My lovely neighbor part : 34
نمیتونه چلسی رو فراری بده
روز دوم تنها راهی که داشتم این بود که بعد از صبحانهی سگها یه کم چرت بزنم
به خاطر همین موبایلم رو برداشتم و به تهیونگ تکست دادم
چلسی : سلام من میتونم صبح ها تو آپارتمانت به کم چرت بزنم؟ این تنها راهیه که اونا پارس کردنشون رو متوقف میکنن
تهیونگ : اصلا لازم نیست بپرسی فکر کن خونهی خودته
چلسی : مرسی واقعا ازت ممنونم
تهیونگ : بازم به خاطر نگه داشتنشون ازت ممنونم همه چی مرتبه؟
چلسی: آره همه چی عالیه
تهیونگ : خوبه
اصلا لازم نیست لو بدم که تو اولین پیاده رویمون من گریپم رو گم کردم یا این که بعد از بیکن گفتنم برای اولین و آخرین بار تا پنج دقیقه داشتم آرومشون میکردم اگه اینها رو فاکتور میگرفتم همه چی عالی بود
همون طور که انتظار داشتم پارس کردنشون وقتی که به سمت آپارتمان تهیونگ و اتاق خوابش رفتم متوقف شد ولی در هر حال انتظار نداشتم که سگها هم با من بیان روی تخت خداروشکر دادلی و دروفس حیوونهای تمیزی بودن احتمالا جنا بیشتر موقع ها اونا رو میشست چون اونا هیچ وقت بوی بد نمیدادن حتی موقعی که عرق میکردن
بینشون گیر کرده بودم و ملافه هم خیس شده بود چشم هامو بستم و بوی تهیونگ رو تنفس کردم دستم رو زیر متکا بردم و متکا رو فشار دادم نفس عمیقی کشیدم و برای یه لحظه تصور کردم که این خودشه
قلبم شروع کرد به تندتر تپیدن و این به من فهموند که من چقدر نسبت بهش کشش دارم حتی با این که من سعی میکنم این احساس رو نادیده بگیرم تا آسیبی نبینم اون پیش ما نیست ولی روی این تخت جایی که اکثر اوقات هست میتونم وجودش رو احساس کنم
گذاشتم تا امیال پایمال شده ام آزاد بشن پنجه ام رو روی متکا سفت کردم و بدنم رو به تشک كوبوندم و تصور کردم که این بدن محکم تهیونگه که زیرمه به خاطر بوی مست کنندهاش هیجان و استیصال تمام وجودم رو فرا گرفت
وقتی که بالاخره چشمهام رو باز کردم دادلی رو دیدم که به تفریح منو نگاه میکرد و این باعث شد تا به دنیای واقعی برگردم
و بالاخره تونستم چرتم رو بزنم
تا آخر هفته من به خوابیدن کنار سگها عادت کردم و از چرت زدن بینشون لذت میبردم
تا پنج شنبه هیچ اتفاق خاصی نیفتاد
تا وقتی که دروفس فکر کرد که چپوندن خودش زیر تخت تهیونگ میتونه باحال باشه دوتاشون به پیاده روی مون قبل از این که برم سرکار اصرار داشتن ما تا دیروقت داشتیم میدویدیم و من نمیتونستم هیچ کاری بکنم تا از اون زیر بیاد بیرون
زیر تخت به کارتن کفش بود که باید درش می آوردم تا به اون برسم
بعدش بالاخره تونستم درفس رو در بیارم
ولی وقتی که خواستم جعبه کفش رو سرجاش برگردونم دستم خشک شد روی در کارتن با یه ماژیک نقره ای نوشته بود ، بسته پاندورا *
یه احساسی به طور غیر قابل باوری منو وسوسه میکرد تا بازش کنم جعبه رو زیر تخت انداختم و خودم رو وادار کردم تا حینی که دارم با سگها پیاده روی میکنم بهش فکر نکنم
تمام مدتی که اون روز سر کار بودم غیر ممکن بود که فکرم رو از این که چی میتونه تو اون جعبه باشه منحرف کنم چیزی که ازش مطمئن بودم این بود که هر چیزی که تو جعبه قرار داشت تهیونگ میخواست تا مخفی بمونه
بعد از این که جنا اون شب سگها رو برد من تو آپارتمان تهیونگ تنها موندم تصمیم گرفتم
که رو تختش دراز بکشم و هنوز هم داشتم به جعبه فکر میکردم
افکاری توی سرم رژه می رفتن
⊱⋅—————⋅ 𔘓 ⋅—————⋅⊰
جعبه پاندورا : طبق اساطیر یونان زنی بنام پاندورا کوزه ای را که زئوس به او تاکید کرده بود باز نکند باز کرد و در آن تمام شرارتهای جهان بیرون آمدند تنها چیز مثبت در آن جعبه "امید" بود تا تسلای بشر باشد....
⊱⋅—————⋅ 𔘓 ⋅—————⋅⊰
اون وقتی که آپارتمانم آتیش گرفت پرید تو حمامم و کتابم رو برداشت اون حتی با این که من معترض بودم ولی بازم فوضولیش رو کرد اون همچنین فیلم من و جونگکوک رو هم بدون اجازه دید پس اون فوضولی من رو درک میکنه نه؟
بدون تعلل از تخت قل خوردم پایین و رو زانوهام پایین اومدم خم شدم جعبه رو کشیدم و بازش کردم
من وقتی که یه شلم شوربا از کلی وسایل دیدم سورپرایز شدم از فلش کارتهای قدیمی گرفته تا چند تا سکه و تکه های روزنامه روی آخرین امتحانش یک تکه روزنامه بود که خبر درگذشت باباش رو روش نوشته بود من از این که فکر میکردم تو این بسته یه چیز شهوانيه احساس خجالت کردم
انگشتم به یه دی وی دی خورد که توی جلد پلاستیکی بود و خیلی ساده روش نوشته بود
"جامائیکا "
احساس کردم که برای این که چیزای بیشتری درباره اش بدونم دارم دیوونه میشم به سمت تلوزیون کنار تختش خم شدم و فهمیدم که دی وی دی پلیر درست پشتشه بدون این که بذارم فکری منصرفم کنه سریع دی وی دی رو در آوردم و گذاشتمش داخل دستگاه
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
روز دوم تنها راهی که داشتم این بود که بعد از صبحانهی سگها یه کم چرت بزنم
به خاطر همین موبایلم رو برداشتم و به تهیونگ تکست دادم
چلسی : سلام من میتونم صبح ها تو آپارتمانت به کم چرت بزنم؟ این تنها راهیه که اونا پارس کردنشون رو متوقف میکنن
تهیونگ : اصلا لازم نیست بپرسی فکر کن خونهی خودته
چلسی : مرسی واقعا ازت ممنونم
تهیونگ : بازم به خاطر نگه داشتنشون ازت ممنونم همه چی مرتبه؟
چلسی: آره همه چی عالیه
تهیونگ : خوبه
اصلا لازم نیست لو بدم که تو اولین پیاده رویمون من گریپم رو گم کردم یا این که بعد از بیکن گفتنم برای اولین و آخرین بار تا پنج دقیقه داشتم آرومشون میکردم اگه اینها رو فاکتور میگرفتم همه چی عالی بود
همون طور که انتظار داشتم پارس کردنشون وقتی که به سمت آپارتمان تهیونگ و اتاق خوابش رفتم متوقف شد ولی در هر حال انتظار نداشتم که سگها هم با من بیان روی تخت خداروشکر دادلی و دروفس حیوونهای تمیزی بودن احتمالا جنا بیشتر موقع ها اونا رو میشست چون اونا هیچ وقت بوی بد نمیدادن حتی موقعی که عرق میکردن
بینشون گیر کرده بودم و ملافه هم خیس شده بود چشم هامو بستم و بوی تهیونگ رو تنفس کردم دستم رو زیر متکا بردم و متکا رو فشار دادم نفس عمیقی کشیدم و برای یه لحظه تصور کردم که این خودشه
قلبم شروع کرد به تندتر تپیدن و این به من فهموند که من چقدر نسبت بهش کشش دارم حتی با این که من سعی میکنم این احساس رو نادیده بگیرم تا آسیبی نبینم اون پیش ما نیست ولی روی این تخت جایی که اکثر اوقات هست میتونم وجودش رو احساس کنم
گذاشتم تا امیال پایمال شده ام آزاد بشن پنجه ام رو روی متکا سفت کردم و بدنم رو به تشک كوبوندم و تصور کردم که این بدن محکم تهیونگه که زیرمه به خاطر بوی مست کنندهاش هیجان و استیصال تمام وجودم رو فرا گرفت
وقتی که بالاخره چشمهام رو باز کردم دادلی رو دیدم که به تفریح منو نگاه میکرد و این باعث شد تا به دنیای واقعی برگردم
و بالاخره تونستم چرتم رو بزنم
تا آخر هفته من به خوابیدن کنار سگها عادت کردم و از چرت زدن بینشون لذت میبردم
تا پنج شنبه هیچ اتفاق خاصی نیفتاد
تا وقتی که دروفس فکر کرد که چپوندن خودش زیر تخت تهیونگ میتونه باحال باشه دوتاشون به پیاده روی مون قبل از این که برم سرکار اصرار داشتن ما تا دیروقت داشتیم میدویدیم و من نمیتونستم هیچ کاری بکنم تا از اون زیر بیاد بیرون
زیر تخت به کارتن کفش بود که باید درش می آوردم تا به اون برسم
بعدش بالاخره تونستم درفس رو در بیارم
ولی وقتی که خواستم جعبه کفش رو سرجاش برگردونم دستم خشک شد روی در کارتن با یه ماژیک نقره ای نوشته بود ، بسته پاندورا *
یه احساسی به طور غیر قابل باوری منو وسوسه میکرد تا بازش کنم جعبه رو زیر تخت انداختم و خودم رو وادار کردم تا حینی که دارم با سگها پیاده روی میکنم بهش فکر نکنم
تمام مدتی که اون روز سر کار بودم غیر ممکن بود که فکرم رو از این که چی میتونه تو اون جعبه باشه منحرف کنم چیزی که ازش مطمئن بودم این بود که هر چیزی که تو جعبه قرار داشت تهیونگ میخواست تا مخفی بمونه
بعد از این که جنا اون شب سگها رو برد من تو آپارتمان تهیونگ تنها موندم تصمیم گرفتم
که رو تختش دراز بکشم و هنوز هم داشتم به جعبه فکر میکردم
افکاری توی سرم رژه می رفتن
⊱⋅—————⋅ 𔘓 ⋅—————⋅⊰
جعبه پاندورا : طبق اساطیر یونان زنی بنام پاندورا کوزه ای را که زئوس به او تاکید کرده بود باز نکند باز کرد و در آن تمام شرارتهای جهان بیرون آمدند تنها چیز مثبت در آن جعبه "امید" بود تا تسلای بشر باشد....
⊱⋅—————⋅ 𔘓 ⋅—————⋅⊰
اون وقتی که آپارتمانم آتیش گرفت پرید تو حمامم و کتابم رو برداشت اون حتی با این که من معترض بودم ولی بازم فوضولیش رو کرد اون همچنین فیلم من و جونگکوک رو هم بدون اجازه دید پس اون فوضولی من رو درک میکنه نه؟
بدون تعلل از تخت قل خوردم پایین و رو زانوهام پایین اومدم خم شدم جعبه رو کشیدم و بازش کردم
من وقتی که یه شلم شوربا از کلی وسایل دیدم سورپرایز شدم از فلش کارتهای قدیمی گرفته تا چند تا سکه و تکه های روزنامه روی آخرین امتحانش یک تکه روزنامه بود که خبر درگذشت باباش رو روش نوشته بود من از این که فکر میکردم تو این بسته یه چیز شهوانيه احساس خجالت کردم
انگشتم به یه دی وی دی خورد که توی جلد پلاستیکی بود و خیلی ساده روش نوشته بود
"جامائیکا "
احساس کردم که برای این که چیزای بیشتری درباره اش بدونم دارم دیوونه میشم به سمت تلوزیون کنار تختش خم شدم و فهمیدم که دی وی دی پلیر درست پشتشه بدون این که بذارم فکری منصرفم کنه سریع دی وی دی رو در آوردم و گذاشتمش داخل دستگاه
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
- ۲۰۷
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط