سرنوشت
"سرنوشت "
فصل ۲
p,7
.
.
.
باد بین موهای بلند و بازم میخورد و باعث رقصیدنشون توی هوا میشد ...
.
.
ته : محکم بگیرم ...
.
همونجور که تهیونگ گفت دستمو محکم دور کمرش حلقه کردم و این باعث شد که بیشتر بهَم نزدیک بشیم ....
.
.
تهیونگ با سرعت از بین ماشین ها رد میشد و به گاز دادنش ادامه میداد ....
.
.
راه نیم ساعته رو ۱۵ دیقه ای رسیدیم ....البته خیابون ها هم خلوط بودن ....
.
.
از موتور پایین اومدم و کلاهمو تو دستم گرفتم ...
.
.
ا/ت : واییی خیلی کیف دادد ( خنده )
.
ته : معلومه که موتور سواری با این مرد خوشتیپ کیف میده ( خنده راضی )
.
ا/ت : چیشش ( زدم به بازوش )
.
همون موقع فلیکس و بچه ها هم رسیدن ....
.
هیون : میبینیم که کبکت خوروس میخونه خانم ....
.
ا/ت : هه( خنده )
.
.
به سمت ورودی پاساژ رفتیم ...
.
مغازه ی اول ...
.
مغازه ی دوم ....
.
مغازه ی سوم...
.
.
مغازه ی پونزدهم ...
.
فلیکس : وای ... من ... دیگه ... دیگه نمیتونم ...( خسته )
.
ا/ت : چرا همه ی لباساشون یا خیلی بازه یا خیلی پوشیده ....ایتا حد متوسط ندارن ؟؟
.
.
پیتر : ااا ببین اون لباسه جلدی ویترین مغازه بقلیه چطوره ...؟ نه خیلی بازه نه خیلی بسته ..؟
.
.
نگاهمو برگردوندم سمت مغازه عه .... واووو ... چقدر قشنک بود ...ی پیراهن که استین نداشت .. به جاش دو تا بند داشت ... و جلوش تا بالای زانو بود .... ولی پشتش ته جای ساق پام بود و مهم تر از همه رنگش مشکی بود .... عالی بودد.....
.
.
ا/ت : عالیههههه
.
به سمت مغازه عه رفتیم ... پیش خدمته تعظیم کوتاهی کرد ....
.
فروشنده : خوش اومدید ...
.
ا/ت : ممنون میشه از اون پیراهن سایز کوچیکشو بدین ...؟ یک سایز کوجیک تر ؟؟
.
فروشنده : بله خانم .. لان نیارم خدمتتون ...
.
بعد از این که پروفش کردم رفتم بیرون ...
..
.
ویو راوی *
.
دخترک از اتاق پروف بیرون اومد ....پیتر ... محو دخترک روبه روش شده بود .... اون بینقص بود .... موهایی که دورش ریخته بود ... با پیراهن جذبی که اندام هاشو به خوبی نشون میداد .... همه ی اینا برای پسرک پرستیدنی بود ...
..
از اونور تهیونگ .... ضربان قلبشو نمیتونست کنترل کنه ... برای همین ی لبخند ساده زد و گفت ...
.
ته : زیبا شدی پرنسس ...
.
فلیکس : خیلییی بهت میادد.
.
هیون : ارههه
.
پیتر : تو .. تو فوق العاده شدیی دخترر
.
دخترک خنده ای کرد و لباسشو عوض کرد ... فروشنده اونو توی پاکت گذاشت و به دست ا/ت داد ...
.
.تهیونگ حساب کرد ....
.
.
فلیکس : شتت ساعتو دیدیننن ؟؟ ساعت ۱ و نیمه
.
هیون : وای خدایا ....۴ ساعته داریم راه میریم....
.
ا/ت : حیحی
.
.
جیلیلیلیب
فصل ۲
p,7
.
.
.
باد بین موهای بلند و بازم میخورد و باعث رقصیدنشون توی هوا میشد ...
.
.
ته : محکم بگیرم ...
.
همونجور که تهیونگ گفت دستمو محکم دور کمرش حلقه کردم و این باعث شد که بیشتر بهَم نزدیک بشیم ....
.
.
تهیونگ با سرعت از بین ماشین ها رد میشد و به گاز دادنش ادامه میداد ....
.
.
راه نیم ساعته رو ۱۵ دیقه ای رسیدیم ....البته خیابون ها هم خلوط بودن ....
.
.
از موتور پایین اومدم و کلاهمو تو دستم گرفتم ...
.
.
ا/ت : واییی خیلی کیف دادد ( خنده )
.
ته : معلومه که موتور سواری با این مرد خوشتیپ کیف میده ( خنده راضی )
.
ا/ت : چیشش ( زدم به بازوش )
.
همون موقع فلیکس و بچه ها هم رسیدن ....
.
هیون : میبینیم که کبکت خوروس میخونه خانم ....
.
ا/ت : هه( خنده )
.
.
به سمت ورودی پاساژ رفتیم ...
.
مغازه ی اول ...
.
مغازه ی دوم ....
.
مغازه ی سوم...
.
.
مغازه ی پونزدهم ...
.
فلیکس : وای ... من ... دیگه ... دیگه نمیتونم ...( خسته )
.
ا/ت : چرا همه ی لباساشون یا خیلی بازه یا خیلی پوشیده ....ایتا حد متوسط ندارن ؟؟
.
.
پیتر : ااا ببین اون لباسه جلدی ویترین مغازه بقلیه چطوره ...؟ نه خیلی بازه نه خیلی بسته ..؟
.
.
نگاهمو برگردوندم سمت مغازه عه .... واووو ... چقدر قشنک بود ...ی پیراهن که استین نداشت .. به جاش دو تا بند داشت ... و جلوش تا بالای زانو بود .... ولی پشتش ته جای ساق پام بود و مهم تر از همه رنگش مشکی بود .... عالی بودد.....
.
.
ا/ت : عالیههههه
.
به سمت مغازه عه رفتیم ... پیش خدمته تعظیم کوتاهی کرد ....
.
فروشنده : خوش اومدید ...
.
ا/ت : ممنون میشه از اون پیراهن سایز کوچیکشو بدین ...؟ یک سایز کوجیک تر ؟؟
.
فروشنده : بله خانم .. لان نیارم خدمتتون ...
.
بعد از این که پروفش کردم رفتم بیرون ...
..
.
ویو راوی *
.
دخترک از اتاق پروف بیرون اومد ....پیتر ... محو دخترک روبه روش شده بود .... اون بینقص بود .... موهایی که دورش ریخته بود ... با پیراهن جذبی که اندام هاشو به خوبی نشون میداد .... همه ی اینا برای پسرک پرستیدنی بود ...
..
از اونور تهیونگ .... ضربان قلبشو نمیتونست کنترل کنه ... برای همین ی لبخند ساده زد و گفت ...
.
ته : زیبا شدی پرنسس ...
.
فلیکس : خیلییی بهت میادد.
.
هیون : ارههه
.
پیتر : تو .. تو فوق العاده شدیی دخترر
.
دخترک خنده ای کرد و لباسشو عوض کرد ... فروشنده اونو توی پاکت گذاشت و به دست ا/ت داد ...
.
.تهیونگ حساب کرد ....
.
.
فلیکس : شتت ساعتو دیدیننن ؟؟ ساعت ۱ و نیمه
.
هیون : وای خدایا ....۴ ساعته داریم راه میریم....
.
ا/ت : حیحی
.
.
جیلیلیلیب
- ۲۳.۰k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط