{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part ۶۶} 🌔

ویو کوک:

همون شماره بود...
لعنتی ... از روی نمایشگر ات نقشه رو باز کردم و نگاهی به موقعیت مکانی اونجا کردم...

- یک ساعت راه...

بدون اینکه لباسمو عوض کنم سوار ماشین شدم و راه افتادم به سمت مقصد


- نبود لنا و ات داشت دیونم میکرد...

دوست داشتم هزار نفرمو جلوی چشمم بکشم...

پامو روی پدال ماشین فشار دادم و تا. آخرین سرعت به سمت مقصد میرفتم...

- پرنسسم تازه پیدات کردم .. نمیزارم بعد از این همه مدت از پیشم بری...( سرعت ماشین کم میشه)

- نجاتت میدم دخترم...

دوباره پامو تا آخر روی پدال گذاشتم و با تمام سرعت می‌رفتم...

گوشیمو در آوردم و زنگی به جک که دستیارم بود زدم...

مکالمه:

- جک چند نفر همراه با خودت به این مقصدی که برات پیامک میکنم بیا سریع باش ( داد)

جک: چشم ارباب...

- رسیدم به جنگ بزرگ ...

نگاهی به نقشه کردم داشت جلو تر رو نشون میداد اما راهی برای رفتن نداشت....
- ماشینو دور زدم ... همین که خواستم حرکت کنم.. موتوری از مسیر دیگه ای رفت و سر از جلو جنگل در آورد...

- پامو روی گاز و ترمز گذاشتم و دوری به ماشین زدم و به سمت همون راه. رفتم...

از زیر بوته ای رد شدم که به جلوی جنگل رسیدم... گازی به ماشین دادم که با دیدن درد ممنوعه ماشین رو ترمز دادم...

- ماشین رو توی بوته ای پوشوندم که جک زنگ زد...

جک: ارباب ما رسیدیم ماشینم قایم کردیم چی دستور میدید..

- برید بالا ساختمون رو پوشش بدید اسحله ها رو اماده کنید زود باشید...

- لباسی که به شکل مأمور شهر بود رو تنم کردم و ماسکی روی صورتم زدم ... کارتی که داشتم رو از توی کشو برداشتم ...

نگاهی به کارت کردم...

اسم : جلیهو...
فامیل: کیم...

عالیه... به کتم نسب کردم و وارد اون مکان شدم ..

با دیدن انبوه ای گوسفند و گاو ایتسادم... عجیب بود خیلی...

جلو تر رفتم که دستی روی شونم نشست.. خواستم دستشو بچرخونم اما متوجه موقعیت الانم شدم ...پس با لبخند فیکی که زیر ماسک بود شروع به حرف زدن کردم...

- او سلام...

! تو کی هستی؟

- نمیبنی... ( اشاره به کارت )

! باید وایسی رعیسمون بیاد...

- رعیس... ؟ ( تعجب)

! منظورم صاحب ای... اینجا.. بو.. بود...

- چرا لکنت گرفتی...

! ها نه چیزی نیست.. همینجا وایستید...

- مردک رفت و وقتی کامل ازم دور بود با بی‌سیمی که داخل گوشم بود به جک گفتم به پشت این مکان بره...

نگاهم به دور بر دادم هیچکس نبود.. پس شروع کردم با راه رفتن و دیدن اطراف...
رسیدیم به بشکه بزرگی که روش شکل مار و پول بود.. شکلک عیجبی بود...
گوشیم رو در آوردم و عکسی از گوشیم گرفتم که با قدم های کسی برگشتم...

ادامه دارد...🌔


داستان داره جالب میشه 🌷💪

شرط ها:
۳۰۰ لایک...
۷۶ بازنشر
۱۴ فالو

حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
دیدگاه ها (۷۰)

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

درموردش گریه نکردمبجاش ...درموردش پرخوری کردمدرموردش مسیر طو...

CASINO3.10

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط