part11
وقتی معلم زبانت بودو...
این فکر، جسیکا را بیشتر کلافه میکرد.
بالاخره، در انتهای کمد، چشمش به یک پیراهن افتاد.
لباس زرشکی که قبلاً برای یک مهمانی که کنسل شده بود خریده بود.
پارچهاش براق و نرم بود، و تا بالای زانو میرسید.
تنها نکتهی «غیرعادی»اش، شکافی بود که تا قسمت بالای ران داشت، اما چون پارچه را با دقت تا زده بود، فقط یک «احتمال» از برجستگی را نشان میداد، نه بیشتر.
همین کافی بود تا بتواند از آن به عنوان «لباس شب» استفاده کند، بدون اینکه بیش از حد جلب توجه کند.
با تردید لباس را بیرون کشید، آن را پوشید.
جلوی آینه ایستاد.
زرشکی روی پوست سفیدش تضاد خوبی داشت.
آن شکاف در پا، شاید کمی جسورانه بود، اما پنهان بود.
به خودش گفت: «همین خوبه.»
همان موقع، در اتاق باز شد.
مادرش، خانم اشمیت، با موهایی که تازه رنگ کرده بود وارد شد
با تعجب پرسید:
«جسیکا؟ اینجا چه کار میکنی؟ این وقت شب، اون لباس… کجا داری میری؟»
جسیکا نفس عمیقی کشید.
باید یک دروغ خوب پیدا میکرد.
فکر رفتن به مهمانی تهیونگ، باعث شد لبش کمی بلرزد.
«تولد لانا هست، مامان اونجا دعوت شدم
مادرش کمی مشکوک نگاهش کرد، اما ظاهراً قبول کرد.
«باشه عزیزم، مواظب خودت باش.
و اگر قرار بود بری، حداقل یه کم آرایش میکردی.»
جسیکا سریع لبخندی زد:
«همین الان انجامش میدم.»
وقتی مادرش از اتاق بیرون رفت، جسیکا نگاهی دوباره به خودش انداخت.
قلبش تند میزد.
این شروع یک بازی بود که اصلاً نمیدانست چطور باید بازی کند.
تهیونگ کنار در ورودی عمارت ایستاده بود.
شب قبل، چهرهاش زیر نور چراغ خیابان، آرام و حسابشده به نظر میرسید.
اما حالا، در نور مخملین چراغهای حیاط، با کت و شلوار کرم رنگی که پوشیده بود، و کراوات قهوهای که با دقت گره خورده بود، واقعاً شبیه فرانسویها شده بود.
حس یک مرد ثروتمند و شیکپوش اروپایی را داشت، که کاملاً با فضای سنتی و رسمی خانوادهاش در تضاد بود.
وقتی پورشهی مشکی که حالا سپر جلویش با تمیزی ترمیم شده بود، جلوی عمارت ایستاد، تهیونگ به سمتش رفت.
چشمش که به جسیکا در لباس زرشکی افتاد، ابروهایش کمی بالا رفت.
ببخشید دیر شد از وقتی نت اومده فقط تو تیک تاکم شما چی؟!😂🎀
لایک و بالای 30
#فیکشن #فیک#اسمات#فیکشن_بی_تی_اس #فیک_تهیونگ
این فکر، جسیکا را بیشتر کلافه میکرد.
بالاخره، در انتهای کمد، چشمش به یک پیراهن افتاد.
لباس زرشکی که قبلاً برای یک مهمانی که کنسل شده بود خریده بود.
پارچهاش براق و نرم بود، و تا بالای زانو میرسید.
تنها نکتهی «غیرعادی»اش، شکافی بود که تا قسمت بالای ران داشت، اما چون پارچه را با دقت تا زده بود، فقط یک «احتمال» از برجستگی را نشان میداد، نه بیشتر.
همین کافی بود تا بتواند از آن به عنوان «لباس شب» استفاده کند، بدون اینکه بیش از حد جلب توجه کند.
با تردید لباس را بیرون کشید، آن را پوشید.
جلوی آینه ایستاد.
زرشکی روی پوست سفیدش تضاد خوبی داشت.
آن شکاف در پا، شاید کمی جسورانه بود، اما پنهان بود.
به خودش گفت: «همین خوبه.»
همان موقع، در اتاق باز شد.
مادرش، خانم اشمیت، با موهایی که تازه رنگ کرده بود وارد شد
با تعجب پرسید:
«جسیکا؟ اینجا چه کار میکنی؟ این وقت شب، اون لباس… کجا داری میری؟»
جسیکا نفس عمیقی کشید.
باید یک دروغ خوب پیدا میکرد.
فکر رفتن به مهمانی تهیونگ، باعث شد لبش کمی بلرزد.
«تولد لانا هست، مامان اونجا دعوت شدم
مادرش کمی مشکوک نگاهش کرد، اما ظاهراً قبول کرد.
«باشه عزیزم، مواظب خودت باش.
و اگر قرار بود بری، حداقل یه کم آرایش میکردی.»
جسیکا سریع لبخندی زد:
«همین الان انجامش میدم.»
وقتی مادرش از اتاق بیرون رفت، جسیکا نگاهی دوباره به خودش انداخت.
قلبش تند میزد.
این شروع یک بازی بود که اصلاً نمیدانست چطور باید بازی کند.
تهیونگ کنار در ورودی عمارت ایستاده بود.
شب قبل، چهرهاش زیر نور چراغ خیابان، آرام و حسابشده به نظر میرسید.
اما حالا، در نور مخملین چراغهای حیاط، با کت و شلوار کرم رنگی که پوشیده بود، و کراوات قهوهای که با دقت گره خورده بود، واقعاً شبیه فرانسویها شده بود.
حس یک مرد ثروتمند و شیکپوش اروپایی را داشت، که کاملاً با فضای سنتی و رسمی خانوادهاش در تضاد بود.
وقتی پورشهی مشکی که حالا سپر جلویش با تمیزی ترمیم شده بود، جلوی عمارت ایستاد، تهیونگ به سمتش رفت.
چشمش که به جسیکا در لباس زرشکی افتاد، ابروهایش کمی بالا رفت.
ببخشید دیر شد از وقتی نت اومده فقط تو تیک تاکم شما چی؟!😂🎀
لایک و بالای 30
#فیکشن #فیک#اسمات#فیکشن_بی_تی_اس #فیک_تهیونگ
- ۱.۲k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط