واقعیت های دروغین
واقعیت های دروغین
پارت نهم
دو ماه، زمانِ اندکی بود، اما برایِ املیا کافی بود تا قلعهیِ شمالی را از زندانی متروک به پناهگاهی امیدوارکننده تبدیل کند. دیوارهایِ سنگی، که زمانی سردیِ تنهایی را فریاد میزدند، حالا گرمایِ حضورِ او را بازتاب میدادند. باغچهیِ کوچک، با تلاشِ مداوم، شکوفه داده بود و سبزیجاتِ تازه، سفرهیِ سادهیِ املیا و الکساندرا را رنگین میکرد.
اما مهمتر از همهی اینها، پیوندی بود که املیا با مردمِ اطراف ایجاد کرده بود. دیگر کسی قلعهیِ شمالی را «مکانِ تبعید» نمیدانست؛ بلکه آن را «خانهیِ املیا» میخواندند. هر کمکی که از سویِ مردم به قلعه میرسید – سبدی از میوه، کمکی در برداشتِ محصول، یا حتی لبخندی دوستانه – لبخندِ املیا را عمیقتر میکرد. الکساندرا نیز که حالا دیگر از انزوا بیرون آمده بود، با شادی در این فعالیتها شرکت میکرد. او به زبانِ ساده، برایِ کودکانِ روستایی قصه میگفت و با دستهایِ کوچکش، به املیا در کارهایِ باغچه کمک میکرد.
قصرِ پایتخت: عقدهیِ قدرت و نقشهیِ شوم
در آن سویِ مرزها، در قصرِ باشکوه اما آلوده به دسیسه، رکسانا از شنیدنِ اخبارِ موفقیتهایِ املیا، سخت آشفته بود. او که تمامِ هستیاش را وقفِ رسیدن به تاج و تخت کرده بود و برایِ حفظِ آن، حاضر بود هر کاری بکند،
نمیتوانست تحمل کند که املیا، وارثِ برحق، در تبعید هم بتواند برایِ خود پایگاهی بسازد.
«این دختر…» رکسانا با صدایی که از خشم میلرزید، زیر لب گفت: «فکر کرده با این کارهایِ کوچک میتواند مرا از تخت پایین بکشد؟ او درسِ لازم را از پدرش نگرفت. من به او یاد خواهم داد که قدرت، چگونه به دست میآید و چگونه از دست میرود.»
رکسانا، که هیچگاه به راههایِ انسانی فکر نمیکرد، بلافاصله به سراغِ راهِ همیشگیاش رفت: خشونت و وحشت. او میدانست که برایِ از بین بردنِ املیا، باید از کسانی استفاده کند که هیچ وابستگیای به دربار ندارند و تنها به طلا فکر میکنند.
او با دقت، خبرچینانش را برایِ یافتنِ گروهی از راهزنانِ بدنام و بیرحم فرستاد؛ کسانی که در مرزها رعب و وحشت ایجاد کرده بودند و نامشان دهان به دهان میچرخید. رکسانا به آنها اطمینان داد که حاضر است مبلغِ هنگفتی پول به آنها بپردازد، در ازایِ انجامِ یک مأموریتِ «شخصی»؛ از بین بردنِ املیا و خواهرش در قلعهیِ شمالی.
«آنها فکر میکنند در امان هستند،» رکسانا با لبخندی سرد گفت. «اما من به آنها نشان خواهم داد که هیچ مکانی امن نیست. این راهزنان، کارِ کثیف را انجامخواهند داد و ما در پایتخت، ناظرِ شکستِ آنها خواهیم بود. این درسِ بزرگی برایِ همهی کسانی است که بخواهند بر سرِ راهِ قدرت بایستند.»
رکسانا منتظرِ پاسخِ راهزنان بود. او قلبش از شادیِ پیش از موعدِ پیروزی میتپید و در ذهنش، تنها تصویرِ تاج و تختی را میدید که دیگر هیچ رقیبی برایش نداشت.
پارت نهم
دو ماه، زمانِ اندکی بود، اما برایِ املیا کافی بود تا قلعهیِ شمالی را از زندانی متروک به پناهگاهی امیدوارکننده تبدیل کند. دیوارهایِ سنگی، که زمانی سردیِ تنهایی را فریاد میزدند، حالا گرمایِ حضورِ او را بازتاب میدادند. باغچهیِ کوچک، با تلاشِ مداوم، شکوفه داده بود و سبزیجاتِ تازه، سفرهیِ سادهیِ املیا و الکساندرا را رنگین میکرد.
اما مهمتر از همهی اینها، پیوندی بود که املیا با مردمِ اطراف ایجاد کرده بود. دیگر کسی قلعهیِ شمالی را «مکانِ تبعید» نمیدانست؛ بلکه آن را «خانهیِ املیا» میخواندند. هر کمکی که از سویِ مردم به قلعه میرسید – سبدی از میوه، کمکی در برداشتِ محصول، یا حتی لبخندی دوستانه – لبخندِ املیا را عمیقتر میکرد. الکساندرا نیز که حالا دیگر از انزوا بیرون آمده بود، با شادی در این فعالیتها شرکت میکرد. او به زبانِ ساده، برایِ کودکانِ روستایی قصه میگفت و با دستهایِ کوچکش، به املیا در کارهایِ باغچه کمک میکرد.
قصرِ پایتخت: عقدهیِ قدرت و نقشهیِ شوم
در آن سویِ مرزها، در قصرِ باشکوه اما آلوده به دسیسه، رکسانا از شنیدنِ اخبارِ موفقیتهایِ املیا، سخت آشفته بود. او که تمامِ هستیاش را وقفِ رسیدن به تاج و تخت کرده بود و برایِ حفظِ آن، حاضر بود هر کاری بکند،
نمیتوانست تحمل کند که املیا، وارثِ برحق، در تبعید هم بتواند برایِ خود پایگاهی بسازد.
«این دختر…» رکسانا با صدایی که از خشم میلرزید، زیر لب گفت: «فکر کرده با این کارهایِ کوچک میتواند مرا از تخت پایین بکشد؟ او درسِ لازم را از پدرش نگرفت. من به او یاد خواهم داد که قدرت، چگونه به دست میآید و چگونه از دست میرود.»
رکسانا، که هیچگاه به راههایِ انسانی فکر نمیکرد، بلافاصله به سراغِ راهِ همیشگیاش رفت: خشونت و وحشت. او میدانست که برایِ از بین بردنِ املیا، باید از کسانی استفاده کند که هیچ وابستگیای به دربار ندارند و تنها به طلا فکر میکنند.
او با دقت، خبرچینانش را برایِ یافتنِ گروهی از راهزنانِ بدنام و بیرحم فرستاد؛ کسانی که در مرزها رعب و وحشت ایجاد کرده بودند و نامشان دهان به دهان میچرخید. رکسانا به آنها اطمینان داد که حاضر است مبلغِ هنگفتی پول به آنها بپردازد، در ازایِ انجامِ یک مأموریتِ «شخصی»؛ از بین بردنِ املیا و خواهرش در قلعهیِ شمالی.
«آنها فکر میکنند در امان هستند،» رکسانا با لبخندی سرد گفت. «اما من به آنها نشان خواهم داد که هیچ مکانی امن نیست. این راهزنان، کارِ کثیف را انجامخواهند داد و ما در پایتخت، ناظرِ شکستِ آنها خواهیم بود. این درسِ بزرگی برایِ همهی کسانی است که بخواهند بر سرِ راهِ قدرت بایستند.»
رکسانا منتظرِ پاسخِ راهزنان بود. او قلبش از شادیِ پیش از موعدِ پیروزی میتپید و در ذهنش، تنها تصویرِ تاج و تختی را میدید که دیگر هیچ رقیبی برایش نداشت.
- ۵۹۲
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط