{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

really love

really love
part¹⁷

رسیدن خونه که دیدین کسی اونجا نیست
-بقیه کجان؟
+نمیدونم
"بچه ها رفته بودن خونه ی تهیونگ تا اون دو راحت باشن "
لیلی به سرعت روی مبل راحتی دراز کشید و شروع به خوردن خوراکی ها کرد
جونگکوک برای شروع صحبتش بالا سر دخترک نشست و یکم از موهای دختر رو پشت گوشش گذاشت
+لیلی..میدونی که ما حدودا یه ماه دیگه میریم سربازی؟
-چی؟آقای جئون من هنوز باهات قهرم!
+خب چیکار کنم که اشتی کنی کوچولو؟
-فعلا نازمو بکش تا ببینم
جونگکوک اروم سر لیلی رو روی پاهاش گذاشت و موهاشو نوازش کرد
لیلی تمام خوراکی هارو خورد..یه بیسکوئیت شکلاتی باز کرد و یکمشو به جونگکوک داد
+اومممم خوشمزه‌اس
-شیرینه..و البته رُخ زیبایی داره،درست مثل کسی که اینو خریده
+الان دختر کوچولوم اشتی کرده؟یا تعریفه؟
-هردوش(خنده)
الان ساعت ۹ونیم شب بود
بچه ها اومدن و با دیدن اون دوتا لبخند به لبشون اومد
تهیونگ:لیلی یکم خوراکی هارو برای ما می‌زاشتی..یا خدا سه تا پاکته!
-(خنده)تازه دوتاش هنوز توی اشپز خونه‌اس
تهیونگ:اخرش جونگکوک رو بخشیدی؟
لیلی نگاهی به جونگکوک انداخت
-معلومه!
بچه ها نشستن..تهیونگ جونگکوک رو و رزی لیلی رو بردن طرف خودشون
رزی:خب تعریف کن..اعتراف کردین؟
-نه
تهیونگ نیز همین سوال رو اروم از جونگکوک پرسید و جواب مشابه را گرفت
یونگی:حالا که خوراکی هم داریم یه فیلم نبینیم؟ترسناک هم نیس
همه:ارهههه
لیلی با دخترا رفت خوراکی هارو اورد
الان ساعت ۱۲ شبه و فیلم تموم شده
قرار شد دخترا غذا درست کنن
لیلی داشت کاهو هارو برای کیمچی خورد کنه که گوشیش زنگ خورد
جونگکوک گوشی لیلی رو براش اورد و کنار لیلی،روی ‌کابینت گذاشت..سپس وصل کرد و رفت..
"مکالمه:"
-بله لیا!
لیا:سلامممم چطوری لیلی؟
-چیشده؟(سرد)
لیا:از بابات شنیدم با جونگکوک هم خونه ای..من امروز کره ام تا یه هفته میمونم..میام پیشت
-نه(سرد)
لیا:چرا میام(داد)
لیلی گوشیش رو برداشت و رفت توی حیاط خونه ولی نمیدونست که صداش میاد داخل
-لیا وقتی میگم نه یعنی نه..نمیخوام با تو باشم..تو دختر داداش بابامی و من از اون متنفرم(عربده*)
"جونگکوک سریع به سمت لیلی رفت و آرومش کرد"
-لیا..دفعه ی بعدی به من زنگ بزنی مادرتو به عزات میشونم
و قطع کرد
+حالت خوبه؟چرا انقدر داد میزنی؟
-اون دختر عموم..لیا..میخواد بیاد اینجا!
یهو بارون شدیدی شروع شد
+بیا بریم داخل
[ویو لیلی]
رفتیم داخل خونه..فقط امیدوارم رعدوبرق نزنه که امروز میشه بدترین روزم
بعد ۳۰ مین کیمچی رو درست کردیم و خوردیم
-واییی خیلی خوشمزه بود..دستتون درد نکنه
جنی:نوش جونت..از دستپخت جونگکوک بهتر بود؟(پوزخند)
چشم غره ای نثارش کردم
رزی:بچه ها میاید بریم زیر بارون؟
همه تایید کردن ولی منو جونگکوک نه!
اونام از خدا خواسته گفتن باشه..تا دم در اونارو همراهی کردم و بعدش رفتم تو اتاقم
تا‌ پتو رو روی خودم کشیدم صدای رعدوبرق مهیبی اومد
"من فوبیای رعدوبرق دارم و ماجراهای خیلی بدی پشتشه"
با شنیدن صدای دوباره ی رعدوبرق جیغ خفیفی کشیدم و اشکام بدون اختیار ریخت
در اتاقم با شتاب باز شد
---------------------------------
ادامه دارد...
دوستون دارم♡
دیدگاه ها (۱)

really love part¹⁸در اتاقم با شتاب باز شدقامت جونگکوک نمایان...

really lovepart¹⁹بعد از خوردن صبحانه قرار شد پسرا یه چیزی رو...

really love part¹⁶شروع کرد به حرف زدن+لیلی.. قشنگم..چشماتو ب...

ادیتمه از فیک really love نظرتون برام باارزشه♡۷۰تاییمون مبار...

تير عاشقی💘Part : 18*کوک توی خیابون لیا رو بغل کرد. لیا هم بع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط