک که بیرون خطرناکه! هر چی باشه بهتر از این بود که مثلِ یه عروسکِ کوکی توی این اتاق خاک بخورم و منتظرِ دستوراتِ جنابِ رئیس بمونم. تصمیمم رو گرفته بودم: اگه نیاد منو از اینجا نبره، خودم یه کاری میکنم که پشیمون بشه.
هنوز داشتم با خودم کلنجار میرفتم که صدایِ چرخیدنِ کلید توی قفل اومد. در باز شد و جونگکوک وارد شد. یه سینیِ نقرهای دستش بود که روش بشقابِ غذایِ موردِ علاقهام و یه لیوانِ آبمیوهیِ تازه بود. با اون کتوشلوارِ مرتبش، اونقدر خونسرد بود که انگار نه انگار چند ساعت پیش داشت منو با تهدید و تحقیر میفرستاد توی اتاق!
سینی رو گذاشت روی میزِ عسلی. اصلاً نگام نکرد، انگار داشت یه وظیفهیِ اداریِ خستهکننده رو انجام میداد. «بخور. تمامِ روز هیچی نخوردی. نمیخوام دوباره از حال بری و برایِ تیمِ پزشکی دردسر درست کنی.»
با اون لحنِ طلبکارانهاش که داشت خونم رو به جوش میآورد. ایستادم وسطِ اتاق و دستام رو ضربدری گرفتم رو سینهام. حتی یه قدم هم نرفتم سمتِ سینی. «فکر کردی با یه بشقاب غذا همه چیز درست میشه؟ فکر کردی من یه حیوونِ خونگیام که با غذا آروم میشه؟»
جونگکوک چرخید سمتم. نگاهش یه لحظه گذشت رویِ صورتم، ولی زود ماسکِ بیتفاوتش رو زد. «باز شروع نکن تهیونگ. من حوصلهیِ دراما ندارم. بخور، چون دارم بهت دستور میدم.»
«دستور میدی؟» با پوزخند گفتم و رفتم جلو. «تو چی فکر کردی؟ من زندانیِ تو نیستم جونگکوک! من بهت گفتم نمیخوام کسی بهم دست بزنه، ولی تو به جای اینکه اونو تنبیه کنی، منو تنبیه کردی! این کجایِ منطقِ توئه؟»
جونگکوک یهو از جاش پرید. با دو قدمِ بلند رسید بهم و سینی رو با شدت کوبید روی میز، طوری که صدایِ برخوردِ چینی با چوبِ میز، کلِ اتاق رو لرزوند. «چون تو نفهمیدی کجایی! تو هنوز نمیفهمی که تویِ دنیایِ من، امنیت یعنی محدودیت! من دارم ازت محافظت میکنم، میفهمی؟ از دستِ آدمهایی مثلِ لئو، از دستِ حماقتهایِ خودت!»
با عصبانیتِ تمام، سینی رو برداشتم و با تمومِ زورم پرت کردمسمتِ در. ظرفها با صدایِ مهیبی خورد شد و غذا و آبمیوه پاشید به درِ چوبی. «من امنیت نمیخوام! من آزادی میخوام! اگه قرار باشه به قیمتِ زندانی شدن باشه، اصلاً نمیخوام این امنیتِ کوفتی رو!»
ساعتها بود که توی اون اتاق لعنتی حبس بودم. راه میرفتم، مینشستم، بلند میشدم… انگار قفسِ طلاییام شده بود یه اتاقِ متروکه. هر چی بیشتر فکر میکردم، خشمم بیشتر میشد. یعنی چی که منو زندانی کرده؟ مگه من بردهاش بودم؟ جونگکوک فکر کرده بود کیه؟
دلم میخواست در رو بشکنم، دلم میخواست با بادیگاردها درگیر بشم و بزنم بیرون. اصلاً به درک که بیرون خطرناکه! هر چی باشه بهتر از این بود که مثلِ یه عروسکِ کوکی توی این اتاق خاک بخورم و منتظرِ دستوراتِ جنابِ رئیس بمونم. تصمیمم رو گرفته بودم: اگه نیاد منو از اینجا نبره، خودم یه کاری میکنم که پشیمون بشه.
هنوز داشتم با خودم کلنجار میرفتم که صدایِ چرخیدنِ کلید توی قفل اومد. در باز شد و جونگکوک وارد شد. یه سینیِ نقرهای دستش بود که روش بشقابِ غذایِ موردِ علاقهام و یه لیوانِ آبمیوهیِ تازه بود. با اون کتوشلوارِ مرتبش، اونقدر خونسرد بود که انگار نه انگار چند ساعت پیش داشت منو با تهدید و تحقیر میفرستاد توی اتاق!
سینی رو گذاشت روی میزِ عسلی. اصلاً نگام نکرد، انگار داشت یه وظیفهیِ اداریِ خستهکننده رو انجام میداد. «بخور. تمامِ روز هیچی نخوردی. نمیخوام دوباره از حال بری و برایِ تیمِ پزشکی دردسر درست کنی.»
با اون لحنِ طلبکارانهاش که داشت خونم رو به جوش میآورد. ایستادم وسطِ اتاق و دستام رو ضربدری گرفتم رو سینهام. حتی یه قدم هم نرفتم سمتِ سینی. «فکر کردی با یه بشقاب غذا همه چیز درست میشه؟ فکر کردی من یه حیوونِ خونگیام که با غذا آروم میشه؟»
جونگکوک چرخید سمتم. نگاهش یه لحظه گذشت رویِ صورتم، ولی زود ماسکِ بیتفاوتش رو زد. «باز شروع نکن تهیونگ. من حوصلهیِ دراما ندارم. بخور، چون دارم بهت دستور میدم.»
«دستور میدی؟» با پوزخند گفتم و رفتم جلو. «تو چی فکر کردی؟ من زندانیِ تو نیستم جونگکوک! من بهت گفتم نمیخوام کسی بهم دست بزنه، ولی تو به جای اینکه اونو تنبیه کنی، منو تنبیه کردی! این کجایِ منطقِ توئه؟»
جونگکوک یهو از جاش پرید. با دو قدمِ بلند رسید بهم و سینی رو با شدت کوبید روی میز، طوری که صدایِ برخوردِ چینی با چوبِ میز، کلِ اتاق رو لرزوند. «چون تو نفهمیدی کجایی! تو هنوز نمیفهمی که تویِ دنیایِ من، امنیت یعنی محدودیت! من دارم ازت محافظت میکنم، میفهمی؟ از دستِ آدمهایی مثلِ لئو، از دستِ حماقتهایِ خودت!»
با عصبانیتِ تمام، سینی رو برداشتم و با تمومِ زورم پرت کردمسمتِ در. ظرفها با صدایِ مهیبی خورد شد و غذا و آبمیوه پاشید به درِ چوبی. «من امنیت نمیخوام! من آزادی میخوام! اگه قرار باشه به قیمتِ زندانی شدن باشه، اصلاً نمیخوام این امنیتِ کوفتی رو!»
- ۳۸۸
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط