هاناچته تو غذام موند
#۱۶
هانا:"چته تو؟! غذام موند"
جیمین:" من چمه؟! جالبه، چیو میخواستی توضیح بدی،هوم؟"
هانا:" اینکه چطور باهات آشنا شدم"
جیمین:"عه؟ فکر کردی باور میکنم؟!"
هانا:"چه چیزی میتونه باشه که باور نکنی؟!"
جیمین:" شاید اینکه بزور من ازدواج کردی و من بهت تجاوز کردم."
هانا:"خب؟ اینا حقیقته"
جیمین:"حقیقته؟ واقعا؟ یعنی تا الان تو هیچی حس نکردی؟"
هانا:"نه"
جیمین:"دروغ نگو، من میتونم از چشمات ببینم، هانا"
#Hana
همونطوری که حرف صداش میلرزید و مردمک چشماش خیلی تکون میخورد و کمی چشماش قرمز شده بود، دلم یکم سوخت.
آره من دروغ گفتم، ولی نمیتونستم غرورم رو بشکنم و خودمو ضعیف نشون بدم، میخواستم حرف بزنم ولی قادر به حرف زدن نبودم و پاهام کمی سست بود.
یچیزی ته صداش باعث میشد تنم مورمور بشه و یکم بلرزم. به زمین نگاه کردم نمیتونسم توی چشماش نگاه کن چون هم کمی ترس داشتم همم از اینکه بفهمه دارم دروغ میگه سعی میکردم اتصال چشمی برقرار نکنم.
جیمین:"هانا"
هانا:"..."
جیمین:"هانا، به من نگاه کن"
هانا:"..."
جیمین:"هانا گفتم بهم نگاه کن!!!"
وقتی سرم داد زد یه حینی کشیدم و لرزیدم تو خودم و کمی بهش نگاه کردم که متوجه اطرافم شدم که بعضی از مردم با تعجب نگاه میکردن به داخل ماشین.
هانا:"داد نزن"
جیمین:"داد نمیزدم نگاه میکردی؟!"
هانا:" بازم نباید توی مکان های عمومی داد بزنی."
هانا به صندلیش تکیه داد و جیمین با حرص یه تک نگاهش بهش کرد و بعد با دست های مشت و با رگی که از گردنش زده بود بیرون شروع کرد به رانندگی.
جیمین خیلی با سرعت رانندگی میکرد که باعث شد هانا بیشتر به صندلی بچسبه و جیمین از حرص فرمون ماشین رو محکم گرفته بود.
وقتی فرمون رو محکم گرفته بود باعث شده بود بند انگشتاش از شدت فشار سفید بشه و هنوز چشماش از حرص قرمز بود که همین باعث ترسیدن دل هانا شده بود.
آره، هانا هنوز نمیدونست مردی که کنارش نشسته کسیه که صد ها نفر رو کشته و شکنجه داده، نمیدونست هرروز تفنگ و مواد مخدر قاچاق میکنه و خیلی راحت در بار ها شرط ها رو میبره.
نمیدونست نامزد آینده اش با چند تا زن خوابیده و به چند تا زن و دختر تجاوز کرده، دخترک داستان ما از همه چیز بی خبر بود اون فکر میکنه که جیمین حتما یه شرکت قوی داره.
فکر میکرد اون عمارت بزرگ و اون همه کارت کشیدن های راحت بخاطر یه شرکت مهمه، ولی شرکتی در کار نبود، بلکه مردی بود که دستش به خون زن و مرد آلوده بود.
اگه دخترک قصه ما از اینکه نامزد آینده اش یه مافیاست با خبر بشه چی میشه؟ چه اتفاقی میافته؟ قبول میکنه یا انکار؟ اصلا میتونه چشم رو هم بزاره و نزدیکش بمونه؟
هیچکس از اینا خبر نداشت، چون شاید هانا از این با خبر نمیشد و هیچی نمیفهمید و با فکر احمقانه اش زندگیش رو میکرد و با همون فکر کنار جیمین میموند.
اما اگر کسی بگوید که مافیاست قراره همه چی تغییر کنه، نگاه هانا، دل هانا، افکار هانا، زندگی هانا و...، هانا دختر مظلومی بود که از هیچی خبر نداشت اما اگر کسی بگه چه اتفاقی برای این دخترک مظلوم میافته؟!
شرایط
لایک: ۲۰❤️
کامنت:۲۰💌
هانا:"چته تو؟! غذام موند"
جیمین:" من چمه؟! جالبه، چیو میخواستی توضیح بدی،هوم؟"
هانا:" اینکه چطور باهات آشنا شدم"
جیمین:"عه؟ فکر کردی باور میکنم؟!"
هانا:"چه چیزی میتونه باشه که باور نکنی؟!"
جیمین:" شاید اینکه بزور من ازدواج کردی و من بهت تجاوز کردم."
هانا:"خب؟ اینا حقیقته"
جیمین:"حقیقته؟ واقعا؟ یعنی تا الان تو هیچی حس نکردی؟"
هانا:"نه"
جیمین:"دروغ نگو، من میتونم از چشمات ببینم، هانا"
#Hana
همونطوری که حرف صداش میلرزید و مردمک چشماش خیلی تکون میخورد و کمی چشماش قرمز شده بود، دلم یکم سوخت.
آره من دروغ گفتم، ولی نمیتونستم غرورم رو بشکنم و خودمو ضعیف نشون بدم، میخواستم حرف بزنم ولی قادر به حرف زدن نبودم و پاهام کمی سست بود.
یچیزی ته صداش باعث میشد تنم مورمور بشه و یکم بلرزم. به زمین نگاه کردم نمیتونسم توی چشماش نگاه کن چون هم کمی ترس داشتم همم از اینکه بفهمه دارم دروغ میگه سعی میکردم اتصال چشمی برقرار نکنم.
جیمین:"هانا"
هانا:"..."
جیمین:"هانا، به من نگاه کن"
هانا:"..."
جیمین:"هانا گفتم بهم نگاه کن!!!"
وقتی سرم داد زد یه حینی کشیدم و لرزیدم تو خودم و کمی بهش نگاه کردم که متوجه اطرافم شدم که بعضی از مردم با تعجب نگاه میکردن به داخل ماشین.
هانا:"داد نزن"
جیمین:"داد نمیزدم نگاه میکردی؟!"
هانا:" بازم نباید توی مکان های عمومی داد بزنی."
هانا به صندلیش تکیه داد و جیمین با حرص یه تک نگاهش بهش کرد و بعد با دست های مشت و با رگی که از گردنش زده بود بیرون شروع کرد به رانندگی.
جیمین خیلی با سرعت رانندگی میکرد که باعث شد هانا بیشتر به صندلی بچسبه و جیمین از حرص فرمون ماشین رو محکم گرفته بود.
وقتی فرمون رو محکم گرفته بود باعث شده بود بند انگشتاش از شدت فشار سفید بشه و هنوز چشماش از حرص قرمز بود که همین باعث ترسیدن دل هانا شده بود.
آره، هانا هنوز نمیدونست مردی که کنارش نشسته کسیه که صد ها نفر رو کشته و شکنجه داده، نمیدونست هرروز تفنگ و مواد مخدر قاچاق میکنه و خیلی راحت در بار ها شرط ها رو میبره.
نمیدونست نامزد آینده اش با چند تا زن خوابیده و به چند تا زن و دختر تجاوز کرده، دخترک داستان ما از همه چیز بی خبر بود اون فکر میکنه که جیمین حتما یه شرکت قوی داره.
فکر میکرد اون عمارت بزرگ و اون همه کارت کشیدن های راحت بخاطر یه شرکت مهمه، ولی شرکتی در کار نبود، بلکه مردی بود که دستش به خون زن و مرد آلوده بود.
اگه دخترک قصه ما از اینکه نامزد آینده اش یه مافیاست با خبر بشه چی میشه؟ چه اتفاقی میافته؟ قبول میکنه یا انکار؟ اصلا میتونه چشم رو هم بزاره و نزدیکش بمونه؟
هیچکس از اینا خبر نداشت، چون شاید هانا از این با خبر نمیشد و هیچی نمیفهمید و با فکر احمقانه اش زندگیش رو میکرد و با همون فکر کنار جیمین میموند.
اما اگر کسی بگوید که مافیاست قراره همه چی تغییر کنه، نگاه هانا، دل هانا، افکار هانا، زندگی هانا و...، هانا دختر مظلومی بود که از هیچی خبر نداشت اما اگر کسی بگه چه اتفاقی برای این دخترک مظلوم میافته؟!
شرایط
لایک: ۲۰❤️
کامنت:۲۰💌
- ۱۰.۳k
- ۲۲ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط