طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
پــــــارتـــــ8
وقتی رسیدیم شرکت، همه توی سالن کنفرانس جمع شده بودن.
مدیر پروژه تا ما رو دید گفت:
ـ بالاخره رسیدین.
تهیونگ با خونسردی جواب داد:
ـ ترافیک بود.
من زیر لب گفتم:
ـ دروغگو...
آروم زد به بازوم و خندید.
ـ هیچی نگو.
رفتیم نشستیم/.
مدیر شروع کرد دربارهی برنامهی عکاسی هفتهی بعد توضیح دادن.
ـ سه روز دیگه فوتوشوت اصلیه، پس لباسها باید تا فردا آماده باشن.
همه یادداشت برمیداشتن.
منم سریع دفترم رو باز کردم و شروع کردم طراحی.
"عکس طراحیش رو گذاشتم"
چند دقیقه بعد حس کردم یکی داره نگام میکنه.
سرمو بلند کردم.
تهیونگ داشت به دفتر طراحیم زل زده بود
اروم سرم رو نزدیکش اوردم گفتم
ـ چی شده؟
ـ خیلی قشنگ طراحی میکنی.
ـ هنوز کامل نشده.
ـ بازم قشنگه.
ـ چشمات قشنگ...
همین موقع مدیر گفت:
ـ تهیونگ، حواست اینجاست؟
همه برگشتن سمتش.
اونم بدون اینکه خجالت بکشه گفت:
ـ نه، داشتم طراحیهای ایشونو نگاه میکردم.
من سریع سرمو انداختم پایین.
یکی از اعضا با خنده گفت:
ـ هنوز یه روز نشده، دوست پیدا کردی؟
تهیونگ شونه بالا انداخت.
ـ مگه بده؟
همه خندیدن.
جلسه که تموم شد، خواستم برم کارگاهم.
تهیونگ از پشت صدام زد.
ـ هی!
برگشتم.
یه لیوان قهوه سمتم گرفت.
ـ این برای تو.
متعجب پرسیدم:
ـ از کِی گرفتی؟
ـ قبل جلسه.
ـ چرا؟
لبخند زد.
ـ چون صبح دیدم حتی قهوهتم نصفه مونده بود.
یه لحظه فقط به لیوان نگاه کردم.
اون انقدر به جزئیات توجه کرده بود...
که حتی یادش مونده بود من قهوهمو کامل نخورده بودم.
آروم لیوان رو گرفتم.
ـ ممنون...
تهیونگ با همون لبخند همیشگیش گفت:
ـ خواهش میکنم، خانم طراح.
پــــــارتـــــ8
وقتی رسیدیم شرکت، همه توی سالن کنفرانس جمع شده بودن.
مدیر پروژه تا ما رو دید گفت:
ـ بالاخره رسیدین.
تهیونگ با خونسردی جواب داد:
ـ ترافیک بود.
من زیر لب گفتم:
ـ دروغگو...
آروم زد به بازوم و خندید.
ـ هیچی نگو.
رفتیم نشستیم/.
مدیر شروع کرد دربارهی برنامهی عکاسی هفتهی بعد توضیح دادن.
ـ سه روز دیگه فوتوشوت اصلیه، پس لباسها باید تا فردا آماده باشن.
همه یادداشت برمیداشتن.
منم سریع دفترم رو باز کردم و شروع کردم طراحی.
"عکس طراحیش رو گذاشتم"
چند دقیقه بعد حس کردم یکی داره نگام میکنه.
سرمو بلند کردم.
تهیونگ داشت به دفتر طراحیم زل زده بود
اروم سرم رو نزدیکش اوردم گفتم
ـ چی شده؟
ـ خیلی قشنگ طراحی میکنی.
ـ هنوز کامل نشده.
ـ بازم قشنگه.
ـ چشمات قشنگ...
همین موقع مدیر گفت:
ـ تهیونگ، حواست اینجاست؟
همه برگشتن سمتش.
اونم بدون اینکه خجالت بکشه گفت:
ـ نه، داشتم طراحیهای ایشونو نگاه میکردم.
من سریع سرمو انداختم پایین.
یکی از اعضا با خنده گفت:
ـ هنوز یه روز نشده، دوست پیدا کردی؟
تهیونگ شونه بالا انداخت.
ـ مگه بده؟
همه خندیدن.
جلسه که تموم شد، خواستم برم کارگاهم.
تهیونگ از پشت صدام زد.
ـ هی!
برگشتم.
یه لیوان قهوه سمتم گرفت.
ـ این برای تو.
متعجب پرسیدم:
ـ از کِی گرفتی؟
ـ قبل جلسه.
ـ چرا؟
لبخند زد.
ـ چون صبح دیدم حتی قهوهتم نصفه مونده بود.
یه لحظه فقط به لیوان نگاه کردم.
اون انقدر به جزئیات توجه کرده بود...
که حتی یادش مونده بود من قهوهمو کامل نخورده بودم.
آروم لیوان رو گرفتم.
ـ ممنون...
تهیونگ با همون لبخند همیشگیش گفت:
ـ خواهش میکنم، خانم طراح.
- ۵۴
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط