really love
really love
part¹⁸
در اتاقم با شتاب باز شد
قامت جونگکوک نمایان شد و با سرعت به سمتم اومد
+حالت خوبه لیلی؟
جونگکوک اون منو دوس نداره منو تنها گذاشت و گفت ازم بدش میاد(گریه شدید)
+هیسسسس کوچولو..چیزی نیس..تو داری خب؟
منو توی توی بغلش کشید..یکم اروم شدم که پرسید
+میشه تعریف کنی چیشده؟
-مامانم وقتی رعد و برق زد خودکشی کرد و گفت منو نمیخواد برا همین میخواد بره...میشه امشب پیشم بمونی؟
+البته دختر کوچولو
لبخندی زدم و خوابیدیم
صبح با سوزش چشمام بیدار شدم..لباسمو با یه تیشرت لانگ و گشاد عوض کرد
رفتم پایین و با دیدن جونگکوک که داره پنکیک درست میکنه لبخندی زدم
-سلام مستر جئون
+سلام دختر کوچولوم
از پشت بغلش کردم
-اگه باهام ازدواج کنی تو باید غذا درست کنی!(خنده)
+چشم خانوم کوچولو(خنده)
از بغلش اومدم بیرون و روی کابینت کنار گاز نشستم
بعد ۱۰مین ظرف پنکیک رو جلوم گذاشت
+بخور
شروع کردم به خوردن..واقعا خوشمزه بود..با انگشتام به نشانه تایید لایک نشون دادم..خنده ای تحویلم داد
زنگ در خورد و من رفتم تا درو باز کنم ولی با دیدن شخص روبه روم خشکم زد
لیا:سلام دخترعمو خوبی؟جونگکوک کووو؟(عشوه)
قبل از اینکه بیاد داخل درو بستم و روی زمین سرخوردم..دستامو روی سرم گذاشتم
جونگکوک منو از روی زمین بلندم کرد و روی مبل گذاشت
سمت در رفت و بازش کرد
-بله بفرمایید
لیا:سلام کوکی جونم..من دختر عموی لیلی هستم کانگ لیا اومدم اینجا بمونم
-سلام ولی من همچین اجازه ای به لیلی ندادم و من رو آقای جئون صدا بزنید خدانگهدار(سرد)
درو بست و اومد سمت من
+حالا خوب شد کوچولو؟(خنده)
-مرسی که پشتمی..
یهو بچه ها همزمان اومدن پایین
یونگی:چیشده؟کی بود؟(خوابالود)
تا رفتم صحبت کنم جونگکوک گفت
+چیزی نشده یه مشکل کوچیک بود حل شد
لبخندی بهش زدم
-برید ببینید چه پنکیکی درست کردم
-یااااا خودم درست کردم کردم
-منو تو ندارهههه
همه زدن زیر خنده و بعد خوردن صبحانه...
---------------------------------
ادامه دارد...
دوستون دارممم..راستی قراره اتفاقات جالبی بیفته که عمرا حدس بزنیددد
part¹⁸
در اتاقم با شتاب باز شد
قامت جونگکوک نمایان شد و با سرعت به سمتم اومد
+حالت خوبه لیلی؟
جونگکوک اون منو دوس نداره منو تنها گذاشت و گفت ازم بدش میاد(گریه شدید)
+هیسسسس کوچولو..چیزی نیس..تو داری خب؟
منو توی توی بغلش کشید..یکم اروم شدم که پرسید
+میشه تعریف کنی چیشده؟
-مامانم وقتی رعد و برق زد خودکشی کرد و گفت منو نمیخواد برا همین میخواد بره...میشه امشب پیشم بمونی؟
+البته دختر کوچولو
لبخندی زدم و خوابیدیم
صبح با سوزش چشمام بیدار شدم..لباسمو با یه تیشرت لانگ و گشاد عوض کرد
رفتم پایین و با دیدن جونگکوک که داره پنکیک درست میکنه لبخندی زدم
-سلام مستر جئون
+سلام دختر کوچولوم
از پشت بغلش کردم
-اگه باهام ازدواج کنی تو باید غذا درست کنی!(خنده)
+چشم خانوم کوچولو(خنده)
از بغلش اومدم بیرون و روی کابینت کنار گاز نشستم
بعد ۱۰مین ظرف پنکیک رو جلوم گذاشت
+بخور
شروع کردم به خوردن..واقعا خوشمزه بود..با انگشتام به نشانه تایید لایک نشون دادم..خنده ای تحویلم داد
زنگ در خورد و من رفتم تا درو باز کنم ولی با دیدن شخص روبه روم خشکم زد
لیا:سلام دخترعمو خوبی؟جونگکوک کووو؟(عشوه)
قبل از اینکه بیاد داخل درو بستم و روی زمین سرخوردم..دستامو روی سرم گذاشتم
جونگکوک منو از روی زمین بلندم کرد و روی مبل گذاشت
سمت در رفت و بازش کرد
-بله بفرمایید
لیا:سلام کوکی جونم..من دختر عموی لیلی هستم کانگ لیا اومدم اینجا بمونم
-سلام ولی من همچین اجازه ای به لیلی ندادم و من رو آقای جئون صدا بزنید خدانگهدار(سرد)
درو بست و اومد سمت من
+حالا خوب شد کوچولو؟(خنده)
-مرسی که پشتمی..
یهو بچه ها همزمان اومدن پایین
یونگی:چیشده؟کی بود؟(خوابالود)
تا رفتم صحبت کنم جونگکوک گفت
+چیزی نشده یه مشکل کوچیک بود حل شد
لبخندی بهش زدم
-برید ببینید چه پنکیکی درست کردم
-یااااا خودم درست کردم کردم
-منو تو ندارهههه
همه زدن زیر خنده و بعد خوردن صبحانه...
---------------------------------
ادامه دارد...
دوستون دارممم..راستی قراره اتفاقات جالبی بیفته که عمرا حدس بزنیددد
- ۴۸۵
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط