{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part ۶۷ } 🌔


ناشناس: او سلام خوش اومدید...

- هم ... ممنون ... اومدم برای بازدید از اینجا ...

ناشناس: او بله... فقدر کسی با هاتون نیست... ؟

تا جایی که می‌دونم همیشه دو سه نفر باهام هس....

¢® رییس ما اومدیم...


با صدای دو نفر برگشتم ..
جیمین و ته بودند... .

اولین باره تونستن یک جا به دادم برسم ...

ناشناس: او بله.. بفرماید...

- اون فرد جلو تر شروع به حرکت کرد...

برگشتم سمت پسرا که با یک چشمک خیالم رو راحت کردن...

شروع کردیم به نگاه کردن به اطراف ...‌

همه چیز عادی بود... چیز عجیبی وجود نداشت...

رسیدیم به بلوکه های بزرگ ...

چیز عجیبی داخل بلوکه نبود پس ازش دور شدم ..


ویو ۱۰ دقیقه بعد:

- خوب ما میریم دیگه...

ناشناس: بله بفرماید...

- از داخل اون مکان خارج شدیم که ماشینی جلوی پامون ترمز کشید..

جک: ارباب بشینید...

- او جک.. بچه ها بشینید...


- توی ماشین نشستیم... اعصابم خیلی خراب بود... گوشیم رو برداشتم و نگاهی به مکان یاب کردم...

- آدرس همینجا بود .. پس چرا چیزی نتونستیم ببینیم...

ویو داخل عمارت:

- روی تخت نشسته بود و سرمو با دستم گرفته بودم .. فشاری به پیشونیم وارد کردم که رد قرمزی انگشتام روی سرم موند...

کجایین پس...
کجا رفتید...

سرمو به سمت پنجره چرخوندم که در با شتاب باز شد...

ولی حرکتی نکردم و در همون حالت موندم...

¥ داداش ات و لنا کجاند.. ( گریه)

- برو بیرون...

¥ تا نگی نمیرم..( داد و گریه)

- گفتم گمشو... ( کمی داد)

¥ نمیر...

- نمی دونم... نمی دونم کجاند... گمشو( عربده)

¥ کو...

- نیستند بفهم ... گمشو ( بغض)

- از اتاق خارج شد ...به پنجره بسته نگاهی انداختم... همه کسم رفته... دارم دیونه میشم....


ویو ات ۲ روز بعد؛

× توی این ۲ روز از همه جا ضربه خودم ...
فکر میکردم کوک میاد دنبالم ولی اینطوری نبود..


جالبه بدونید فردا عروسیم هستش... و سر اینکه باهاش ازدواج کنم و قبول کنم کلی شکنجه شدم ...

بدنم پر خون و جای لک‌. خون بود... توی این دو روز یک بار بیشتر لنا رو ندیدم...

خیلی سخت بود برام که قبول کنم ازدواج با کسی که دوستش ندارم... و تمام زندگی من یک جای دیگس... که از نظر اونم فراموش شدم ...

اشکام می‌ریخت...
چشمام می‌سوخت...

صورتم داغ شده بود...

گویا که تب داشتم ...

با صدای باز شدن زنجیر های اتاق سرمو پایین انداختم....

میدونستم کیه... و قصدش چیه...

حتا حاضر نبودم نگاهش کنم...

ناشناس: او بیبی من... بازم که گریه کردی..
نکنه برای اون مردکه اشغال... ( آخرش با داد گفت)

× تو حق نداری به کوک من بگی آشغال ( عربده)

با ضربه ای که به گوشم وارد شد پرت شدم عقب ...

گوشم سوت میکشد... و نمی‌تونستم چیزی حس کنم...

ناشناس ؛ فقدر یک بار دیگه اسم اونو بیاری کاری میکنم که تا عمر داری پشیمون بشی...

پاشو آماده شو باید بریم لباش عروسی بگیریم... سریع باش...


× سرمو آوردم بالا و با گرفت پایین کتش سر جاش ایستاد...

ناشناس: نکنه دلت برام تنگ میشه میرم.. ( پوزخند)

× خواهش میکنم لنا‌رو هم ببریم... خواهش میکنم...

ناشناس: نه...

× اما تو قول دادی گفتی لنا هم می‌تونه وقتی باهام ازدواج کردی در آسایش باشه... گفتی میاریش پیش خودم...

ناشناس: .....


× خواهش میکنم...

ناشناس: خیلخب سریع باش ... لباساتو عوض کن بیا...

× از اتاق خارج شد ... برای یک دقیقه خوشحال شدم ... دیدن لنا .. بعد از این همه مدت...

ولی باز با فکر عروسی با اون فرد لبخندم از لبم برداشته شد...

× به سمت کمد رفتم و لباسی پوشیده برداشتم... دوست نداشتم بدنمو به این مردک نشون بدم...

بعد از عوض کردن لباسم زنگی که کنار دیوار بود رو زدم ... که با این کار مصادف میشه با آماده شدن من...

در اتاق باز شد...

همین که خواستم پامو از داخل اتاق بیرون بزارم... دستی دور کمرم حلقه شد...

× با جیغی که زدم دست فرد از کمرم برداشته شد...


ناشناس: داد نزن منم .. بیا بریم پیش لنا...

× به سمت اتاق لنا رفتم که با دو قفل بزرگ که به در بسته شده بود مواجه شدم...

بغضم گرفته بود...‌

ببخشید لنا نتونستم ازت محافظت کنم...

× بغضم رو قورت دادم که...


ادامه دارد...🌔

حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐ ✨
دیدگاه ها (۸۸)

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part ۵۶ }🌔×خواستم از اولین پله برم بالا اما با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط