v m vla writer
łõvē ťımê 🕰️ võlĉa writer ✒️🇰🇷
pŧ: ⁴
یه هو..صدای قدم زدنای بابا بزرگش .. به گوشمون خورد که داشت میومد سمت حموم..
&«اروم» کوک...داره میاد اینجا
$م..میدونم
&«با استرس » خب یه کاری کن
$ خب من چیکار کنممممم
همین جوری روی هم بودیمو بحث میکردیم که جدی جدی درو باز کرد.. ما هم هنوز همون جوری روی هم.. تقریباً لخ*ت .. دستاش روی کمر من .. میتونم بگم قشنگ یه صحنه ی عاشقانه درست کرده بودیم .. ولی .. کوک از نزدیک خیلی خوشگل تر بود... وای نه.. انیآ به خودت بیا ... تو فقط بخاطر رهایی داری اینارو تحمل میکنی .. بابازرگش که درو باز کردو مارو دید .. یه لبخندی زدو
+به کارتون ادامه بدید مذاحم نمیشم ..
رفتو درم بست .. یه صدایی هم اومد ولی توجه نکردیم ..
&بهتر نیست ولم کنی برم؟
$عا..آره آره
معلوم بود که کوک خیلی دست پاچه شده بود .. دستشو از روی کمرم برداشت .. لبه ی وانو گرفتم تا پاشم .. ولی خیلی لیز بود .. داشتم از پشت اینبار میوفتادم پایین که
(کوک)
نمیدونم چرا نمیتونستم دست از نگاه کردنش بردارم .. بعد از مدتی که هارابوجی رفت .. ولش کردم..اومد پاشه ولی لیز خورد .. دیدم داره میوفته .. که ناخودآگاه سریع گرفتمش از کمرش .. که اینبار بجای تماشا کردن من سریع هولم داد .. چشه من که فقط خواستم نیوفته.. که خب..بله از پشت با کمر افتاد روی زمین .. و قر قراش شروع شد
&یااااا همش تقصیر توعه..برای چی دست به من میزنی
$خیله خب حالا توعما.. یکم کمتر غر غر کن جیغ جیغو
&«حرص خوردن» یااااا
$خیلی دوست داری سرتو از بدنت جدا کنم نه؟ انقد داد نزن
خیلی داشت جیغ میزد .. واقعا دیگه سرم درد گرفته بود ... ولی نمیتونستم به بدنش خیره نشم .. ده آخه سرو وضعشو نگا کن خب
$اکر دوست داشتی برو لباس بپوش.. یه وقت زحمت ندی به خودت
&«نگاه به سرو وضعش کرد» هممممم... چ...چشماتو ب..بند .. منحرف آزار دهنده
هه چقد آخه این لوسه خدایا
©قربان « در میزنه»
$چیزی شده؟
©جناب رئییس گفتن بهتون بگم مهمونی ساعت ۴ شروع میشه و باید از الان آماده شید
$من نمیدونم هارابوجی چه عجله ای داره .. مگه ساعت چنده ؟
©قربان الان ساعت ۱۲ هستش
$عاا خیله خب ممنون گفتی .. میتونی بری
©ولی به موضوع دیگه هم هست .. باید بیام تو خصوصی بگم
بیاد توی اتاق؟ .. خودم مهم نیستم ولی این دختره هنوز لباس نپوشیده .. نه نه من اصلا حساس نیستم .. به هرحال اون هیچ نسبتی با من نداره ..آره آره همین طوره
&میگم..میشه بگی نیاد؟ .. من که جن*ده نیستم بخوام هر کسی بدنمو ببینه
$اره .. تو مال من میشی صد در صد«زمزمه»
&چی.؟ چیزی گفتی؟
$نه نه
ده آخه بد بخت این همه دختر چرا یدونه گدا؟
$حالا نه..بعدا بگو
©چشم
$هوی تو پاشو بریم...باید برای امروز لباس بخریم
&اولنش که هوی اسم داره انیآ اسممه و دومن. من برای چی باید بیام آخه
$توهو قراره با من به این مهمونی بیای
&های باز شروع شد .. باشه بریم
(ویو توی اتاق پرو لباس انیآ)
های چرا این دختر نمیاد..مگه به لباس پوشیدن چقد وقت میبره .. به هو پرده یا شود رفت کنار .. چقد ..چقد لباسه او تنش خوب بود...چه برقی میزد...چرا نمیتونم نگاهمو از روش بردارم
(انیآ)
عو.. چرا پس هیچی نمیگه این پسره..نکنه بهم نمیاد.. تا کی میخواد همین جوری بهم زل بزنه
&هوی«بشکن»کجایی
$عااا اینجا اینجا ... بنظرم خوبه همینو بگیر .. بدون وقت نداریم ساعت ۲و۳۰ دقیقس دیرمون میشه
pŧ: ⁴
یه هو..صدای قدم زدنای بابا بزرگش .. به گوشمون خورد که داشت میومد سمت حموم..
&«اروم» کوک...داره میاد اینجا
$م..میدونم
&«با استرس » خب یه کاری کن
$ خب من چیکار کنممممم
همین جوری روی هم بودیمو بحث میکردیم که جدی جدی درو باز کرد.. ما هم هنوز همون جوری روی هم.. تقریباً لخ*ت .. دستاش روی کمر من .. میتونم بگم قشنگ یه صحنه ی عاشقانه درست کرده بودیم .. ولی .. کوک از نزدیک خیلی خوشگل تر بود... وای نه.. انیآ به خودت بیا ... تو فقط بخاطر رهایی داری اینارو تحمل میکنی .. بابازرگش که درو باز کردو مارو دید .. یه لبخندی زدو
+به کارتون ادامه بدید مذاحم نمیشم ..
رفتو درم بست .. یه صدایی هم اومد ولی توجه نکردیم ..
&بهتر نیست ولم کنی برم؟
$عا..آره آره
معلوم بود که کوک خیلی دست پاچه شده بود .. دستشو از روی کمرم برداشت .. لبه ی وانو گرفتم تا پاشم .. ولی خیلی لیز بود .. داشتم از پشت اینبار میوفتادم پایین که
(کوک)
نمیدونم چرا نمیتونستم دست از نگاه کردنش بردارم .. بعد از مدتی که هارابوجی رفت .. ولش کردم..اومد پاشه ولی لیز خورد .. دیدم داره میوفته .. که ناخودآگاه سریع گرفتمش از کمرش .. که اینبار بجای تماشا کردن من سریع هولم داد .. چشه من که فقط خواستم نیوفته.. که خب..بله از پشت با کمر افتاد روی زمین .. و قر قراش شروع شد
&یااااا همش تقصیر توعه..برای چی دست به من میزنی
$خیله خب حالا توعما.. یکم کمتر غر غر کن جیغ جیغو
&«حرص خوردن» یااااا
$خیلی دوست داری سرتو از بدنت جدا کنم نه؟ انقد داد نزن
خیلی داشت جیغ میزد .. واقعا دیگه سرم درد گرفته بود ... ولی نمیتونستم به بدنش خیره نشم .. ده آخه سرو وضعشو نگا کن خب
$اکر دوست داشتی برو لباس بپوش.. یه وقت زحمت ندی به خودت
&«نگاه به سرو وضعش کرد» هممممم... چ...چشماتو ب..بند .. منحرف آزار دهنده
هه چقد آخه این لوسه خدایا
©قربان « در میزنه»
$چیزی شده؟
©جناب رئییس گفتن بهتون بگم مهمونی ساعت ۴ شروع میشه و باید از الان آماده شید
$من نمیدونم هارابوجی چه عجله ای داره .. مگه ساعت چنده ؟
©قربان الان ساعت ۱۲ هستش
$عاا خیله خب ممنون گفتی .. میتونی بری
©ولی به موضوع دیگه هم هست .. باید بیام تو خصوصی بگم
بیاد توی اتاق؟ .. خودم مهم نیستم ولی این دختره هنوز لباس نپوشیده .. نه نه من اصلا حساس نیستم .. به هرحال اون هیچ نسبتی با من نداره ..آره آره همین طوره
&میگم..میشه بگی نیاد؟ .. من که جن*ده نیستم بخوام هر کسی بدنمو ببینه
$اره .. تو مال من میشی صد در صد«زمزمه»
&چی.؟ چیزی گفتی؟
$نه نه
ده آخه بد بخت این همه دختر چرا یدونه گدا؟
$حالا نه..بعدا بگو
©چشم
$هوی تو پاشو بریم...باید برای امروز لباس بخریم
&اولنش که هوی اسم داره انیآ اسممه و دومن. من برای چی باید بیام آخه
$توهو قراره با من به این مهمونی بیای
&های باز شروع شد .. باشه بریم
(ویو توی اتاق پرو لباس انیآ)
های چرا این دختر نمیاد..مگه به لباس پوشیدن چقد وقت میبره .. به هو پرده یا شود رفت کنار .. چقد ..چقد لباسه او تنش خوب بود...چه برقی میزد...چرا نمیتونم نگاهمو از روش بردارم
(انیآ)
عو.. چرا پس هیچی نمیگه این پسره..نکنه بهم نمیاد.. تا کی میخواد همین جوری بهم زل بزنه
&هوی«بشکن»کجایی
$عااا اینجا اینجا ... بنظرم خوبه همینو بگیر .. بدون وقت نداریم ساعت ۲و۳۰ دقیقس دیرمون میشه
- ۴۴۶
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط