really love
really love
part¹⁶
شروع کرد به حرف زدن
+لیلی.. قشنگم..چشماتو باز کن..ببخشید من..من متاسفم
اما پسرک قصه ی ما نمیدانست که چهها در انتظارش است...
(دو هفته بعد)
پسرک وقتی فهمید عشقش ان روز بیدار میشود،پاستای مورد علاقه ی دخترک را درست کرد و سپس از بیمارستان به سمت خانه ی ۱۲نفرهشان حرکت کرد...
دختر با سردرد بدی چشماشو باز کرد
لیسا:لیلی بیدار شدی؟(ذوق)
به اطرافش نگاه کرد..پس جونگکوک کو؟
همه باهاش احوالپرسی میکردن و در آخر جیسو پاستای خامه رو براش اورد
وقتی قاشق اولو خورد یه حالی شد..قاشق دوم و سوم،اون همون پاستای جونگکوکه!
-جیسو این پاستا رو کی درست کرده؟
جیسو:فکر کنم..امممم جین هیونگ..اره(استرسی)
-جیسو جین هیونگ اینو درست نکرده..دستپخت جونگکوکه مگه نه؟(جدی و سرد)
همه چشماشون گرد شد..حق با دخترک بود و اینو از سکوت میشه فهمید
سرم رو از دستاش کشید که باعث شد یکم خون بیاد اما با پنبه قطعش کرد
گوشیشو برداشت و از بچه ها خواست یه لحظه برن بیرون اما رزی مخالفت کرد
-رزی برو بیرون اعصابم خوب نیست..فقط برووو(داد)
تهیونگ هم رزی رو بغل کرد و برد بیرون و دخترک درو قفل کرد
شماره ی جونگکوک رو گرفت
+ب..بله
-جونگکوک لطفا این کارو با من نکن..الان هیچکس اینجا نیست..اگه تمام کارهاتو با دلیل برام توضیح ندی خودمو از تراس پرت میکنم پایین!(عربده)
-لیلی باشه باشه میگم(ترسیده)خب من رفتم خونه ی خودم چون یه مشکل شخصی داشتم و درگیرش بودم..به خدا کل این دوهفته شب و روز بالا سرت بودم ولی روم نمیشد توی چشمات نگاه کنم چون میدونستم ناراحتی(بغض)! الانم توی عمارتم
-فقط دعا کن بتونی خَرم کنی وگرنه خودکشی میکنم جونگکوک به خدا قسم میخورم..من جز تو کسیو ندارم(گریه ی شدید)
+وایسا خودم اومدم بیمارستان
تمام حرفای لیلی به طور مُسَمَم گفته میشد و باعث لرز خفیفی در بدن پسرک شد
تا اونجا ۱۵ دقیقه راه بود
تا رسید به بخش لیلی تهیونگ گفت
تهیونگ:جونگکوک..لیلی از توی اتاق بیرون نمیاد و درو باز نمیکنه
+باشه شما برید خونه منو لیلی هم میایم
تهیونگ باشه ای گفت و بعد با بچه ها رفتن..اروم در زد
-گفتم درو باز نمیکنم
+لیلی منم..جونگکوک
لیلی با شنیدن صدای جونگکوک خوشحال شد و در رو باز کرد
مُحلت حرف زدن به پسر نداد و اونو محکم به آغوش کشید
البته دستای دختر فقط نیمی از کمر اون بانیعضلهای رو گرفته بود..لیلی اروم توی بغل جونگکوک اشک ریخت و با پسر روی تخت بیمارستان نشست
پسرک بوسه ی ریزی روی پیشونی دخترک گذاشت
دختر هم شروع به داد زدن کرد ولی جوابی ملایم دریافت میکرد
-چرا ترکم کردی هاااا؟
+چون مشکل شخصی پیش اومده بود..حالا که پیشتم چرا الکی مروارید هاتو هدر میدی؟
لیلی اشکاشو اروم پاک کرد
جونگکوک کارای مرخصی رو انجام داد و باهم به خونه برگشتن
توی راه جونگکوک برای لیلی کلییییی خوراکی خرید
رسیدن خونه که.....
---------------------------------
ادامه دارد...
دوستون دارم قشنگام☆
part¹⁶
شروع کرد به حرف زدن
+لیلی.. قشنگم..چشماتو باز کن..ببخشید من..من متاسفم
اما پسرک قصه ی ما نمیدانست که چهها در انتظارش است...
(دو هفته بعد)
پسرک وقتی فهمید عشقش ان روز بیدار میشود،پاستای مورد علاقه ی دخترک را درست کرد و سپس از بیمارستان به سمت خانه ی ۱۲نفرهشان حرکت کرد...
دختر با سردرد بدی چشماشو باز کرد
لیسا:لیلی بیدار شدی؟(ذوق)
به اطرافش نگاه کرد..پس جونگکوک کو؟
همه باهاش احوالپرسی میکردن و در آخر جیسو پاستای خامه رو براش اورد
وقتی قاشق اولو خورد یه حالی شد..قاشق دوم و سوم،اون همون پاستای جونگکوکه!
-جیسو این پاستا رو کی درست کرده؟
جیسو:فکر کنم..امممم جین هیونگ..اره(استرسی)
-جیسو جین هیونگ اینو درست نکرده..دستپخت جونگکوکه مگه نه؟(جدی و سرد)
همه چشماشون گرد شد..حق با دخترک بود و اینو از سکوت میشه فهمید
سرم رو از دستاش کشید که باعث شد یکم خون بیاد اما با پنبه قطعش کرد
گوشیشو برداشت و از بچه ها خواست یه لحظه برن بیرون اما رزی مخالفت کرد
-رزی برو بیرون اعصابم خوب نیست..فقط برووو(داد)
تهیونگ هم رزی رو بغل کرد و برد بیرون و دخترک درو قفل کرد
شماره ی جونگکوک رو گرفت
+ب..بله
-جونگکوک لطفا این کارو با من نکن..الان هیچکس اینجا نیست..اگه تمام کارهاتو با دلیل برام توضیح ندی خودمو از تراس پرت میکنم پایین!(عربده)
-لیلی باشه باشه میگم(ترسیده)خب من رفتم خونه ی خودم چون یه مشکل شخصی داشتم و درگیرش بودم..به خدا کل این دوهفته شب و روز بالا سرت بودم ولی روم نمیشد توی چشمات نگاه کنم چون میدونستم ناراحتی(بغض)! الانم توی عمارتم
-فقط دعا کن بتونی خَرم کنی وگرنه خودکشی میکنم جونگکوک به خدا قسم میخورم..من جز تو کسیو ندارم(گریه ی شدید)
+وایسا خودم اومدم بیمارستان
تمام حرفای لیلی به طور مُسَمَم گفته میشد و باعث لرز خفیفی در بدن پسرک شد
تا اونجا ۱۵ دقیقه راه بود
تا رسید به بخش لیلی تهیونگ گفت
تهیونگ:جونگکوک..لیلی از توی اتاق بیرون نمیاد و درو باز نمیکنه
+باشه شما برید خونه منو لیلی هم میایم
تهیونگ باشه ای گفت و بعد با بچه ها رفتن..اروم در زد
-گفتم درو باز نمیکنم
+لیلی منم..جونگکوک
لیلی با شنیدن صدای جونگکوک خوشحال شد و در رو باز کرد
مُحلت حرف زدن به پسر نداد و اونو محکم به آغوش کشید
البته دستای دختر فقط نیمی از کمر اون بانیعضلهای رو گرفته بود..لیلی اروم توی بغل جونگکوک اشک ریخت و با پسر روی تخت بیمارستان نشست
پسرک بوسه ی ریزی روی پیشونی دخترک گذاشت
دختر هم شروع به داد زدن کرد ولی جوابی ملایم دریافت میکرد
-چرا ترکم کردی هاااا؟
+چون مشکل شخصی پیش اومده بود..حالا که پیشتم چرا الکی مروارید هاتو هدر میدی؟
لیلی اشکاشو اروم پاک کرد
جونگکوک کارای مرخصی رو انجام داد و باهم به خونه برگشتن
توی راه جونگکوک برای لیلی کلییییی خوراکی خرید
رسیدن خونه که.....
---------------------------------
ادامه دارد...
دوستون دارم قشنگام☆
- ۸.۵k
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط