{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✨On the way to liberation{ part ۷۱ }🌷

✨On the way to liberation{ part ۷۱ }🌷

نگاهش برای لحظه ای کوتاه به سمتم لبم کشیده شد...
بعد سریع نگاهشو برداشت و به چشمام خیره شده...



- دروغ نگو...

حرفشو جدی گفت...

نمی دونستم شاید اون موقع داشت به چیزی فکر میکرد که برای من مهم نبود...

× دروغ نمیگم...
میخوام برم پیشش...
نکنه انتظار داری توی اتاق بشینم به در و دیوار نگاه کنم...

چند لحظه سکوت کرد...

دستش آروم روی مچم قرار گرفت...
فشار نمی داد... فقدر مچم رو توی دستش نگه داشته بود...

- بیرون نرو از اتاقت...

× نمی‌خوام... می‌خوام برم پیشش...

مچمو کمی فشار داد...
و نگاهی سردی به چشمام انداخت...

- هنوز نمی‌فهمی چی میگم یا خودتو زدی به نفهمی....؟

× با اخم نگاهش میکردم...

سعی میکردم مچمو از توی دستش آزاد کنم ولی نمیشد...

خیلی محکم گرفته بود...

- می دونی بدم میاد یک حرف رو هزار بار تکرار کنم...


× بهونت چیه آقای کیم تهیونگ...
اینکه نرم پیش جیمین هااا....؟!


- سکوت کن...

× نمی‌خوام ...
هر حرفی میزنم بهم میگی سکوت کن...
یعنی انقدر تحمل حرف زدنمو نداری....؟

اگه بهونت جیمینه ...
اون احتمالا خیلی ساعته از عمارت بیرون رفته...


قدمی بهم نزدیک شد...

انقدر نزدیک شده بود که صدای نفس کشیدنش به گوشم می رسید...

× هی برو عقب...

ولی از جاش تکون نخورد...
هنوزم همون فاصله کم میونمون بود...

سرشو کمی به جلو خم کرد...

با چشمام که داشت از حلقه بیرون میزد نگاش میکردم...

سرشو بیشتر از قبل خم کرد...

بوسه ای سریع کنار لبم زد...


سرشو عقب برد و نگاهی به صورتم انداخت...

× با تعجب بهش نگاه میکردم...

× چرا این کارو کرد....

- برو...

با حرفش به خودم اومدم ...
اخمام بیشتر از قبل در هم جمع شد...

× گفتم نمی‌رم اتاق...

- برو پیش جینا...

× چی...

- یک بار میگم...

× از حرفش جا خوردم... انتظار اینو نداشتم...
کسی که چند دقیقه پیش حتا اجازه نمی‌داد حرف اتاق جینا رو بزنم الان میگه برو پیشش...


- ولی حرفی از جیمین بزنی من می‌دونم و تو....

ازم فاصله گرفت و به سمت صندلی میزش رفت...

کتش رو برداشت و تنش کرد...

استین های کتش رو درست کرد و نگاهی از سر تا پا بهم انداخت...

- مگه نمی خواستی بری...؟

× چرا .. چرا...

- من میرم جایی کار دارم...

بیام باید توی اتاقت باشی...

× با.. باشه...

در اتاق رو باز کرد و از اتاق خارج شد...

پشت سرش از اتاق بیرون اومدم ...

اتاق جینا نزدیک در عمارت بود...

پس تا اونجا باید پشت تهیونگ میرفتم...

از هر پله ای که پایین می رفت ...
منم همراهش میرفتم...

تا رسیدیم به در عمارت...
و همچین اتاق جینا...

تهیونگ به سمت در عمارت رفت...

چند زن خدمتکار در عمارت رو باز کردند...
خواستیم وارد اتاق جینا بشم که صدای تهیونگ باعث شد برگردم...

- خداحافظ بچه....

از حرفش اخمام توی هم رفت...

× من بچه نیستم...

- می‌دونم ...

نگاهی از سر تا پا بهم انداخت...

پوزخندی زد و از عمارت بیرون رفت...

عصبی به در بسته نگاه میکردم...

× بچه هم خودتی...
بیشور...

تقه ای به در اتاق جینا زدم که صدای خوابالودش بلند شد...

× بیام داخل ...

£ اره...

× در اتاق رو با لبخند باز کردم ...
همین که درو باز کردم کل اتاق برام نمایان شد ..
و با دیدن فردی روی صندلی بی حرکت شدم...


🌷ادامه دارد...✨

خوب حستون رو بگید از این پارت...
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐

امروز ساعت ۷ تا ۸ ونیم پارت جدید. آموزش زبان کره ای حروف بی صدا رو داریم از دستش ندید...

آیدی ویدیو رو می‌زارم...

به ۳۰ لایک و
۱۲۰ ویو برسونید بریم سراغ پارت جدید 🛐🍓🥳
دیدگاه ها (۶۳)

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۶۸ }🌷فلش بک به چند ساعت بعد ...

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط