P
P13
با چشمایی پوچ به گوشه نگاه میکرد.
هیونجین با دستاش چانه او را بالا آورد.
به چشمای دخترک نگاه میکرد.
هیونجین:چیزی شده
دختر بهش نگاه کرد.
جیزل:چرا بهم نگفتی
دختر دستی بر موهاش کشید.
هیونجین:چه چیزی رو بهت نگفتم
جیزل:فلیکس بهت پیام داده آنقدر برات بی ارزشم که نباید بدونم
به سینه هیونجین مشت میزد.
ولی با بغلش مشت های او پایین اومد.
هیونجین:ببخشید
دختر اشک از چشماش میریخت.
بعد از اینکه یکم آروم شد اونو به خونه برد.
برای جیزل غذا درست کرد.
میز آماده کرد.
جیزل با لباس خواب بلند به سمت اشپزخونه رفت.
بدون توجه به چیزی هیونجین بغل کرد.
جیزل:ببخشید..
یکم مکث کرد.
جیزل:منو میبخشی بابت رفتارم
به هیونجین نگاه کرد.
اون همون نگاهی بود که جیزل رو رام میکرد.
جیزلو بغل کرد گذاشت روی میز.
هیونجین:چرا نبخشم عزیزم
لبخند زدن.
نور اشپزخونه کم بود.
گوشه لب دختر را بوسید.
لیوانشون بهم خورد.
جیزل:خیلی زیاد..
هیونجین دست دختر گرفت.
هیونجین:زیاد چی
جیزل:دوست دارم
لبخند زد.
سکوت.
سکوت همه چی رو نشون میداد.
بهم زل زده بودند.
جیزل توی زهنش میگه.
جیزل:چشم هاش میتونستم توی چشماش غرق بشم چشماش باعث میشد همه چی رو فراموش کنم اون چشم ها منو رام میکرد چشمایی که تصویرش تا روز مرگ با من همراهه
با چشمایی پوچ به گوشه نگاه میکرد.
هیونجین با دستاش چانه او را بالا آورد.
به چشمای دخترک نگاه میکرد.
هیونجین:چیزی شده
دختر بهش نگاه کرد.
جیزل:چرا بهم نگفتی
دختر دستی بر موهاش کشید.
هیونجین:چه چیزی رو بهت نگفتم
جیزل:فلیکس بهت پیام داده آنقدر برات بی ارزشم که نباید بدونم
به سینه هیونجین مشت میزد.
ولی با بغلش مشت های او پایین اومد.
هیونجین:ببخشید
دختر اشک از چشماش میریخت.
بعد از اینکه یکم آروم شد اونو به خونه برد.
برای جیزل غذا درست کرد.
میز آماده کرد.
جیزل با لباس خواب بلند به سمت اشپزخونه رفت.
بدون توجه به چیزی هیونجین بغل کرد.
جیزل:ببخشید..
یکم مکث کرد.
جیزل:منو میبخشی بابت رفتارم
به هیونجین نگاه کرد.
اون همون نگاهی بود که جیزل رو رام میکرد.
جیزلو بغل کرد گذاشت روی میز.
هیونجین:چرا نبخشم عزیزم
لبخند زدن.
نور اشپزخونه کم بود.
گوشه لب دختر را بوسید.
لیوانشون بهم خورد.
جیزل:خیلی زیاد..
هیونجین دست دختر گرفت.
هیونجین:زیاد چی
جیزل:دوست دارم
لبخند زد.
سکوت.
سکوت همه چی رو نشون میداد.
بهم زل زده بودند.
جیزل توی زهنش میگه.
جیزل:چشم هاش میتونستم توی چشماش غرق بشم چشماش باعث میشد همه چی رو فراموش کنم اون چشم ها منو رام میکرد چشمایی که تصویرش تا روز مرگ با من همراهه
- ۷.۳k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط