P
P46
با بوسه های ریز هیونجین از خواب بیدار شد.
هیونجین:صبح بخیر بانو
لبخند زدم.
جیزل:صبح بخیر شازده
پتو رو بیشتر روی بدنشون کشیدن.
هیونجین شکم دختر ماساژ میداد.
هیونجین:درد داری؟
جیزل:یکم
دم گوشش لب زد.
هیونجین:بهت گفته بودم خوب بلدم
دختر لبخند زد.
گردن هیونجین گاز گرفت.
چشماش بست اخ زیر لب گفت.
لباس خوابش پوشید بندش بست.
از پله ها پایین میرفت نگاه های پسرا توجه شو جلب کرد.
جیزل:این چه نگاهیه
هیونجین از پشت جیزل بغل کرد به پسرا نگاه کرد.
بنگچان:دیشب خوش گذشت هیونگ
صدای خنده هاش توی گوش دختر میپیچید.
همه خندیدن.
ای ان:پس باید منتظر یه کوچولو باشیم
نفس عمیقی کشید.
هیونجین:نظرتون چیه بریم ساحل؟
همه موافق بودن حاظر شدیم رفتیم ساحل.
دختر روی شن ها قدم برمیداشت.
باد خنک دریا موهاش رو بهم میریخت.
هیونجین کنارش قدم میزد.
هیونجین:هر وقت میای اینجا به چی فکر میکنی که آنقدر عمیقه؟
نگاهش همچنان به دریا بود.
بغض توی نگاهش بود برای همین بهش نشون نمیداد.
جیزل:به خیلی چیزای توی زندگی خیلی اتفاقا میوفته یه لحظه آرومه، لحظه ای بعد مثل یه طوفانه میتونه همه چیزو بهم بریزه
مکث کرد.
جیزل:وقتی میام اینجا یاد مامانم میوفتم همیشه دوست داشت یه بار باهم بیایم اینجا و خاطره بسازیم ولی الان دیگه مامانم پیشم نیست
اشک از چشماش میاد پایین.
جیزل:یه حسی باعث ترسم شده میترسم این آرامش یه روزی تموم شه
هیونجین صورت دخترک گرفت با انگشت اشک او را پاک کرد.
جیزل:میترسم همه چی تموم شه فقط خاطرات باقی بمونه نمیدونم چه حس مسخرهایه ولی این حس داره تک تک وجودمو ازم میگیره
با حس لب هیونجین روی لبش حرفش قطع شد.
شرطا
لایک ۱۰
کامنت ۱۰ کامنت نزارید نمیزارم پارت بعدی رو😭😭
با بوسه های ریز هیونجین از خواب بیدار شد.
هیونجین:صبح بخیر بانو
لبخند زدم.
جیزل:صبح بخیر شازده
پتو رو بیشتر روی بدنشون کشیدن.
هیونجین شکم دختر ماساژ میداد.
هیونجین:درد داری؟
جیزل:یکم
دم گوشش لب زد.
هیونجین:بهت گفته بودم خوب بلدم
دختر لبخند زد.
گردن هیونجین گاز گرفت.
چشماش بست اخ زیر لب گفت.
لباس خوابش پوشید بندش بست.
از پله ها پایین میرفت نگاه های پسرا توجه شو جلب کرد.
جیزل:این چه نگاهیه
هیونجین از پشت جیزل بغل کرد به پسرا نگاه کرد.
بنگچان:دیشب خوش گذشت هیونگ
صدای خنده هاش توی گوش دختر میپیچید.
همه خندیدن.
ای ان:پس باید منتظر یه کوچولو باشیم
نفس عمیقی کشید.
هیونجین:نظرتون چیه بریم ساحل؟
همه موافق بودن حاظر شدیم رفتیم ساحل.
دختر روی شن ها قدم برمیداشت.
باد خنک دریا موهاش رو بهم میریخت.
هیونجین کنارش قدم میزد.
هیونجین:هر وقت میای اینجا به چی فکر میکنی که آنقدر عمیقه؟
نگاهش همچنان به دریا بود.
بغض توی نگاهش بود برای همین بهش نشون نمیداد.
جیزل:به خیلی چیزای توی زندگی خیلی اتفاقا میوفته یه لحظه آرومه، لحظه ای بعد مثل یه طوفانه میتونه همه چیزو بهم بریزه
مکث کرد.
جیزل:وقتی میام اینجا یاد مامانم میوفتم همیشه دوست داشت یه بار باهم بیایم اینجا و خاطره بسازیم ولی الان دیگه مامانم پیشم نیست
اشک از چشماش میاد پایین.
جیزل:یه حسی باعث ترسم شده میترسم این آرامش یه روزی تموم شه
هیونجین صورت دخترک گرفت با انگشت اشک او را پاک کرد.
جیزل:میترسم همه چی تموم شه فقط خاطرات باقی بمونه نمیدونم چه حس مسخرهایه ولی این حس داره تک تک وجودمو ازم میگیره
با حس لب هیونجین روی لبش حرفش قطع شد.
شرطا
لایک ۱۰
کامنت ۱۰ کامنت نزارید نمیزارم پارت بعدی رو😭😭
- ۱.۴k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط