طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
پـــــــارتـــــ7
هنوز عروسک دستم بود که تهیونگ گفت:
ـ خب... حالا که بردیش، اسمشم بذار.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ مگه عروسکا هم اسم دارن؟
ـ معلومه که دارن.
یه لحظه به عروسک نگاه کردم.
ـ باشه... اسمش میشه «موچی».
تهیونگ خندید.
ـ موچی؟!
ـ آره، بهش میاد.
ـ قبول... ولی یه شرط.
ـ چی؟
ـ هر وقت اومدی شرکت، باید موچی رو هم بیاری.
ـ که چی؟
ـ که یادم بمونه تو اولین کسی بودی که منو تو عروسکگیر شکست دادی.
لبخند زدم.
ـ هنوزم باورم نمیشه بردم.
همین موقع گوشی تهیونگ زنگ خورد.
نگاهی به صفحه انداخت و تماس رو جواب داد.
ـ آره... داریم برمیگردیم.
...
ـ باشه، ده دقیقه دیگه میرسیم.
تماس که تموم شد، گفت:
ـ باید برگردیم شرکت. جلسه دارن.
سر تکون دادم.
توی راه برگشت، سکوت کرده بودیم.
نه از اون سکوتهای بد...
از اونایی که آدم کنارش احساس راحتی میکنه.
یهو تهیونگ گفت:
ـ یه چیزی بپرسم؟
ـ بپرس.
ـ چند سالته؟
یه نگاهی بهش کردم.
ـ حدس بزن.
چند ثانیه با دقت نگام کرد.
ـ بیست و چهار؟
خندیدم.
ـ نه.
ـ بیست و شش؟
ـ بازم نه.
ـ خب چند؟
ـ قول بده مسخره ام نکنی
ـ قول میدم، میگی؟
ـ21 سالمه
چشمهاش گرد شد.
ـ جدی؟!
ـ آره.
ـ اصلاً بهت نمیاد.
ـ همه همینو میگن.
بعد نوبت من شد.
ـ حالا من یه سؤال.
ـ هوم؟
ـ همیشه با آدمای جدید اینقدر زود صمیمی میشی؟
یه لحظه مکث کرد.
بعد شونه بالا انداخت.
ـ نه...
ـ پس چرا با من شدی؟
لبخند کوچیکی زد.
ـ چون حس کردم آدم قابل اعتمادی هستی.
حرفش باعث شد ناخودآگاه لبخند بزنم.
شاید...
این فقط شروع یه همکاری نبود.
کمکم داشت شبیه شروع یه دوستی واقعی میشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ♡ــــــــــــــــــــــــــــــــ
عررررررررررررررر رررررررررررررررررررررررررررررر
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰.
پـــــــارتـــــ7
هنوز عروسک دستم بود که تهیونگ گفت:
ـ خب... حالا که بردیش، اسمشم بذار.
با تعجب نگاهش کردم.
ـ مگه عروسکا هم اسم دارن؟
ـ معلومه که دارن.
یه لحظه به عروسک نگاه کردم.
ـ باشه... اسمش میشه «موچی».
تهیونگ خندید.
ـ موچی؟!
ـ آره، بهش میاد.
ـ قبول... ولی یه شرط.
ـ چی؟
ـ هر وقت اومدی شرکت، باید موچی رو هم بیاری.
ـ که چی؟
ـ که یادم بمونه تو اولین کسی بودی که منو تو عروسکگیر شکست دادی.
لبخند زدم.
ـ هنوزم باورم نمیشه بردم.
همین موقع گوشی تهیونگ زنگ خورد.
نگاهی به صفحه انداخت و تماس رو جواب داد.
ـ آره... داریم برمیگردیم.
...
ـ باشه، ده دقیقه دیگه میرسیم.
تماس که تموم شد، گفت:
ـ باید برگردیم شرکت. جلسه دارن.
سر تکون دادم.
توی راه برگشت، سکوت کرده بودیم.
نه از اون سکوتهای بد...
از اونایی که آدم کنارش احساس راحتی میکنه.
یهو تهیونگ گفت:
ـ یه چیزی بپرسم؟
ـ بپرس.
ـ چند سالته؟
یه نگاهی بهش کردم.
ـ حدس بزن.
چند ثانیه با دقت نگام کرد.
ـ بیست و چهار؟
خندیدم.
ـ نه.
ـ بیست و شش؟
ـ بازم نه.
ـ خب چند؟
ـ قول بده مسخره ام نکنی
ـ قول میدم، میگی؟
ـ21 سالمه
چشمهاش گرد شد.
ـ جدی؟!
ـ آره.
ـ اصلاً بهت نمیاد.
ـ همه همینو میگن.
بعد نوبت من شد.
ـ حالا من یه سؤال.
ـ هوم؟
ـ همیشه با آدمای جدید اینقدر زود صمیمی میشی؟
یه لحظه مکث کرد.
بعد شونه بالا انداخت.
ـ نه...
ـ پس چرا با من شدی؟
لبخند کوچیکی زد.
ـ چون حس کردم آدم قابل اعتمادی هستی.
حرفش باعث شد ناخودآگاه لبخند بزنم.
شاید...
این فقط شروع یه همکاری نبود.
کمکم داشت شبیه شروع یه دوستی واقعی میشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــ♡ــــــــــــــــــــــــــــــــ
عررررررررررررررر رررررررررررررررررررررررررررررر
.⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰.
- ۲۷۰
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط