طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
پـــــارتـــــ9
دو روز بعد...
امروز روز فوتوشوت بود.
از ساعت شش صبح توی استودیو بودم.
همه لباسها رو یکییکی چک میکردم.
از توی رگال یه کت شلوار زرشکی در اوردم که زنجیر داشت
هول کرده بودم، کلی کار داشتم
ـ این کت اتو شده؟
ـ کفشا رو بیارین.
ـ لطفاً اکسسوریها رو جابهجا نکنین.
کل استودیو روی سرم بود.
یه دستیار اومد سمتم.
ـ خانم، تهیونگ و جونگ کوک آماده اند.
ـ تهیونگ رو بفرستش داخل بعد کوک
چند ثانیه بعد در باز شد.
سرم پایین بود و داشتم لنز دوربینمو تمیز میکردم.
ـ آمادهای؟
ـ آره.
سرمو بلند کردم...
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
کتی که براش طراحی کرده بودم، دقیقاً همونجوری که توی ذهنم بود تنش نشسته بود.
تهیونگ لبخند زد.
ـ چرا هیچی نمیگی؟
به خودم اومدم.
ـ نه... فقط...
ـ فقط؟
ـ خیلی خوب شده.
با شیطنت گفت:
ـ یعنی خوشتیپ شدم؟
ـ نه...
اخماش رفت بالا.
ـ نه؟
لبخند زدم.
ـ یعنی لباس قشنگه.
ـ آها... پس خودم نه؟
ـ خودت هم بد نیستی.
یه خندهی آروم کرد.
ـ اینو به عنوان تعریف قبول میکنم.
به سمت بکگراند اشاره کردم.
ـ خب آقای مدل، لطفاً اونجا وایسا.
ـ چشم خانم عکاس.
شروع کردم عکس گرفتن.
فضای خوبی برا عکاسی بود "عکس ها رومیزارم"
چند دقیقه همهچی عالی پیش میرفت...
تا اینکه یکی از دکمههای کت ناگهانی کنده شد.
همه ساکت شدن.
دستیار با استرس گفت:
ـ وای...
من سریع رفتم جلو.
ـ اشکالی نداره، دو دقیقه زمان بدین.
جعبه خیاطیمو باز کردم و بدون اینکه استرس بگیرم، سوزن و نخ برداشتم.
تهیونگ با تعجب نگام میکرد.
ـ همین الان میدوزیش؟
ـ آره، کمتر از دو دقیقه.
با دقت دکمه رو دوختم.
بعد یه قدم عقب رفتم.
ـ تموم شد.
تهیونگ به کتش نگاه کرد.
ـ انگار اصلاً چیزی نشده بود.
لبخند زدم.
ـ به همین خاطره که همیشه جعبه خیاطی همراهمه.
اون آروم گفت:
ـ فکر کنم انتخاب کردن تو برای این پروژه، بهترین تصمیمشون بوده
از حرفش خوشحال شدم که بالاخره.... ادامه دارد
پـــــارتـــــ9
دو روز بعد...
امروز روز فوتوشوت بود.
از ساعت شش صبح توی استودیو بودم.
همه لباسها رو یکییکی چک میکردم.
از توی رگال یه کت شلوار زرشکی در اوردم که زنجیر داشت
هول کرده بودم، کلی کار داشتم
ـ این کت اتو شده؟
ـ کفشا رو بیارین.
ـ لطفاً اکسسوریها رو جابهجا نکنین.
کل استودیو روی سرم بود.
یه دستیار اومد سمتم.
ـ خانم، تهیونگ و جونگ کوک آماده اند.
ـ تهیونگ رو بفرستش داخل بعد کوک
چند ثانیه بعد در باز شد.
سرم پایین بود و داشتم لنز دوربینمو تمیز میکردم.
ـ آمادهای؟
ـ آره.
سرمو بلند کردم...
چند لحظه فقط نگاهش کردم.
کتی که براش طراحی کرده بودم، دقیقاً همونجوری که توی ذهنم بود تنش نشسته بود.
تهیونگ لبخند زد.
ـ چرا هیچی نمیگی؟
به خودم اومدم.
ـ نه... فقط...
ـ فقط؟
ـ خیلی خوب شده.
با شیطنت گفت:
ـ یعنی خوشتیپ شدم؟
ـ نه...
اخماش رفت بالا.
ـ نه؟
لبخند زدم.
ـ یعنی لباس قشنگه.
ـ آها... پس خودم نه؟
ـ خودت هم بد نیستی.
یه خندهی آروم کرد.
ـ اینو به عنوان تعریف قبول میکنم.
به سمت بکگراند اشاره کردم.
ـ خب آقای مدل، لطفاً اونجا وایسا.
ـ چشم خانم عکاس.
شروع کردم عکس گرفتن.
فضای خوبی برا عکاسی بود "عکس ها رومیزارم"
چند دقیقه همهچی عالی پیش میرفت...
تا اینکه یکی از دکمههای کت ناگهانی کنده شد.
همه ساکت شدن.
دستیار با استرس گفت:
ـ وای...
من سریع رفتم جلو.
ـ اشکالی نداره، دو دقیقه زمان بدین.
جعبه خیاطیمو باز کردم و بدون اینکه استرس بگیرم، سوزن و نخ برداشتم.
تهیونگ با تعجب نگام میکرد.
ـ همین الان میدوزیش؟
ـ آره، کمتر از دو دقیقه.
با دقت دکمه رو دوختم.
بعد یه قدم عقب رفتم.
ـ تموم شد.
تهیونگ به کتش نگاه کرد.
ـ انگار اصلاً چیزی نشده بود.
لبخند زدم.
ـ به همین خاطره که همیشه جعبه خیاطی همراهمه.
اون آروم گفت:
ـ فکر کنم انتخاب کردن تو برای این پروژه، بهترین تصمیمشون بوده
از حرفش خوشحال شدم که بالاخره.... ادامه دارد
- ۱۱۴
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط