{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part ۶۸} 🌔


× صدای بی جون لنا بود ...

× قدم اول رو به سمت اتاق برداشتم ...

× لنا روی تخت بود .. با عروسکی که کوک براش گرفته بود....
اینو خوب میدونستم روزی که دزدیده شده بود با همین عروسک بود...

× اشکی از گوشه چشمم ناخواسته سر خورد...
با آستین لباسم پاکش کردم تا کسی متوجه قلب خستم نشه...

به سمت لنا‌ رفتم ... دستمو به سمت موهاش بردم که خودشو ازم دور کرد... با تعجب به سمتش برگشتم که با حالت صورت. لنا قلبم مچاله شد... صورتش حسی نداشت... سرد سرد بود...

انگار نه انگار من همون اتیم که می‌گفت ...

ویو چند ماه پیش:

& ات می‌دونی ...

× چیو...

& اگه پسر بودم خودم می‌گرفتمت... ( خنده)

× ( خنده) ...

- به به چشمم روشن.. ( در اتاق رو باز می‌کنه و کنار ات روی تخت میشینه)

& سلام دایی ( بغلش می‌کنه)

- سلام عزیزم...

×....

- دخترم ...نمی‌خوای سلام کنی به شوهرت ( رو به ات میگه)

× ببخ... ببخشید سلام ...

- سلام پرنسسم... ( سرشو میبوسه)

& اوووو... ( با ذوق )

- لنا خانم داشتی به زن من چی میگفتی اون موقع....

& کدوم موقع من که چیزی یادم نیست...( نگاهشو به ات میده)

- او ببینیم این کارا رو از کی یاد گرفتی...

هم لاس میزنی هم حرفا عاشقانه میزنی...

& از دایی جیمین...

- خدا لعنتت نکنه جیمین... ببین با بچه چیکار کردی...

×{ خنده}

- به زنم داشتی چی میگفتی اون موقع...

& نمی‌دونم .. کدوم موقع...

- حالا منو گول میزنی ..‌ خودم شنیدیم که گفتی اگه پسر بودم ات رو می‌گرفتم...

& اععع ... خوب راست میگم...
ات بدن خوشکل و سفیدیی داره... لباشام خیلی خوبه .. آدم دوست داره ببوستش...

حیف ات برای تو دایی...

- لناااا ( داد و خنده)

& غلط کردم .. غلط کردم... من رفتم اتاقم...

- لنا وایسا...

& بله...

- تو کی بدن ات رو دیدی ...

& وقتی رفتیم حموم ... البته نگران نباش با لباس زیر بود... ات جونم خدانگهدار...

× نگاهم به در بسته ای بود که چند ثانیه پیش توسط لنا بسته شده بود...

داغی گونه هام رو حس می کرد...
اینکه آنقدر رک و پوست کنده تونست همشو بگه برام جای تعجب داره...

× با خجالت سرمو انداختم پایین که این کار مصادف شد با قرار گرفتن دستی زیر چونم ...

- ببینمت...

× ....

- گفتم ببینمت ( جدی)

× سرمو آوردم بالا که با چشام های تیله ای مشکیش مواجع شدم ... سرخی گونه هام رو حس میکردم...

خواستم با دست مانع دیدن قرمزی گونه هام از طرف کوک بشم ولی با پرت شدنم روی تخت دستام از هم جدا شد....


کوک به سمتم اومد و روم خیمه زد ....

- آنقدر خجالت نکش از شوهرت...
( گونشو میبوسع) بچه راست میگه منم محو بدنت میشم چه برسه به بقیه...

× دستش به سمت لبام رفت و لبای خوش فرمم رو ناخونی روش کشید...

× با تعجب به دوتا گویه تیله ای چشاماش نگاه میکردم که سرشو به سمت لبام آورد...

خودم رو به عقب کشیدم که دوباره کوک به سمتم اومد. دوباره به عقب کشیدم ولی این دفعه موفق نبود... با یک دستش دور گردنم گذاشت و سرشو به سمت لبام آورد... بوسه ای روی لبام زد..

همین که با خودم گفتم دیگع تموم شد... کوک سرمو محکم به سمت خودش کشید و شروع کرد به بوسیدنم ..

لبامو مک های محکمی میزد که این کارش مصادف شد با کم آوردن نفسم... به سینه های برجسته بزرگش ضربه میزدم که ازم جدا شد...

نگاهم به چشماش بود که روی لبام خم شد ...
طوری که اگر حرف میزد لباش به لبام برخورد میکرد...

شروع کرد به حرف زدن... متوجه قصدش شدم..... با هر حرفی که میزد با لباش... لبام به لباش زده میشد... و اون می‌بوسید...

تو .. ( میبوسع) ... پرنسس ( دوباره) ... بابایی ( دوباره) .. هستی .. ( دوباره) ... تا آخرش برای خودمی... ( دوباره) ...

× فشاری به سینش وارد کردم که کنارم روی تخت افتاد..

× من خستم...،( پشتش رو به سمت کوک می‌کنه)

- بخواب پرنسسم...

× سرمو روی بالشت گذاشتم ولی از داغی بالشت سرمو به سمت دیگه بالشت بردم.. ولی داغ داغ بود.. هر قسمت از بالشت داغ بود ... خودمو به سمت عقب کشیدم که ...

که با سردی چیزی به سرم برگشتم ...

سینه برهنه کوک بود... صورتم با نوک سینه های کوک فاصله ای نداشت.... همین که.لب زدم ... لبام روی سینش فرود اومد... سریع ازش جدا شدم


که با دستی که دور کمرم نشست سرمو بالا آوردم...

- خوش میگذره.. ( پوزخند)

× نه خیر...

- دوستش داری...( اشاره به بدنش)

× نه خیرم....

× با برخورد دستم روی سینش ساکت شدم...

کمرمو گرفت و به خودش چسبوند منو...

بخواب بابایی...


ادامه دارد...🌔


به به بعد از این همه مدت صحنه دراماتیک دیدید😂

حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐
دیدگاه ها (۹۴)

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط