{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part10

وقتی معلم زبانت بودو...

صبح زود، نور سرد آفتاب از پنجره‌های بزرگ ویلا افتاده بود روی کف سنگی.

جسیکا با چشم‌های نیمه‌خواب رفته، از پله‌ها پایین آمد؛ تاپ سفید ساده پوشیده بود، موهایش کمی به‌هم‌ریخته و گوشی‌اش روی بی‌صدا بود.

از شیشه‌ی پارکینگ، جلوی پورشه‌ی مشکی را نگاه کرد.

گوشه‌ی سپر چپ هنوز شکسته و رد خراش نقره‌ای روی در مانده بود — یادگار تقاطع نیمه‌شب و آن نگاه تهیونگ.

دست به موهایش کشید و زیر لب زمزمه کرد:

«لعنتی…»

در را باز کرد، آرام به طرف اتاقک نگهبان رفت.

آقای کان — نگهبان پیر با یونیفورم خاکستری — همان‌جا با فنجان قهوه نشسته بود.

جسیکا جدی گفت:

«صبح بخیر، آقای کان.

یه لطف ازت می‌خوام.»

کان سریع از جا بلند شد:

«میس جسیکا، بله؟ چیزی شده؟»

جسیکا با بی‌حوصله نگاهش کرد.

«قسمت جلو پورشه آسیب دیده. خیلی کم. می‌خوام امروز درستش کنی، قبل از اینکه پدرم ببینه.»

کان جا خورد:

«اما خانم… نمی‌تونم از ایشون مخفی کنم. ایشون هر شب خودش ماشین‌ها رو چک می‌کنه. اگر…»

جسیکا کیف کوچکش رو باز کرد؛ چند تا اسکناس ضخیم دلار بیرون آورد و روی میز گذاشت.

صدای برخورد پول با چوب میز کوتاه ولی سنگین بود.

«مطمئنم می‌تونی.

می‌گم این از کارگاه برگشت برای سرویس دوره‌ای. فقط سپر رو ببُر و رنگ بزن. همین.»

کان سکوت کرد، دستش را روی اسکناس‌ها نگه داشت، انگار وزنشان را حس می‌کرد.

«میس جسیکا… این مبلغ زیادیه.»

او شانه بالا انداخت:

«برای تو نیست، برای سکوتته.

تا امشب همه‌چی باید مثل قبل باشه.»

نگهبان نفس عمیق کشید، بعد به آرامی سر تکان داد:

«باشه. درستش می‌کنم. ولی اگر پرسیدن که چرا ماشین بیرون بوده—»

«بگو برای شست‌وشو بردی.»

تهیونگ شب قبل را هنوز در ذهنش داشت؛ نگاه خونسردش، پیشنهاد عجیبش، و حالا این پنهان‌کاری.

در حالی که از اتاق بیرون می‌رفت، زیر لب گفت:

«نه تو مدرسه، نه خونه، هیچ‌کس نباید بفهمه.»

درب پارکینگ پشت سرش بسته شد و صدای ابزار فلزیِ مأمور تعمیر، مثل تپش قلبی پنهان در فضای ویلا پیچید.

ساعت از هفت عصر گذشته بود.

هوای سئول خنک شده بود و نور چراغ‌های شهر شروع به درخشیدن کرده بودند.

جسیکا در کمد لباسش غرق بود.

همه چیز از لباس‌های روزمره‌ی مدرسه‌اش تا لباس‌های مجلسی‌تر

ولی هیچ‌کدام انگار مناسب این موقعیت عجیب نبود.

تهیونگ هنوز پیامی نفرستاده بود؛ شاید داشت حساب می‌کرد که جسیکا چقدر معطل است.

یا شاید هم کاملاً فراموشش کرده بود.

حمایت یادتون نره لایک بالای 30

#فیک#فیکشن#فیک_بی_تی_اس #فیک_تهیونگ#اسمات
دیدگاه ها (۰)

part11

part9

part8

part7

Love in the dark

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط