{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

واقعیت های دروغین

واقعیت های دروغین
پارت ۷
پس از آنکه صدایِ رکسانا در گوشِ املیا پیچید: «به جهنم خوش آمدی»، جهانِ او بیش از پیش فرو ریخت. سایه‌یِ پدر، خیانتِ دیوید، و لبخندِ شومِ نامادری، همه در هم تنیده بودند. اما تلخ‌ترین ضربه، هنوز در راه بود.

رکسانا، که به نظر می‌رسید از دیدنِ دردِ املیا تغذیه می‌کند، نگاهی به اطراف انداخت. گویی که تمامِ قصر، صحنه‌یِ نمایشِ او بود.

«شاهزاده املیا،» رکسانا با لحنی که سعی در متعادل کردنش داشت، اما پر از تهدید بود، ادامه داد: «پدرت، با رفتنش به جنگ، مسئولیتِ حفظِ این پادشاهی را بر دوشِ تو گذاشته. و تو وارثِ حقیقی هستی. ملکه آینده.»

نگاهش به سمتِ الکساندرا چرخید، خواهرِ جوان و معصومِ املیا که در گوشه‌ای ایستاده بود و با چشمانی مضطرب به این صحنه خیره شده بود.

«اما…» رکسانا مکث کرد، و سپس ادامه داد: «من متوجه شده‌ام که شاهزاده الکساندرا… جاه‌طلبی‌هایِ خطرناکی در سر دارد. او تصور می‌کند که می‌تواند به تخت و تاجِ این پادشاهی دست یابد.»

املیا با ناباوری به او نگاه کرد. «این دروغ است! الکساندرا فقط یک بچه‌یِ کوچک است!»

«کودک؟» رکسانا پوزخندی زد. «کودکان هم می‌توانند
ابزاری برایِ قدرت باشند، شاهزاده. و من نمی‌توانم اجازه دهم که امنیتِ آینده‌یِ این سرزمین، در خطرِ جاه‌طلبی‌هایِ او قرار گیرد.»

لحنِ رکسانا ناگهان سرد و قاطع شد. «الکساندرا باید فوراً از اینجا دور شود. به اتهامِ توطئه برایِ گرفتنِ حکومت.»

اشک در چشمانِ املیا جمع شد. «نه! نمی‌توانی! اون خواهرِ منه! اون بی‌گناهه!»

«بی‌گناهیِ او را در تبعید ثابت خواهد کرد.» رکسانا با لحنی که هیچ جایی برایِ بحث باقی نمی‌گذاشت، گفت. «و برایِ اطمینان از اینکه دیگر هیچ‌گونه جسارتی از او سر نزند…»

رکسانا نگاهی به دیوید، که همچنان بی‌تفاوت ایستاده بود، انداخت و سپس دوباره به املیا. «…بهتر است که از شرِ تمامِ ریشه‌هایِ دردسر خلاص شویم.»

ناگهان، نگاهِ رکسانا به سمتِ نگهبانان رفت. «او را ببرید. و مطمئن شوید که دیگر هیچ‌گاه نتواند مزاحمتی ایجاد کند.»

املیا با تمامِ وجود فریاد زد: «نه! رکسانا! بس کن!» او سعی کرد خود را به الکساندرا برساند، اما نگهبانان او را عقب راندند.

الکساندرا، با چشمانی گریان و وحشت‌زده، به خواهرش نگاه می‌کرد. «املیا!»

«خواهرِ عزیزم،» رکسانا با لحنی که سعی می‌کرد مادرانه باشد، اما پر از خباثت بود، به الکساندرا گفت: «تو باید درسِ خودت را بگیری. و تو، شاهزاده املیا، نباید دیگر هیچ‌گاه به او نزدیک شوی.»

درست زمانی که نگهبانان قصد داشتند الکساندرا را به زور بیرون ببرند، املیا، با تمامِ قدرتی که در وجودش باقی مانده بود، فریاد زد: «صبر کنید!»

همه برگشتند. رکسانا با تعجب به او نگاه کرد.

«اگر قرار است کسی تبعید شود،» املیا با صدایی که می‌لرزید اما مصمم بود، گفت: «پس آن کس، من هستم. من وارثِ واقعی‌ام. من آن کسی هستم که شما باید از او بترسید.»

رکسانا پوزخندی زد. «فکر می‌کنی با این حرف‌ها مرا می‌ترسانی؟»

«نه.» املیا نفس عمیقی کشید. «اما اگر بخواهی الکساندرا را نابود کنی، پس من هم دیگر چیزی برایِ از دست دادن ندارم. من به دنبالِ شاهزاده خانمِ شما خواهم رفت. و اگر لازم باشد، با او در تبعید زندگی خواهم کرد.»

رکسانا لحظه‌ای درنگ کرد. این را در محاسباتش نداشت. جداییِ خواهران، بخشی از نقشه‌یِ او بود، اما نه به این شکل. او می‌خواست املیا را تنها و ضعیف ببیند، نه اینکه املیا با خواهرش همبستگی نشان دهد.

«دستورِ جدید،» رکسانا با لحنی سرد گفت. «شاهزاده املیا، شما نیز باید همراهِ خواهرتان به تبعید بروید. اما نه به اماراتِ دوردست. بلکه به قلعه‌یِ قدیمی در مرزِ شمالی. مکانی که یادآورِ ضعفِ شما باشد.»

نگهبانان، با سردرگمی، دستورِ جدید را دریافت کردند. املیا، با وجودِ وحشت، حسِ پیروزیِ کوچکی کرد. او توانسته بود جانِ خواهرش را نجات دهد. اما این پیروزی، به بهایِ تبعیدِ هر دو خواهر تمام می‌شد.

و بدین ترتیب، دو خواهر، در حالی که رکسانا با لبخندی پیروزمندانه آن‌ها را بدرقه می‌کرد، به سمتِ سرنوشتی نامعلوم در قلعه‌ای فراموش‌شده روانه شدند. املیا، با عزمی راسخ‌تر از همیشه، می‌دانست که این پایان نیست، بلکه آغازِ مبارزه‌ای جدید است.
خب امیدوارم دوست داشته باشید فعلا
دیدگاه ها (۰)

واقعیت های دروغین پارت ۶ املیا، با گام‌هایی که هنوز سنگینیِ ...

واقعیت های دروغین پارت ۵ املیا از تالار بیرون آمد و قدم‌هایش...

واقعیت های دروغینپارت =۲که ناگهان با صدای رعد برق پر آبی ناپ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط