{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام: قرارداد نفرت

نام: قرارداد نفرت

Part:57

صبح روز بعد...

ا/ت توی سالن نشسته بود و داشت با گوشی کار می‌کرد که یورین و ناری آروم کنارش نشستن.

یورین با لبخند شیطنت‌آمیزی گفت:

«ا/ت، یه کار بامزه بکن.»

ا/ت مشکوک نگاهش کرد.

«چی؟»

ناری خندید.

«با جونگکوک بچگونه حرف بزن.»

«چی؟! نه!»

یورین گفت:

«فقط یه جمله.»

«نه.»

هانا هم از اون طرف گفت:

«فقط یه بار.»

ا/ت چند ثانیه بهشون نگاه کرد.

«اگه انجامش بدم، ولم می‌کنید؟»

همه با ذوق گفتن:

«آره!»

جونگکوک همون موقع وارد سالن شد.

«چی شده؟»

یورین سریع گفت:

«هیچی!»

ا/ت با حرص بهشون نگاه کرد.

بعد رو به جونگکوک کرد و با لحن کاملاً بچگونه گفت:

«جونگکووووک... میشه برام آب بیاریییی؟»

جونگکوک چند ثانیه خیره موند.

بعد زد زیر خنده.

«تمومش کن دیگه، لحنت چندشه.»

دخترخاله‌ها از خنده منفجر شدن.

ا/ت با حرص نگاهش کرد.

«خیلی خب.»

بعد ناگهان صداشو کلفت کرد و با جدیت گفت:

«صداهای کلفت دوستتتتت دارییییی؟»

چشم‌های جونگکوک گرد شد.

«...چی؟»

ا/ت با همون صدای کلفت ادامه داد:

«می‌خوای بهت بگم ذَذیححححح؟»

جونگکوک دستش رو جلوی صورتش گرفت.

«ا/ت، بسه!»

ا/ت با لحن کش‌دار گفت:

«نححححححح... ذذیه من لات دوستتتتت دارههههه!»

چند ثانیه سکوت شد.

بعد همه با صدای بلند شروع کردن به خندیدن.

جونگکوک بالش روی مبل رو برداشت و سمت ا/ت پرت کرد.

«دیگه تمومش کن!»

بالش به شونه ا/ت خورد.

ا/ت با ناباوری گفت:

«تو به من بالش پرت کردی؟!»

جونگکوک:

«آره! چون اعصابم رو خورد کردی.»

«تو اول به من گفتی لحنت چندشه!»

«چون واقعاً چندش بود!»

«پس صدای خودت هم چندشه!»

«صدای من حداقل طبیعیه.»

«صدات شبیه رادیوی خراب می‌مونه.»

«تو خودت پنج دقیقه پیش مثل بچه حرف می‌زدی!»

«به خاطر اینا بود!»

ا/ت به دخترخاله‌ها اشاره کرد.

یورین دست‌هاشو بالا برد.

«من هیچ دخالتی ندارم.»

ناری در حالی که می‌خندید گفت:

«ولی ارزشش رو داشت.»

جونگکوک با حرص به ا/ت نگاه کرد.

«تو واقعاً غیرقابل تحملی.»

ا/ت:

«تو هم همین‌طور.»

---

چند دقیقه بعد، دعوا هنوز ادامه داشت.

ا/ت با عصبانیت کنترل تلویزیون رو برداشت.

«دیگه نمی‌خوام صداتو بشنوم.»

جونگکوک گفت:

«پس تلویزیون رو روشن کن.»

ا/ت کنترل رو روی مبل پرت کرد.

تق!

کنترل به دسته مبل خورد و افتاد پایین.

تلویزیون خاموش شد.

همه ساکت شدن.

ا/ت به تلویزیون نگاه کرد.

«...من نزدم.»

جونگکوک:

«منم چیزی نگفتم.»

ا/ت کنترل رو برداشت.

تلویزیون روشن شد، ولی شبکه عوض شده بود و یه برنامه عجیب پخش می‌کرد.

جونگکوک گفت:

«تو خرابش کردی.»

ا/ت برگشت سمتش.

«تو درستش کن.»

«چرا من؟»

«چون شوهری.»

جونگکوک ابرو بالا انداخت.

«الان یاد شوهر بودن افتادی؟»

«فقط برای کارای فنی.»

دخترخاله‌ها دوباره زدن زیر خنده.

جونگکوک رفت سمت تلویزیون و شروع کرد با کنترل ور رفتن.

ا/ت پشت سرش ایستاد.

«بلدی؟»

«آره.»

«پس چرا درست نمیشه؟»

«چون تو بالای سرم وایسادی.»

«من فقط نگاه می‌کنم.»

«همین نگاه کردنت هم استرس‌زاست.»

چند لحظه بعد بالاخره شبکه درست شد.

ا/ت با لبخند گفت:

«دیدی؟ با حضور من درست شد.»

جونگکوک برگشت.

«نه، با صبر من.»

ا/ت:

«همین که درست شد مهمه.»

جونگکوک:

«پس لطفاً دفعه بعد چیزی رو پرت نکن.»

ا/ت لبخند زد.

«قول نمی‌دم.»

یورین از دور به بقیه نگاه کرد و گفت:

«این دوتا اگه یه روز بدون دعوا حرف بزنن، من شخصاً نگران میشم.»

ناری گفت:

«منم.»

جونگکوک و ا/ت همزمان برگشتن سمتشون.

«ما صداتونو می‌شنویم!»

و دوباره صدای خنده کل سالن رو پر کرد.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲)

نام: قرارداد نفرتPart:58درحالی که همه خسته و کلافه بودن صدای...

نام:قرارداد نفرت part:59اتاق فراربعد از ماشین‌برقی، ناری گفت...

نام: قرارداد نفرتPart:5۵صبح روز بعد...هتل از همون ساعت‌های ا...

نام: قرارداد نفرتPart:54صبح روز بعد...نور آفتاب از پنجره‌های...

نام: قرارداد نفرتPart:29صبح هنوز کامل شروع نشده بود که زنگ خ...

نام: قرارداد نفرتPart:⁴⁶صبح روز بعد...نور آفتاب از لای پرده‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط