{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می‌گویند انسان سنگ زیرین آسیاب است، اما هیچ‌کس نپرسید این

می‌گویند انسان سنگ زیرین آسیاب است، اما هیچ‌کس نپرسید این سنگ چقدر سایش را تاب می‌آورد پیش از آنکه به غباری بی‌شکل بدل شود.

​جایی در میانه‌ی دویدن‌ها و نرسیدن‌ها، روحی که با سیلی صورتش را سرخ نگه می‌داشت، دست از تظاهر برمی‌دارد. بریدن، لزوماً با فریاد و فغان همراه نیست؛ گاهی به سادگیِ خاموش شدن یک شمع در بادی بی‌امان است. تسلیم شدنی آرام، گنگ و بی‌صدا.

​فشارها و سختی‌ها مانند قطرات مداوم آب بر صخره‌ی جان فرود می‌آیند. صخره خرد نمی‌شود، اما سرانجام روزی ترک برمی‌دارد. آن‌جا که دیگر نه امیدی برای فردا باقی مانده و نه توانی برای به دوش کشیدن خاطرات دیروز، انسان درمی‌یابد که دیگر نمی‌تواند. و این «نتوانستن»، تلخ‌ترین اعتراف یک قلب خسته است.

​زانو زدن از سر ناتوانی نیست؛ گاهی زمین تنها پناهگاهی است که سنگینیِ این تنِ خسته و روح درهم‌شکسته را بی هیچ منتی پذیرا می‌شود.


​وقتی تمام راه‌ها به بن‌بست ختم می‌شوند و دویدن‌ها جز فرسایش جانی چیزی به ارمغان نمی‌آورند، ایستادن و دست کشیدن، نبرد نیست؛ یک سوگواری خاموش است برای تمام آن توانایی‌هایی که در تنور بی‌رحم روزگار، خاکستر شدند.
دیدگاه ها (۷)

​ما وارثانِ انتظار بودیم. نسلی که به ما یاد دادند فردا روزِ ...

هیچ انتظاری کشنده‌تر از ایستادن در راهروهای سرد و بی‌انتهای ...

میان «بودن» و «نمودن» فاصله‌ای است به وسعت روح آدمی. آن‌کس ک...

​وقتی ذهن و روح دست در دست هم به نقطه‌ی اشباع می‌رسند، جهان ...

احیای میدان توجه در روزهای اضطراب───────────────────────────...

آینه را که نگاه می‌کنم، غریبه‌ای را می‌بینم که سال‌هاست تنها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط