{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سه داخل کامنتای پارت 2 هست🍓✨

پارت سه داخل کامنتای پارت 2 هست🍓✨


part 4


دستشو دور کمرم گذاشت و چشماشو بست.. سرش رو شونه ام بود... منم سرم رو تو گردنش فرو بردم... چون جای دیگه ای نبود که سرمو بزارم...

_آه.. بیبی.. سرتو بلند نکن
+جونگکوک.. بزار برم.. توروخدا (گریه)
_خفه شو بیب.. فقط خفه شو..(اروم)

دوباره سرشو برد تو گردنم و بو کشید...

_میخوام الان فقط از بغلت آرامش بگیرم.. هیچی نشنوم...

اشکام روی شونه های بزرگ و ورزیده اش میریخت.. سرمو بالا اوردم و تقلا کردم جدا بشم.. ولی اون محکم دور کمرمو گرفته بود...
جونگکوک خیلی جنتلمن بود..اون زیباترین پسری بود که در تمام عمرم دیده بودم... اما.. من نمیتونستم با یه سادیسمی زیر یه سقف زندگی کنم و به خاطر همین ازش متنفر بودم... اما اون...به ظاهر عاشقم بود... یه عاشق مجنون... که هرکس بهم نزدیک میشد رو قتل عام میکرد.. و من.. میترسیدم.. از جونگکوک از کاراش از رفتاراش..

هنوزم داشتم گریه میکردم... توی افکارم بودم که... سیاهی مطلق


(ویو کوک)

همینطور داشتم از بغل دختر کوچولوم ارامش میگرفتم که.. دیدم صدای هق هقا و گریه هاش نمیاد... فهمیدم خوابیده..

_آه.. دختر بابا تو چقدر نازی(زیر لب)

بلندش کردم و به سمت اتاق مشترکمون بردمش... وارد اتاق شدم و در رو اروم با پاهام بستم... سمت تخت بردمش و با احتیاط روی تخت گذاشتمش.. خودمم کنارش دراز کشیدم... و چند دقیقه فقط نگاهش کردم... همینطور تو دلم قربون صدقش میرفتم.. که برای اولین بار بغض راه گلومو بست...

_تو چطور نمیتونی عشق منو به خودت بفهمی آخه..(بغض) چطور نمیخوای باور کنی قلبم فقط مال توعه.. چطور نمیفهمی جونمو برات میدم اخه... چرا عاشقم نیستی..
چرا انقدر دلتنگم میزاری...چرا فرار میکنی..(اروم)

قطره ای اشک از چشمم افتاد و روی گونش ریخت.. که باعث شد عضلات صورتش تکون بخوره و بیدار بشه...
تکون نخوردم و تو همون حالت وایسادم... بیدار شد... اول کمی ترسید ولی بعد روشو ازم گرفت... اروم دستمو به سمت چونش بردم... و به سمت خودم برگردوندم

_دخترم... نمیخوای نگام کنی؟(بغض)

(ویو ا.ت)

وقتی چشمام گرم شد و تو بغلش خوابیدم دیگه چیزی نفهمیدم... اما تا صدای باز شدن در اتاق رو شنیدم بیدار شدم... تمام حرف هاش رو شنیدم... باورم نمیشد... اون داشت گریه میکرد... خودمو به خواب زده بودم تا کامل بفهمم چی میگه.. وقتی حرفاش رو شنیدم قلبم ریش ریش شد و عذاب وجدان تمام بدنم رو فرا گرفت... اما... اما... ته دلم ازش میترسیدم... نمیدونستم چیکار کنم...

+هوم..
_هوم؟ اینطوری جواب ددیتو میدی؟
+جونگ.. جونگکوک(بغض)
_بغض نکن... جانم
+چرا ولم نمیکنی... چرا به زندگیت نمیرسی و منو ول کنی(بغض)
_چون تمام زندگی من تویی... میفهمی؟(کمی عصبی)
+میشه برای اولین بار عصبی نشی.. و فقط بیای با هم حرف بزنیم؟
دیدگاه ها (۱۰)

part 5_با حرفات عصبیم میکنی.. با کارات.. رفتارات.... چرا نمی...

part 2*صبح بخیر دخترم... بیدار شدی؟ (لبخند) صبح شماهم بخیر ...

چند پارتی.. «درخواستی»وقتی شوهرت عاشقته اما تو ازش فرار میکن...

adopted fatheپارت 21یجی.سوا تو نمیدونی چرا اینطوری شد[نگران]...

عشق زیر نور ماه | قسمت 7

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط