{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

really love

really love
part¹⁹

بعد از خوردن صبحانه قرار شد پسرا یه چیزی رو به ما بگن
+نامجون هیونگ من لیلی گفتم پس ادامه ی حرفتو بزن
نامجون:خب..قرار شده یکم زودتر بریم سربازی و خب حدودا میشه هفته ی بعد..اینو خودشون به ما اعلام کردن
-واااا یعنی هرچی میشه هر تاریخی شما باید آماده باشید..مگه میشه؟
تنها کسی که اینجا عصبانی بود من بودم و بقیه خیلی ریلکس بودن
نامجون:اها اینم هست
یه برگه داد دست جونگکوک و پسرا خوندنش..ظاهرا تاریخ های رفت و برگشت بود
نامجون:گفتن توی تاریخ ها مشکل پیش اومده بوده برای همین این برگه‌رو دادن تا دیگه مشکلی پیش نیاد
جونگکوک اروم بلند شد و رفت یه لیوان اب خورد
+یعنی باید با نسخه ی کچلمون روبه رو بشیم؟(خنده)
جونگکوک خوب بلد بود جَو رو عوض کنه
تهیونگ:نظرتون چیه فردا بریم ارایشگاه؟هوم؟
یه ثانیه به حرفاشون دقت نکردم..اونا که گفت یه ماه دیگه..پس میدونستن که یه ماه دیگه نیس و خیلی زودتره..برای همین انقدر ریلکس بودن
-چرا به ما الکی گفتین؟
یهو صدای خنده ی همه متوقف شد
-از قبل میدونستین تاریخ اینه..فقط برای اینکه ناراحت نشیم اینکارو کردین؟
پسرا چشاشون از تعجب گرد شد..سکوت بدی بود..رفتم توی حیاط
[ویو جونگکوک]
چطوری یه دختر میتونه انقدر باهوش باشه؟
بعد رفتن لیلی دخترا تعجبی به ما نگاه کردن
لیسا:چطوری انقدر ریز بینه؟اصلا خودم یه ثانیه شک کردم!چطور فهمید؟
رفتم بالا توی اتاقم و وارد تراس شدم..تراس اتاقم روبه حیاط بود پس لیلی رو دیدم و داد زدم
+خانوم کوچولو
-آقای جئون میخوای همینجوری بهم دروغ بگی؟دیوونه ای؟الان دوباره باید نازمو بکشی خودم از ناز کشیدن خودم بدم میاد و خسته میشم چه‌برسه به تو!
+باشه خانم کوچولو برگرد بالا تا نازتو بکشم(خنده)
-به شرطی میام که مثل ادم برام تعریف کنی
+باشه کوچولو بیا توی اتاقم
بعد ۱۰ مین لیلی اومد داخل
-تعریف کن
رفتم صورتشو با دستام قاب کردم
+من..نمیخواستم..تو..ناراحت..بشی(شمرده شمرده) فهمیدی؟(عصبی)
-باشه باشه قانع شدم
خنده ای کردم
(پرش زمانی)
امروز روزی بود که باید میرفتم..لیلی از دیشب تاحالا انقدر بغلم کردددددد و چند باری هم بغضش می‌ترکید ولی نشون نمیداد
لیلی تا دم در بدرقه ام کرد و اینبار من کسی بودم که بغلش میکرد..لیلی اروم موهای تراشیده‌ام رو ناز میکرد
+لیلی گریه نکن زودی برمیگردم خب؟
-جونگکوک..به نظر تو کسی به جز خودت بهم اهمیت میده اینجا؟(گریه)
+دخترا که باهات خوبن لیلی
-جونگکوک چرا نمیفهمی تو فرق داری(گریه)
حلقه ی دور دستاشو محکم تر کرد..متقابلا بغلش کردم اما دیگه واقعا دیرم شده بود
+من باید برم لیلی..میدونی که همیشه یادت هستم باشه؟
روی موهاشو یه بوسه زدم و ازش خداحافظی کردم..نمیدونستم قراره چقدر ناراحت بشه
جیمین توی ماشین بود و داشتیم باهم میرفتیم
+جیمین جوری لیلی گریه میکرد انگار آخرین باریه که همو می‌بینیم
جیمین:جونگکوک لیلی دوسِت داره حالا ببین کی بهت گفتم
رسیدیم و..
[ویو لیلی]
وقتی رفت اشکامو پاک کردم
به سمت حال قدم برداشتم و با دیدن دخترا درحال خندیدن،خنده به لبم اومد..نشستم تا باهمفیلم ببینیم
شب‌ شده بود من اصلا نفهمیدم چجوری یه روز گذشت
موقع خوابیدن دلم خیلییی برای جونگکوک تنگ شده بوو..تا دوساااال نمیتونم ببینمش

یه هفته ی اول اسون بود ولی از اون به بعد بیشتر از قبل دلم براش تنگ میشد
واقعا دخترا خیلی باهام خوب بودن
زمان مثل برق و باد میگذشت
تورمون رو با دخترا شروع کردیم
یک ساله که تورمون ادامه داره و آخرین کنسرتمون توی سئول هست...

رفتیم تا برای کنسرت اماده بشیم..لباس پوشیدیم و میکاپ آرتیست کارشو شروع کرد..طی میکاپ یاد وقتی افتادم که جونگکوک آرایش کردنم رو تماشا میکرد. ناخداگاه لبخند روی لبم بیاد
همه اماده بودیم و باهم وارد استیج شدیم..صدای جیغ و خوشحالی بلینک ها میومد..همینجوری شروع به خوندن کردیم که نگاهم رفت قسمت VIP..بابام آنجا چیکار میکنه؟به لیسا اشاره کردم و اونم منظورم رو گرفت
رسیدیم به آخرای کنسرت و نوبت سخنرانی من بود
-سلام سئول حالتون چطوره؟امیدوارم از این کنسرت نهایت استفاده رو کرده باشین..دوستون دارممم
بعد جیغ بلینک ها از صحنه خارج شدیم
لیسا:لیلی بابات اینجا چه میکنه؟
-واییی معلوم نیست چه نقشه ای داره..اول که لیا حالاهم بابام
لیسا:لیا کی اومد خونه؟
ماجرا رو از سیر تا‌پیاز براش تعریف کردم....
---------------------------------
ادامه دارد...
خیلی وقته شرط نداریم نه؟😂
شرایط:۵تا لایک کافیست
دیدگاه ها (۷)

really love part¹⁸در اتاقم با شتاب باز شدقامت جونگکوک نمایان...

really lovepart¹⁷رسیدن خونه که دیدین کسی اونجا نیست-بقیه کجا...

really love part¹²که احساس کردم یه چیزی داره دستمو چنگ میزنه...

really love part:¹(علامت: لیلی- جونگکوک+)[ویو لیلی]با آلارم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط