ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
Part:14
اماده شین
(ویو ا.ت)
یعنی منظور داداش از جنگ این بود وقتی به خودم اومدم بابا اسلحه رو گرفته بود سمت کوک و میخواست بهش شلیک کنه که.....
(ویو کوک)
عصابم این روزا بد خورد بود امروز از کار برگشتم ا.ت بهم سلام داد ولی اهمیت ندادم و رفتم بالا که یکم بعد صدای تیراندازی بلند شد از تراس نگاه کردم مین بود زود اسلحمو برداشتم و رفتم پایین حدود نیم ساعت ادامه داشت که مین اسلحشو گرفت سمتم و شلیک کرد منتظر برخورد تیر بودم اما با اتفاقی که افتاد شوکه شدم اون ا.ت بود خودشو انداخت جلو که منو نجات بده؟اونم بعد اینهمه کاری که باهاش کردم؟ همه وایسادن و تو شوک بودن وقتی این اتفاق افتاد انتظار داشتم مین ناراحت بشه و زود بیاد سمت ا.ت ولی
دونگ ووک:آهه دختره ابله از اولش به دردم نخوردی
و عصبی گذاشت رفت ا.ت بی جون افتاده بود بغلم برای لحظه ای ترسیدم و یاد صحنه مرگ مادرم افتادم دقیقا همینطوری بود وقتی افتاده بود بغل بابام
......
(ویو ا.ت )
وقتی چشامو باز کردم کلی نور توی چشام بود که فهمیدم بیمارستانم
پرستار:بیدار شدی؟...دکتر
..
(دوهفته بعد)
بعد یه هفته مرخص شدم و تو این یه هفته رفتار کوک هنوز همونه بده من جونشو نجات دادم بعد اون باهام بد رفتار میکنه لیاقت خوبی نداره تو ای فکرا بودم که یهم حالم بد شد با دو رفتم سرویس و بالا آوردم ایشش الان وقت سرما خوردن بود اخه ا.ت دست و صورتمو شستم و رفتم بیرون که
کوک:ا.ت شام حاضره؟
ا.ت:اره بیا بشین
......
«عشقی در حصارِ درد.»
Part:14
اماده شین
(ویو ا.ت)
یعنی منظور داداش از جنگ این بود وقتی به خودم اومدم بابا اسلحه رو گرفته بود سمت کوک و میخواست بهش شلیک کنه که.....
(ویو کوک)
عصابم این روزا بد خورد بود امروز از کار برگشتم ا.ت بهم سلام داد ولی اهمیت ندادم و رفتم بالا که یکم بعد صدای تیراندازی بلند شد از تراس نگاه کردم مین بود زود اسلحمو برداشتم و رفتم پایین حدود نیم ساعت ادامه داشت که مین اسلحشو گرفت سمتم و شلیک کرد منتظر برخورد تیر بودم اما با اتفاقی که افتاد شوکه شدم اون ا.ت بود خودشو انداخت جلو که منو نجات بده؟اونم بعد اینهمه کاری که باهاش کردم؟ همه وایسادن و تو شوک بودن وقتی این اتفاق افتاد انتظار داشتم مین ناراحت بشه و زود بیاد سمت ا.ت ولی
دونگ ووک:آهه دختره ابله از اولش به دردم نخوردی
و عصبی گذاشت رفت ا.ت بی جون افتاده بود بغلم برای لحظه ای ترسیدم و یاد صحنه مرگ مادرم افتادم دقیقا همینطوری بود وقتی افتاده بود بغل بابام
......
(ویو ا.ت )
وقتی چشامو باز کردم کلی نور توی چشام بود که فهمیدم بیمارستانم
پرستار:بیدار شدی؟...دکتر
..
(دوهفته بعد)
بعد یه هفته مرخص شدم و تو این یه هفته رفتار کوک هنوز همونه بده من جونشو نجات دادم بعد اون باهام بد رفتار میکنه لیاقت خوبی نداره تو ای فکرا بودم که یهم حالم بد شد با دو رفتم سرویس و بالا آوردم ایشش الان وقت سرما خوردن بود اخه ا.ت دست و صورتمو شستم و رفتم بیرون که
کوک:ا.ت شام حاضره؟
ا.ت:اره بیا بشین
......
«عشقی در حصارِ درد.»
- ۵۳۳
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط