v m vla writer
łõvē ťımê 🕰️ võlĉa writer ✒️🇰🇷
pŧ:⁴ گایز این ادامشه چون هرکاری کردم ذخیره نمیشد و مجبور شدم پارتو کلا از اول بنویسم .. به نفع شماهم شد دیگه 😅
(انیآ)
بعد نیستم ساعت خرید بلخره به طرف مهمونی راه افتادیم و بعد حدودای یه ساعت رسیدیم .. تا اونجا راه زیادی بود .. ولی یه عمارت نبود .. به ساختمون خیلــــــی بزرگ بود.. یکی یه هو درو باز کرد..وااو.. قشنگ شبیه این سلبریتی ها که فرش قرمز پهن میکنن و ازشون کلی سوالو عکس میگرین بود .. چند تا آدم که کت و شلوار مشکی و عینک پوشیده بودن .. از اونجا نگه بانی میدادن... همه با کمال احترام باهامون رفتار میکردنو مارو بردن به سالن اصلی .. صدای آهنگ تمام جارو پر کرده بود.. دقیقا مثل کلاب بود .. همه داشتن میرقصیدن .. که دیدم یه مرد چهار شونه و هیکلی با لیوان شر*اب داره به سمتمون میاد
(علامت نامجون ¥)
¥به به جناب جئون جونگ کوک.. از این طرفا
$«جدی و پوکر فیس » خودت مارو به این مهمونی دعوت کردی
¥اره ولی فک نمیکردم بیای.. ببینم اینجا چی داریم «نگاه به انیآ »
+ایشون عروس من هستن
¥او..دفعه ی پیش که با دختر عمت اومده بودیو خوب یادمه .. جناب جئون هیونجو اون دفعه هم همینو گفتید ولی مثل اینکه الان به دختر دیگه ای اینجاس
+عوهو.. چه گستاخی تو .. آدم با بزرگ ترش اینجوری صحبت میکنه؟
&من یون هه جین هستم «تعظیم کوچیک»
(راوی )
نامجون چونه ی انیآ رو گرفت و یا نگاه به سر تا پاش کرد و یه نیش خندی گفت
¥عحب چیزیه.. میخوامش .. بهت پیش میدم نترس
به هو ناخواسته خشم تمام کوک رو فرا گرفت و از درون گر گرفته بود..درحالی که خودشم دلیل این رو نمیدونست و در اون لحظه فقط میخواست زبون نامجون رو از حلقش بکشه بیرون.. ولی ناگهان بدون وقفه و فکر .. به مشت به سمت نامجون زد و نامجون پخش زمین شد..کوک هم تا میتونست کتکش زد ... نگهبانا اومدن تا جلوی اونو بگیرن ولی نامجون سریع
¥وایسین .. اون دختره رو برام بگیرینش «اشاره به انیآ »
نگهبانا سریع دست و پای انیآ رو گرفتن .. انیآ فقط تقلا میکرد .. نمیتونست خودشو از دست اونا بیرون بکشه چون خیلی ضعیف بود .. کوک چشاش گرد شدو سریع رفت سراغ نگهبانا تا انیآ رو بیرون بکشه ولی تلاشش فایده ای نداشت ..
$ولش کن .. هرچی بخوای بهت میدم
¥فقط یه شب نگهش میدارم بهت میدم بچه
$ن.نه .. نمیشه این امکان پذیر نیست بفهم
¥دقیقا برای چی
$..چون .چون
اون حسابی استرس گرفته بود . دقیقا مثل کسانی که ترس از دادن عشقشونو دارن
$چون اون برای منه و هیچ کس حتی حق نداره بهش انگشتش بخوره فهمیدی
این رو بلند گفت جوری که تمام مهمونا شنیدن .. نامجون که از این رفتار و حرف کوک حسابی گیج شده بود.. انیآ که شوکه همون جا وایساده بود ..هارابوجی هم بابت این همه جسارت کوک لبخند میزد و خوشش اومده بود
$حالا ولش کنید
¥کوک من تورو میشناسم تو حتی یک بارم اونو نبوسیدی من شرط میبندم
نامجون .. دوست بچگیه کوک بود که طی یک حادثه دشمن خونین هم شدن .. برای همین از هم شناخت خوبی داشتن ..
$به هر حال اون برای کنه نامجون .. اینو توی سرت فرو کن
¥هه
کوک به نظر میرسید که واقعا نمیتونه این وضعیتو تحمل کنه .. سریع رفت سمت آنا و اونو گرفت و شروع کرد به بو*سیدنش... انیآ واقعا نمیدونست داره چه اتفاقی میوفته .. و خوشکش زده بود
(کوک)
نمیتونستم تحمل کنم...نمیدونمم برای چی ..وقتی دیدم هیچ گونه همکاری ای نمیکنه آروم در گوشش گفتم
$جونتو دوست داری مگه نه؟
و سریع شروع به بو*سیدنم کرد .. منم همین طور...چرا باید .. انقد حس خوبی داشته باشه..چرا طعم خاص و بهشتی میداد (واکنش ادمین .. منم موخوامممممم)
از خوردن لب*اش خسته نمیشدم.. نگاه های مردم رو روی خودمون بشدت حس میکردم..ولی دلم نمیخواست تمومش کنم..
خب خب چطور بود؟ ببخشید دیر شد😔 خیلی دوست دارم نظراتتون رو بدونم .. 🙃🌺
شرط : ۱۰ لایک و ۱۴ کامنت 🤍📜
pŧ:⁴ گایز این ادامشه چون هرکاری کردم ذخیره نمیشد و مجبور شدم پارتو کلا از اول بنویسم .. به نفع شماهم شد دیگه 😅
(انیآ)
بعد نیستم ساعت خرید بلخره به طرف مهمونی راه افتادیم و بعد حدودای یه ساعت رسیدیم .. تا اونجا راه زیادی بود .. ولی یه عمارت نبود .. به ساختمون خیلــــــی بزرگ بود.. یکی یه هو درو باز کرد..وااو.. قشنگ شبیه این سلبریتی ها که فرش قرمز پهن میکنن و ازشون کلی سوالو عکس میگرین بود .. چند تا آدم که کت و شلوار مشکی و عینک پوشیده بودن .. از اونجا نگه بانی میدادن... همه با کمال احترام باهامون رفتار میکردنو مارو بردن به سالن اصلی .. صدای آهنگ تمام جارو پر کرده بود.. دقیقا مثل کلاب بود .. همه داشتن میرقصیدن .. که دیدم یه مرد چهار شونه و هیکلی با لیوان شر*اب داره به سمتمون میاد
(علامت نامجون ¥)
¥به به جناب جئون جونگ کوک.. از این طرفا
$«جدی و پوکر فیس » خودت مارو به این مهمونی دعوت کردی
¥اره ولی فک نمیکردم بیای.. ببینم اینجا چی داریم «نگاه به انیآ »
+ایشون عروس من هستن
¥او..دفعه ی پیش که با دختر عمت اومده بودیو خوب یادمه .. جناب جئون هیونجو اون دفعه هم همینو گفتید ولی مثل اینکه الان به دختر دیگه ای اینجاس
+عوهو.. چه گستاخی تو .. آدم با بزرگ ترش اینجوری صحبت میکنه؟
&من یون هه جین هستم «تعظیم کوچیک»
(راوی )
نامجون چونه ی انیآ رو گرفت و یا نگاه به سر تا پاش کرد و یه نیش خندی گفت
¥عحب چیزیه.. میخوامش .. بهت پیش میدم نترس
به هو ناخواسته خشم تمام کوک رو فرا گرفت و از درون گر گرفته بود..درحالی که خودشم دلیل این رو نمیدونست و در اون لحظه فقط میخواست زبون نامجون رو از حلقش بکشه بیرون.. ولی ناگهان بدون وقفه و فکر .. به مشت به سمت نامجون زد و نامجون پخش زمین شد..کوک هم تا میتونست کتکش زد ... نگهبانا اومدن تا جلوی اونو بگیرن ولی نامجون سریع
¥وایسین .. اون دختره رو برام بگیرینش «اشاره به انیآ »
نگهبانا سریع دست و پای انیآ رو گرفتن .. انیآ فقط تقلا میکرد .. نمیتونست خودشو از دست اونا بیرون بکشه چون خیلی ضعیف بود .. کوک چشاش گرد شدو سریع رفت سراغ نگهبانا تا انیآ رو بیرون بکشه ولی تلاشش فایده ای نداشت ..
$ولش کن .. هرچی بخوای بهت میدم
¥فقط یه شب نگهش میدارم بهت میدم بچه
$ن.نه .. نمیشه این امکان پذیر نیست بفهم
¥دقیقا برای چی
$..چون .چون
اون حسابی استرس گرفته بود . دقیقا مثل کسانی که ترس از دادن عشقشونو دارن
$چون اون برای منه و هیچ کس حتی حق نداره بهش انگشتش بخوره فهمیدی
این رو بلند گفت جوری که تمام مهمونا شنیدن .. نامجون که از این رفتار و حرف کوک حسابی گیج شده بود.. انیآ که شوکه همون جا وایساده بود ..هارابوجی هم بابت این همه جسارت کوک لبخند میزد و خوشش اومده بود
$حالا ولش کنید
¥کوک من تورو میشناسم تو حتی یک بارم اونو نبوسیدی من شرط میبندم
نامجون .. دوست بچگیه کوک بود که طی یک حادثه دشمن خونین هم شدن .. برای همین از هم شناخت خوبی داشتن ..
$به هر حال اون برای کنه نامجون .. اینو توی سرت فرو کن
¥هه
کوک به نظر میرسید که واقعا نمیتونه این وضعیتو تحمل کنه .. سریع رفت سمت آنا و اونو گرفت و شروع کرد به بو*سیدنش... انیآ واقعا نمیدونست داره چه اتفاقی میوفته .. و خوشکش زده بود
(کوک)
نمیتونستم تحمل کنم...نمیدونمم برای چی ..وقتی دیدم هیچ گونه همکاری ای نمیکنه آروم در گوشش گفتم
$جونتو دوست داری مگه نه؟
و سریع شروع به بو*سیدنم کرد .. منم همین طور...چرا باید .. انقد حس خوبی داشته باشه..چرا طعم خاص و بهشتی میداد (واکنش ادمین .. منم موخوامممممم)
از خوردن لب*اش خسته نمیشدم.. نگاه های مردم رو روی خودمون بشدت حس میکردم..ولی دلم نمیخواست تمومش کنم..
خب خب چطور بود؟ ببخشید دیر شد😔 خیلی دوست دارم نظراتتون رو بدونم .. 🙃🌺
شرط : ۱۰ لایک و ۱۴ کامنت 🤍📜
- ۲۱۵
- ۱۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط