{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

واقعیت های دروغین

واقعیت های دروغین
پارت هشت
تبعید به «قلعه‌ی شمالی» برای املیا و الکساندرا مانند فرو رفتن در تاریکیِ مطلق بود. وقتی کالسکه‌ی آن‌ها به دروازه‌های آهنی و زنگ‌زده‌ی این قلعه رسید، املیا با دیدن وضعیتِ آنجا، نفسش در سینه حبس شد. این قصر نبود؛ ویرانه‌ای بود که دیوارهای سنگی‌اش از رطوبت سیاه شده و راهروهایش با تار عنکبوت‌های ضخیم پوشیده شده بود. سقف‌ها در حال ریزش و پنجره‌ها بدون شیشه، بادِ سردِ کوهستان را به داخل می‌کشیدند.

الکساندرا که از ترس میلرزید، دستِ املیا را فشرد: «اینجا قرار است بمانیم؟ اینجا حتی برایِ اسب‌ها هم امن نیست!»

املیا نگاهی به در و دیوارهایِ فرو ریخته انداخت. این همان جایی بود که رکسانا می‌خواست او را در آن دفن کند تا صدایش به گوشِ هیچ‌کس نرسد. اما در همان نگاه، املیا چیزی متفاوت حس کرد. اینجا برخلاف قصرِ اصلی که پر از دروغ و نقاب‌هایِ زیبا بود، حقیقت داشت؛ حقیقتی عریان، خشن و سرد.

در قصرِ اصلی: نقشه‌یِ شومِ رکسانا
در همین حال، در پایتخت، رکسانا با مهارتی بی‌نظیر در حالِ چیدنِ آخرین مهره‌هایِ بازی‌اش بود. او با چرب‌زبانی و پخشِ شایعات، املیا را نه به عنوان یک قهرمان، بلکه به عنوان «شاهدختی که به دلیلِ بی‌تجربگی و رفتارهایِ نسنجیده، پادشاهی را در خطر می‌اندازد» معرفی کرده بود. در مقابل، رکسانا با برگزاریِ جشن‌های خیریه و نمایشِ اندوه برایِ سربازانِ جنگی، قلبِ مردم را تسخیر کرد و خیلی زود، عنوانِ «ملکه مادر» (با لقبِ پر طمطراقِ مادرِ بزرگِ سرزمین) را از سویِ شورایِ درباریان دریافت کرد.

رکسانا به خوبی می‌دانست که املیا در میانِ مردم محبوب است و کارهایی که املیا برای حمایت از پدر و سربازان انجام داده بود، همچنان در یادها مانده است. بنابراین، او نقشه‌ای جدید کشید.

او دیوید را به اتاقِ خصوصی‌اش فراخواند. دیوید، که درگیرِ عشقِ ممنوعه‌یِ خود به دختری از طبقه‌یِ کارگر بود، با بی‌میلی به صحبت‌هایِ مادرش گوش می‌داد.

«دیوید، پسرم،» رکسانا با لحنی نرم اما نافذ گفت: «املیا دیگر نیست. اما میراثِ او همچنان مانندِ سایه‌ای بر سرِ تختِ توست. اگر می‌خواهی پادشاهی را کاملاً در دست بگیری، باید او را حذف کنی. ازدواجِ تو با او می‌توانست راهی باشد، اما تو قلبت جایِ دیگری است… پس باید راهِ میان‌بر را انتخاب کنیم.»

رکسانا چشمانش را ریز کرد و زمزمه کرد: «آن‌ها در قلعه‌ی شمالی به حالِ خود رها شده‌اند. کافی است یک حادثه‌ی کوچک… یک سرماخوردگیِ کشنده، یا یک حمله‌یِ ناگهانی از جانبِ راهزنانِ مرزی… تا پادشاهی برایِ همیشه مالِ تو شود. مردم هم که فکر می‌کنند آن‌ها در حالِ مجازاتِ عادلانه هستند، کسی سوالی نخواهد پرسید.»

دیوید در سکوت فرو رفت. او نه به دنبالِ قدرت بود و نه املیا را دوست داشت، اما اسیرِ بازیِ شطرنجی شده بود که مادرش چیده بود. رکسانا می‌دانست که با چرب‌زبانی و القایِ این موضوع که «این تنها راهِ نجاتِ معشوقه‌یِ دیوید است»، او را به انجامِ هر جنایتی وادار خواهد کرد.

در قلعه‌یِ شمالی، املیا در حالی که داشت یکی از تالارهایِ ویران را تمیز می‌کرد تا جایی برای خوابِ الکساندرا بسازد، ناگهان همان «نقطه‌یِ آبی» در ذهنش درخشید. او لرزید. حسی درونی به او هشدار می‌داد که سکوتِ رکسانا، آرامشِ قبل از طوفان است. او به دیوارهایِ سنگیِ قلعه تکیه داد و با خود فکر کرد: «رکسانا فکر می‌کند مرا به زندان فرستاده، اما نمی‌داند که در این ویرانه‌ها، من از بندِ دروغ‌هایِ او آزاد شده‌ام.»

او شروع به نوشتن در دفترچه‌یِ کهنه‌اش کرد: «اگر جهان برایِ من ویرانه‌ای ساخته، من با همین سنگ‌ها قصرِ انتقامم را خواهم ساخت.»
دیدگاه ها (۱)

واقعیت های دروغینپارت نهمدو ماه، زمانِ اندکی بود، اما برایِ ...

واقعیت های دروغینپارت ۷پس از آنکه صدایِ رکسانا در گوشِ املیا...

واقعیت های دروغین پارت ۶ املیا، با گام‌هایی که هنوز سنگینیِ ...

واقعیت های دروغین پارت ۴ املیا بعد از دیدن اون غریبه چیزی در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط