{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک پری کوچولو

پارت اول

من اسمم آیلیه.

شاهزاده‌ی سرزمین پری‌ها.

همه فکر می‌کنن چون دختر پادشاه‌ام، زندگیم باید بهترین زندگی دنیا باشه.

ولی اصلاً این‌طوری نیست.

از وقتی چشم باز کردم، فقط یه نفر کنارم بود؛ بابام.

مامانم موقع به دنیا آوردن من از دنیا رفت. هیچ خاطره‌ای ازش ندارم. فقط یه نقاشی بزرگ ازش توی قصر هست که هر وقت نگاش می‌کنم، دلم یه جوری می‌شه.

بابام هیچ‌وقت دوباره ازدواج نکرد.

همه زندگیش شده بود من...

و دقیقاً همین باعث شده بود دیوونه‌م کنه.

&آیلی، تنهایی از قصر بیرون نرو.

ـ&آیلی، با پری‌های نگهبان برو.

& آیلی، حواست باشه.

&آیلی، نه!

&آیلی، این کار خطرناکه.

یه روز دیگه نتونستم تحمل کنم.

دستم رو کوبیدم روی میز.

+ بسه دیگه بابا! من زندونی نیستم!

بابام آروم نگام کرد.

&من فقط نمی‌خوام اتفاقی برات بیفته.

+ ولی داری خفم می‌کنی!

همین رو گفتم و از قصر زدم بیرون.

اشک توی چشمام جمع شده بود.

نه از اینکه از بابام بدم بیاد...

فقط دلم می‌خواست یه بار هم که شده، خودم برای زندگیم تصمیم بگیرم.

بی‌هدف بین درخت‌های نورانی جنگل پرواز می‌کردم تا اینکه رسیدم جلوی قصر عموم.

اسمش آرسین بود.

برادر کوچیک بابام.

رابطه‌شون هیچ‌وقت خوب نبود.

بابام هیچ‌وقت دلیلش رو بهم نگفته بود، فقط همیشه می‌گفت:

«تا جایی که می‌تونی ازش دوری کن.»

ولی اون لحظه انقدر ناراحت بودم که اصلاً برام مهم نبود.

در زدم.

چند ثانیه بعد در باز شد.

عمو تا منو دید، یه لبخند مصنوعی زد.

= شاهزاده کوچولو... اینجا چیکار می‌کنی؟

+با بابام دعوام شده.

همون لحظه برق عجیبی توی چشم‌هاش دیدم.

ولی اهمیت ندادم.

دعوت کرد برم داخل.

نشستم روی مبل.

همه چیز رو براش تعریف کردم.

وقتی حرفام تموم شد، سرش رو پایین انداخت که خندش معلوم نشه.

بعد با مهربونی ساختگی گفت: حق داری... برادرم زیادی سختگیره.

آهی کشیدم.

+ آره...

چند لحظه ساکت موند.

بعد آروم گفت:ـ دوست داری یه جایی بری که دیگه هیچ‌کس بهت دستور نده؟

با تعجب نگاهش کردم.

+همچین جایی هست؟

لبخندش عمیق‌تر شد.

=آره...

+ کجا؟

= دنیای آدم‌ها.

اسمش برام عجیب بود.

+ آدم‌ها؟

= موجوداتی که نه جادو دارن، نه بال... ولی آزادی دارن.

چشمام برق زد.

+ واقعاً؟

= آره... می‌خوای ببینیش؟

بدون فکر گفتم:ـ آره!

عمو از جاش بلند شد.

پشتش به من بود.

نفهمیدم چرا زیر لب گفت:

= این بهترین فرصته...

دستش رو بالا آورد.

یه دروازه بزرگ از نور سیاه جلوی روم باز شد.

اخم کردم.

رنگش چرا این شکلیه؟

برگشت سمتم.

لبخندش این بار اصلاً مهربون نبود.

یه لبخند سرد...

ترسناک...

قبل از اینکه چیزی بگم، با تمام قدرت هلم داد.

=برو... و دیگه هیچ‌وقت برنگرد!

چشمام از ترس گرد شد.

+ عمو...!

بدنم داخل دروازه سقوط کرد.

فقط صدای خنده‌ی بلندش توی گوشم پیچید.

=هم تو از سر راه من کنار رفتی... هم برادرم تا آخر عمر عذاب می‌کشه!

اشکام سرازیر شد.

+ بابا...

همه‌جا تاریک شده بود.

احساس می‌کردم دارم سقوط می‌کنم.

بعد...

یه‌دفعه با شدت روی زمین افتادم.

نفسم بند اومد.

آروم بلند شدم.

باد سردی صورتم رو نوازش کرد.

اطرافم پر از ساختمون‌های بلند و چراغ‌های رنگارنگ بود.

با تعجب دور خودم چرخیدم.

اینجا...

دنیای آدم‌هاست؟

هنوز هم لباس سفید پری‌ها تنم بود.

لباسی بدون آستین که تا زانوم می‌رسید.

پا برهنه بودم و از سرما می‌لرزیدم.

آدما از کنارم رد می‌شدن و با تعجب نگام می‌کردن.

یکی آروم گفت:ـ اون دختره چرا کفش نداره؟

یکی دیگه گفت:ـ نکنه فیلمبرداریه؟

اصلاً حرف‌هاشون رو نمی‌فهمیدم.

خواستم از خیابون رد بشم.

اما نمی‌دونستم این موجودهای آهنی که با سرعت حرکت می‌کنن چی هستن.

یه قدم برداشتم.

یه نور شدید توی چشمام افتاد.

صدای بلند بوق...

بعد...

«تق!»

بدنم از روی زمین بلند شد و چند متر اون‌طرف‌تر افتاد.

سرم گیج می‌رفت.

فقط صدای چند نفر رو می‌شنیدم.

☆ جونگکوک! وایسا!

_ سریع پیاده شو!

ـ خدایا... بهش زدیم!

پلکام سنگین شده بود.

به زور چشمام رو باز کردم.

چند تا پسر بالای سرم بودن.

یکی‌شون از همه نزدیک‌تر بود.

چشم‌های درشتش پر از نگرانی بود.

دستش رو آروم روی شونه‌م گذاشت.

_هی... صدای منو می‌شنوی؟

به سختی لب زدم.

+شما...

+آدمین...؟

پسره با تعجب نگام کرد.

بعد با ناباوری خندید.

ـ آره... فکر کنم آدم باشیم...

و قبل از اینکه چیزی بگم، همه‌چی جلوی چشمام سیاه شد...

حمایت فراموش نشه خوشگلا💖💝
دیدگاه ها (۱۱)

فراموش شده

فیک فراموش شده

The sun in Love

Start Again (27)از اون روز به بعد...دیگه همه فهمیده بودن بین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط