casino2-19
نگاهمو به لونا دادم که لبخند پیروزمندانه ای زد
لونا: چطوره با بچه های خواهرت شروع کنیم
دنیل یه تای ابروشو داد بالا و به خودش اشاره کرد
دنیل: من خواهر ندارم
لونا: بله...و سام رونی از این موضوع اطلاعی داره؟
دنیل: اون فقط اسم داداش ناتنی روشه...حتی نمیدونه چند سالمه
لونا سری تکون داد و با جدیت ادامه داد
لونا: خب...من دو نفرو میشناسم سانا و چان...۲۰ سالشونه میتونیم به عنوان جاسوس بفرستیمشون به عمارت سام رونی
دنیل: چجوری
لونا: بهتره مدتی از سئول برید...به سام رونی میگید از کره رفتید و بچهای خواهرتون تازه اومدن سئول نمیتونید تنهاشون بزارید پس برای مدتی باید پیشت بمونن
دنیل: و اگه قبول نکرد؟
لونا شونه ای بالا داد
لونا: مشکل ما نیست...هست؟
دنیل نفس عمیقی کشید و لبخندی زد
دنیل: کی شروع کنیم
لونا: الان
انتظار داشتم کمی دست دست کنه و نه بیاره اما درآوردن تلفنش عجیب بهش خیره شدم با صدای بوق حدس زدم به سام رونی زنگ میزنه تا اینکه جواب داد و مطعم شدم
.........
"۸:۲۶ صبح رستوران"
تهیونگ: یعنی انقدر راحت قبول کرد؟
لونا سری تکون داد و مشغول خوردن سوپ قارچ جلوش شد
از زمانی که اومدیم رستوران به فضای بیرون خیره شده بودم متوجه نگاه های سنگین جونگکوک میشدم اما ترجیح میدادم حتی سر سری هم نگاهش نکنم...با حس کردن دست چان روی شونه ام به خودم اومدم و نگاهش کردم
چان: حالت خوبه؟ از موقعی که اومدی به یجا خیره شدی
لبخندی زدم و سرمو تکون دادم
میکا: اره فقط...یکم خستم
دستشو آروم از رو شونه ام برداشت و با لبخند نگاهشو ازم گرفت طاقت نیاوردم نگاهمو به جونگکوکی دادم که تبدیل شده بود به جئون...جئون دقیقا کسیه که رو به روم نشسته بود و کارد بهش میزدی خونش در نمیومد
جونگکوک: بیا بیرون....همین الان
بدون اینکه بزاره جواب بدم از جاش بلند شد و رفت همه با تعجب به رفتن جونگکوک نگاه کردن اخمی کردم و دست دست کردم برای رفتنم...اینطوری رفتنش یعنی نه نداریم و گورتو گم کن بیا...آروم ببخشیدی گفتم و پشت سرش از رستوران خارج شدم...برگشت سمتم و مچمو محکم گرفت و فشار داد صورتمو جمع کردم و خودمو کشیدم عقب که باعث شد فشار دستشو بیشتر کنه
میکا: اخ...ولم کن
دندوناشو بهم سایید و رگ گردنش خودنمایی میکرد با عصبانیت نزدیکم شد و صداشو کمی بردم بالا
جونگکوک: چته تو...چرا اینجوری میکنی خوشت میاد بازی کنی نه؟
میکا: بازی؟ من دارم بازی میکنم یا تویی که همه چیو به مسخره گرفتی کل روز دست به سینه میشینی یجا و با اون اخم ترسناکت به همه زل میزنی؟ ببینم اصن میدونی احساس داشتن چیه؟
با حرفام گور خودمو کندم و لحظه ای از جمله ای که بهش گفتم پشیمون شدم دست ازادشو مشت کرد و داد زد که باعث شد آدمایی که رد میشدن بهمون نگاه کنن
جونگکوک: کل روز مثل موش آب کشیده شدی زل زدی به یجا باهات حرف میزنم نگام نمیکنی و آخرشم میری میچسبی به پسری که از خودت کوچیکتره؟ من احساس ندارم؟ چی دیدی تو خودت؟
با حرف آخرش کنترلمو از دست دادم و با تمام زورم زدم تو گوشش که صورتش اونوری شد و تو چند ثانیه جای انگشتام افتاد رو صورتش...دوست داشتم احساس پشیمونی کنم و با یه معذرت خواهی درستش کنم...اما بی رحم بودنش این اجازرو بهم نداد و بدون حرفی ازش فاصله گرفتم با دیدن بچها که بهمون زل زدن دست و پامو گم کردم حتی متوجه نشدم کی اومدن بیرون...جونگکوک خنده هیستیریکی کرد و اومد سمتم تهیونگ سریع دویید سمتش و دستشو گرفت
تهیونگ: هی پسر...
با پس زدن تهیونگ جایی برای صحبت نزاشت فاتحه خودمو خوندم و آماده هرچیزی از طرفش بودم مچمو گرفت و منو کشوند سمت ماشین درو باز کرد و هدایتم کرد داخل
جونگکوک: همه چی طبق نقشه پیش میره...شب میبینمتون
و درو بست و سریع سوار شد بدون حرفی ماشینو روشن کرد و گاز داد...تمام سرعت بالاش تقصیر من بود که باعث عصبانیت بیش از حدش شدم...هیچوقت اینجوری ندیدمش
+ من...
با عربده ای که کشید چشمامو رو هم فشار دادم و از جا پریدم
-تو چی ها؟ من از این عصبی نیستم که زدی تو گوشم...بزن بازم بزن...از این عصبیم که بخاطر اون غریبه زدی منو
#jungkook #جونگکوک #بنگتن
لونا: چطوره با بچه های خواهرت شروع کنیم
دنیل یه تای ابروشو داد بالا و به خودش اشاره کرد
دنیل: من خواهر ندارم
لونا: بله...و سام رونی از این موضوع اطلاعی داره؟
دنیل: اون فقط اسم داداش ناتنی روشه...حتی نمیدونه چند سالمه
لونا سری تکون داد و با جدیت ادامه داد
لونا: خب...من دو نفرو میشناسم سانا و چان...۲۰ سالشونه میتونیم به عنوان جاسوس بفرستیمشون به عمارت سام رونی
دنیل: چجوری
لونا: بهتره مدتی از سئول برید...به سام رونی میگید از کره رفتید و بچهای خواهرتون تازه اومدن سئول نمیتونید تنهاشون بزارید پس برای مدتی باید پیشت بمونن
دنیل: و اگه قبول نکرد؟
لونا شونه ای بالا داد
لونا: مشکل ما نیست...هست؟
دنیل نفس عمیقی کشید و لبخندی زد
دنیل: کی شروع کنیم
لونا: الان
انتظار داشتم کمی دست دست کنه و نه بیاره اما درآوردن تلفنش عجیب بهش خیره شدم با صدای بوق حدس زدم به سام رونی زنگ میزنه تا اینکه جواب داد و مطعم شدم
.........
"۸:۲۶ صبح رستوران"
تهیونگ: یعنی انقدر راحت قبول کرد؟
لونا سری تکون داد و مشغول خوردن سوپ قارچ جلوش شد
از زمانی که اومدیم رستوران به فضای بیرون خیره شده بودم متوجه نگاه های سنگین جونگکوک میشدم اما ترجیح میدادم حتی سر سری هم نگاهش نکنم...با حس کردن دست چان روی شونه ام به خودم اومدم و نگاهش کردم
چان: حالت خوبه؟ از موقعی که اومدی به یجا خیره شدی
لبخندی زدم و سرمو تکون دادم
میکا: اره فقط...یکم خستم
دستشو آروم از رو شونه ام برداشت و با لبخند نگاهشو ازم گرفت طاقت نیاوردم نگاهمو به جونگکوکی دادم که تبدیل شده بود به جئون...جئون دقیقا کسیه که رو به روم نشسته بود و کارد بهش میزدی خونش در نمیومد
جونگکوک: بیا بیرون....همین الان
بدون اینکه بزاره جواب بدم از جاش بلند شد و رفت همه با تعجب به رفتن جونگکوک نگاه کردن اخمی کردم و دست دست کردم برای رفتنم...اینطوری رفتنش یعنی نه نداریم و گورتو گم کن بیا...آروم ببخشیدی گفتم و پشت سرش از رستوران خارج شدم...برگشت سمتم و مچمو محکم گرفت و فشار داد صورتمو جمع کردم و خودمو کشیدم عقب که باعث شد فشار دستشو بیشتر کنه
میکا: اخ...ولم کن
دندوناشو بهم سایید و رگ گردنش خودنمایی میکرد با عصبانیت نزدیکم شد و صداشو کمی بردم بالا
جونگکوک: چته تو...چرا اینجوری میکنی خوشت میاد بازی کنی نه؟
میکا: بازی؟ من دارم بازی میکنم یا تویی که همه چیو به مسخره گرفتی کل روز دست به سینه میشینی یجا و با اون اخم ترسناکت به همه زل میزنی؟ ببینم اصن میدونی احساس داشتن چیه؟
با حرفام گور خودمو کندم و لحظه ای از جمله ای که بهش گفتم پشیمون شدم دست ازادشو مشت کرد و داد زد که باعث شد آدمایی که رد میشدن بهمون نگاه کنن
جونگکوک: کل روز مثل موش آب کشیده شدی زل زدی به یجا باهات حرف میزنم نگام نمیکنی و آخرشم میری میچسبی به پسری که از خودت کوچیکتره؟ من احساس ندارم؟ چی دیدی تو خودت؟
با حرف آخرش کنترلمو از دست دادم و با تمام زورم زدم تو گوشش که صورتش اونوری شد و تو چند ثانیه جای انگشتام افتاد رو صورتش...دوست داشتم احساس پشیمونی کنم و با یه معذرت خواهی درستش کنم...اما بی رحم بودنش این اجازرو بهم نداد و بدون حرفی ازش فاصله گرفتم با دیدن بچها که بهمون زل زدن دست و پامو گم کردم حتی متوجه نشدم کی اومدن بیرون...جونگکوک خنده هیستیریکی کرد و اومد سمتم تهیونگ سریع دویید سمتش و دستشو گرفت
تهیونگ: هی پسر...
با پس زدن تهیونگ جایی برای صحبت نزاشت فاتحه خودمو خوندم و آماده هرچیزی از طرفش بودم مچمو گرفت و منو کشوند سمت ماشین درو باز کرد و هدایتم کرد داخل
جونگکوک: همه چی طبق نقشه پیش میره...شب میبینمتون
و درو بست و سریع سوار شد بدون حرفی ماشینو روشن کرد و گاز داد...تمام سرعت بالاش تقصیر من بود که باعث عصبانیت بیش از حدش شدم...هیچوقت اینجوری ندیدمش
+ من...
با عربده ای که کشید چشمامو رو هم فشار دادم و از جا پریدم
-تو چی ها؟ من از این عصبی نیستم که زدی تو گوشم...بزن بازم بزن...از این عصبیم که بخاطر اون غریبه زدی منو
#jungkook #جونگکوک #بنگتن
- ۱۹.۴k
- ۱۵ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط