قرارداد سیاه 🖤💍
قرارداد سیاه 🖤💍
Part 11
دو هفته گذشت.
از آن شب به بعد...
پنتهاوس دوباره آرام شده بود.
دیگر خبری از تهدید، تیراندازی یا تعقیب و گریز نبود.
اما آرامش، برای تهیونگ معنای دیگری پیدا کرده بود.
---
صبح زود...
یونا با موهای نامرتب و لباس راحتی وارد آشپزخانه شد.
هنوز کاملاً بیدار نشده بود.
زیر لب گفت:
ـ قهوه...
اما هنوز جملهاش تمام نشده بود که فنجانی جلویش قرار گرفت.
ـ بدون شکر.
یونا سرش را بالا آورد.
تهیونگ بود.
ـ از کجا فهمیدی بدون شکر دوست دارم؟
تهیونگ خیلی عادی جواب داد:
ـ سه روزه همونجوری میخوریش.
...
یونا چند لحظه ساکت ماند.
یعنی...
او حواسش به این چیزهای کوچک هم بود؟
---
همان لحظه جیمین وارد آشپزخانه شد.
با دیدن صحنه، لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ اوه... رئیس خودش قهوه درست کرده؟
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند گفت:
ـ ساکت باش.
ـ ولی قبلاً میگفتی وقت این کارها رو نداری.
ـ الانم ندارم.
ـ پس چرا...
ـ جیمین.
ـ باشه، دیگه چیزی نگفتم!
یونا خندهاش را به زحمت پنهان کرد.
---
ظهر همان روز...
یونا تصمیم گرفت کمی در باغ اختصاصی پنتهاوس قدم بزند.
هوا دلانگیز بود.
چند شاخه گل سفید کنار مسیر شکفته بودند.
او خم شد تا یکی از گلها را بو کند.
اما ناگهان...
خارِ گل به انگشتش فرو رفت.
ـ آخ...
قطرهی کوچکی از خون روی انگشتش نشست.
در همان لحظه...
صدای قدمهای تندی شنیده شد.
تهیونگ با نگرانی نزدیک شد.
ـ چی شد؟
ـ هیچی... فقط یه خار بود.
اما تهیونگ بدون اینکه چیزی بگوید، دست یونا را گرفت.
خیلی آرام.
نگاهش روی انگشت زخمی او ثابت ماند.
بعد رو به یکی از محافظها گفت:
ـ جعبه کمکهای اولیه.
ـ قربان، فقط یه خراش کوچیکه...
ـ گفتم بیارش.
محافظ فوراً دوید.
یونا با تعجب به تهیونگ نگاه میکرد.
ـ این همه حساسیت برای یه زخم کوچیک؟
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ نمیخوام آسیبی ببینی.
...
خودش هم نفهمید چرا این جمله را گفت.
همین که حرف از دهانش بیرون آمد، چند لحظه به زمین خیره شد.
انگار از خودش تعجب کرده بود.
---
شب...
جیمین وارد اتاق کار تهیونگ شد.
ـ رئیس؟
ـ بگو.
ـ یه سؤال دارم.
ـ ...
ـ چرا این روزا هر پنج دقیقه یه بار ازم میپرسی یونا کجاست؟
...
تهیونگ پرونده داخل دستش را بست.
ـ برای امنیتش.
جیمین خندهاش گرفت.
ـ آره... امنیت.
ـ مشکلی هست؟
ـ نه.
ـ پس برو.
جیمین موقع بیرون رفتن زیر لب گفت:
ـ امنیت اسم قشنگی برای عشقه...
تهیونگ حرفش را شنید.
اما چیزی نگفت.
فقط برای اولین بار...
دلش نامنظم تپید.
و خودش دلیلش را نمیدانست.
---
آن شب...
یونا کنار پنجره ایستاده بود.
از پشت شیشه، تهیونگ را دید که در حیاط با تلفن حرف میزد.
بعد از چند دقیقه، بیاختیار لبخند زد.
و با خودش زمزمه کرد:
ـ این مرد... هر روز عجیبتر میشه.
--
💬 سؤال پارت:
به نظرت تهیونگ واقعاً هنوز نمیفهمه عاشق شده، یا فقط داره از قبول کردنش فرار میکنه؟ 👀🖤
شرط هااااا
۳۵ لایک
۱۵نشر
۲۵کامنت
#نویسنده_ماه_سیاه
Part 11
دو هفته گذشت.
از آن شب به بعد...
پنتهاوس دوباره آرام شده بود.
دیگر خبری از تهدید، تیراندازی یا تعقیب و گریز نبود.
اما آرامش، برای تهیونگ معنای دیگری پیدا کرده بود.
---
صبح زود...
یونا با موهای نامرتب و لباس راحتی وارد آشپزخانه شد.
هنوز کاملاً بیدار نشده بود.
زیر لب گفت:
ـ قهوه...
اما هنوز جملهاش تمام نشده بود که فنجانی جلویش قرار گرفت.
ـ بدون شکر.
یونا سرش را بالا آورد.
تهیونگ بود.
ـ از کجا فهمیدی بدون شکر دوست دارم؟
تهیونگ خیلی عادی جواب داد:
ـ سه روزه همونجوری میخوریش.
...
یونا چند لحظه ساکت ماند.
یعنی...
او حواسش به این چیزهای کوچک هم بود؟
---
همان لحظه جیمین وارد آشپزخانه شد.
با دیدن صحنه، لبخند شیطنتآمیزی زد.
ـ اوه... رئیس خودش قهوه درست کرده؟
تهیونگ بدون اینکه نگاهش کند گفت:
ـ ساکت باش.
ـ ولی قبلاً میگفتی وقت این کارها رو نداری.
ـ الانم ندارم.
ـ پس چرا...
ـ جیمین.
ـ باشه، دیگه چیزی نگفتم!
یونا خندهاش را به زحمت پنهان کرد.
---
ظهر همان روز...
یونا تصمیم گرفت کمی در باغ اختصاصی پنتهاوس قدم بزند.
هوا دلانگیز بود.
چند شاخه گل سفید کنار مسیر شکفته بودند.
او خم شد تا یکی از گلها را بو کند.
اما ناگهان...
خارِ گل به انگشتش فرو رفت.
ـ آخ...
قطرهی کوچکی از خون روی انگشتش نشست.
در همان لحظه...
صدای قدمهای تندی شنیده شد.
تهیونگ با نگرانی نزدیک شد.
ـ چی شد؟
ـ هیچی... فقط یه خار بود.
اما تهیونگ بدون اینکه چیزی بگوید، دست یونا را گرفت.
خیلی آرام.
نگاهش روی انگشت زخمی او ثابت ماند.
بعد رو به یکی از محافظها گفت:
ـ جعبه کمکهای اولیه.
ـ قربان، فقط یه خراش کوچیکه...
ـ گفتم بیارش.
محافظ فوراً دوید.
یونا با تعجب به تهیونگ نگاه میکرد.
ـ این همه حساسیت برای یه زخم کوچیک؟
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ نمیخوام آسیبی ببینی.
...
خودش هم نفهمید چرا این جمله را گفت.
همین که حرف از دهانش بیرون آمد، چند لحظه به زمین خیره شد.
انگار از خودش تعجب کرده بود.
---
شب...
جیمین وارد اتاق کار تهیونگ شد.
ـ رئیس؟
ـ بگو.
ـ یه سؤال دارم.
ـ ...
ـ چرا این روزا هر پنج دقیقه یه بار ازم میپرسی یونا کجاست؟
...
تهیونگ پرونده داخل دستش را بست.
ـ برای امنیتش.
جیمین خندهاش گرفت.
ـ آره... امنیت.
ـ مشکلی هست؟
ـ نه.
ـ پس برو.
جیمین موقع بیرون رفتن زیر لب گفت:
ـ امنیت اسم قشنگی برای عشقه...
تهیونگ حرفش را شنید.
اما چیزی نگفت.
فقط برای اولین بار...
دلش نامنظم تپید.
و خودش دلیلش را نمیدانست.
---
آن شب...
یونا کنار پنجره ایستاده بود.
از پشت شیشه، تهیونگ را دید که در حیاط با تلفن حرف میزد.
بعد از چند دقیقه، بیاختیار لبخند زد.
و با خودش زمزمه کرد:
ـ این مرد... هر روز عجیبتر میشه.
--
💬 سؤال پارت:
به نظرت تهیونگ واقعاً هنوز نمیفهمه عاشق شده، یا فقط داره از قبول کردنش فرار میکنه؟ 👀🖤
شرط هااااا
۳۵ لایک
۱۵نشر
۲۵کامنت
#نویسنده_ماه_سیاه
- ۱.۲k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط