{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part8

وقتی معلم زبانت بود و...

تاپ زرشکی تنش بود، ساده ولی جسور.

کت چرمی مشکی رو انداخت روش، شلوار گشادش با هر قدم نرم حرکت می‌کرد.

موهاش شل، بی‌دقت.

هیچ شباهتی به جسیکای کلاس نداشت.

پورشه بی‌صدا روشن شد.
چند خیابون پایین‌تر، سرعتش بیشتر شد.

نه دیوانه‌وار—کنترل‌شده.

همون‌طوری که دوست داشت زندگی‌ش رو حس کنه.

چراغ زرد.

تصمیم گرفت رد کنه.

همون لحظه—

نور چراغ از سمت چپ.

ترمز.

صدای لاستیک.

ضربه.

نه وحشتناک.

اما محکم.

فلز به فلز.

سکوت بعدش بدتر از صدا بود.

جسیکا چند ثانیه فقط نفس می‌کشید.

دست‌هاش هنوز روی فرمون بود.

درِ ماشین مقابل باز شد.

یه مرد پیاده شد.

قد بلند.

کت تیره.

موهای مرتب.

وقتی زیر چراغ خیابون جلو اومد—

قلب جسیکا فرو ریخت.

تهیونگ.

همون نگاه سرد.

همون حالت ایستادنِ صاف، حتی بعد از تصادف.

چشمش اول رفت روی ماشین.

بعد روی جسیکا.

چند ثانیه هیچی نگفت.

بعد، خیلی خونسرد:

«تو؟»

جسیکا پیاده شد.

نور خیابون رنگ زرشکی تاپش رو پررنگ‌تر کرده بود،

کت چرمی روی شونه‌هاش،

انگار عمداً متفاوت از تصویری که تهیونگ ازش داشت.

«شما؟»

لحنش خشک بود، دفاعی.

تهیونگ به ساعتش نگاه کرد.

«این وقت شب… با این ماشین؟»

چشمش کوتاه روی پورشه موند.

واضح بود فهمیده مال خودش نیست.

جسیکا دست به سینه ایستاد.

«ربطی به شما نداره.»

تهیونگ نفس آهسته‌ای کشید.

«الان ربط داره. چون تصادف کردیم.»

رفت جلوتر، خم شد، جای ضربه رو نگاه کرد.

«چراغ زرد رو رد کردی.»

جسیکا جواب نداد.

سکوت کش اومد.

بعد تهیونگ صاف ایستاد، مستقیم نگاهش کرد—نه مثل استاد، نه مثل راننده‌ی عصبانی.

«تو حتی اینجا هم فکر می‌کنی قانون برات فرق می‌کنه؟»

جسیکا دندون‌هاش رو به هم فشار داد.

«من از کسی اجازه نمی‌گیرم.»

تهیونگ خیلی آرام گفت:

«مشکل دقیقاً همینه.»

ماشین‌ها از کنارشون رد می‌شدن.

هیچ‌کس نمی‌دونست این دو نفر صبح توی یه کلاس بودن.

تهیونگ گوشی‌ش رو درآورد.

«باید گزارش بدیم.»

جسیکا سریع گفت:

«نه.»

اولین ترکِ صداش.

تهیونگ ابرو بالا برد.

«چرا؟»

چند ثانیه طول کشید تا جواب بده.

«چون… این ماشین مال بابامه.»

تهیونگ چیزی نگفت.

فقط نگاهش عوض شد—نه نرم، نه خشن.

دقیق‌تر.

«پس بهتره همین‌جا وایسیم و درست انجامش بدیم.»

جسیکا زیر لب گفت:

«لعنتی…»

شب ادامه داشت.

و این‌بار، هیچ‌کدوم توی منطقه‌ی امن خودشون نبودن.

میدونی چیه من کرم دارم که توی هر فیکشنی که مینویسم تصادف کنن نظرتونو بگید😂🎀راستی برای اینکه بدونید پارت جدید گذاشتم یا نه قسمت بالا یه زنگوله هست اونو بزنید و و اعلان پست و فعال کنید

#فیک #فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن#فیک_تهیونگ #اسمات
دیدگاه ها (۰)

part7

توجه کنید

part3

برای دیدن لباس راحتی که نیونگ پوشید برو صفحه بعد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط