{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هانا همونطور به صندل تکیه داده بود و بیرون نگاه میکرد ولی کمی از ...

#۱۷


هانا همونطور به صندل تکیه داده بود و بیرون نگاه میکرد ولی کمی از سرعت ماشین می‌ترسید و توی خودش جمع شده بود.


جیمین متوجه ترس هانا شد و کمی سرعتش رو آروم کرد و با نگاه ملایم به هانا نگاه کرد، اون دختر واقعا داشت دل پسر سرد ما رو میبرد.


جیمین خیلی آروم دست هانا رو گرفت و هانا کمی آروم گرفت و به دست جیمین خیره شد و بعد به صورتش نگاه کرد که دیگر اثری از خشم نبود.


هانا وقتی دید چهره اش ملایمه و آروم رانندگی میکنه یه نفس آسوده ای کشید و دوباره با یک لبخند خیلی ریز به بیرون خیره شد.


جیمین از آسودگی هانا به لبخند بهش خیره شد و به راهش ادامه داد و کمی دست هانا رو فشار داد و محکم تر گرفت، اون پسر داشت حس مالکیتش رو نشون میداد.


همینکه رسیدند جیمین پیاده شد و مثل هر دفعه در سمت هانا رو باز کرد و دستش رو گرفت و از ماشین بیرونش کرد و بردش داخل خونه.


وقتی داخل خونه رفتن دوباره خانواده‌اش و خانواده‌ی خاله اش رو دید و دوباره کلافه و بی حال شد و دست هانا رو محکم گرفت و دوباره شروع به راه رفتن کرد و به سمت پذیرایی قدم برداشت.


جیمین:"هنوز اینجایید؟!"
م.ج:" البته، منتظر تو بودیم که بیای باهم شام بخوریم."
جیمین:" ما بیرون شام خوردیم"
م.ج:"ما؟"
جیمین:" آره، من و هانا نامزدم بیرون شام خوردیم و خرید کردیم"
م.ج:" آها، میگم چرا جینا ناراحت شد"
خ.ج:"آره، دخترم خیلی ناراحت شد، میتونستی جینا هم با خودت ببری برای فردا خرید کنه"
جیمین:" من فقط یک زن میبرم اونم همسرمه نه کسه دیگه ای"


جیمین هانا رو کشید به سمت راه پله و رفتن داخل اتاق و روی تخت نشست و دستاشو توی موهاش فرو کرد، معلوم اعصابش بد خورد شده بود.
《صبح》


جیمین:"هانا، بیدار شو"
هانا:"بله؟"
جیمین:"بریم صبحونه بخوریم؟"
هانا:"نه، میخوام بخوابم"
جیمین:"باشه، وقتی بیدار شدی برات میارم"
هانا:"مرسی"


هانا دوباره گرفت خوابید و جیمین شروع به نوازش موهای هانا کرد و هر از گاهی موهاش رو بو میکرد و میبوسید، کمی گذشت که یکهو در با شدت باز شد...


شرایط
لایک:۲۲❤️
کامنت:۲۲💌

بچه ها مرتبط با زمان پارت ها بچه ها شرط ها خیلی زود میرسه و من توی اون زمان کم زیاد نمیتونم فکر کنم و بنویسم، برای همین دیر میشه، واقعا متاسفم و از اینکه شرط هارو زود میرسونید خیلی ممنونم واقعا میگم، درکم کنید چون این یه فیک درخواستیه، نه یه فیک آماده از قبل، ببخشید واقعا، مرسی بابت درکتون🤍🫠✨️
دیدگاه ها (۳۷)

بچه ها رفتیم اکسپلور🫠🤍✨️

بچه ها امروز دارم میرم تولد شاید شب پارت بزارم، بای بایییییی...

#۱۶هانا:"چته تو؟! غذام موند"جیمین:" من چمه؟! جالبه، چیو میخو...

I WISH THAT YEAR IN FRONT US WILL BE GOOD YEAR FOR EVERYONE,...

#۱۹که یکهو هانا دست جینا رو توی هوا گرفت و مچ دستش رو محکم ف...

#۱۸که یکهو جینا اومد تو اتاق و دوباره با خشم و حسادت توی چشم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط