تاجوطوفان

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۵۱: فضول حرفه‌ای وارد می‌شود
بیرون اتاق…
تهیونگ دقیقاً کنار در ایستاده بود.
کاملاً بی‌حرکت.
مثل مأمور مخفی‌ای که حقوق نمی‌گیرد ولی با اشتیاق کار می‌کند.
از داخل اتاق فقط سکوت می‌آمد.
تهیونگ لبش را جمع کرد.
— «نههه… چرا ساکت شدن؟»
زیر لب غر زد.
«به قسمت خوبش رسیده بودم.»
در همان لحظه—
در ناگهانی باز شد.
— «اوه مای—»
تهیونگ تعادلش را از دست داد و تقریباً با صورت افتاد داخل اتاق.
ولی قبل از برخورد کامل، خودش را جمع کرد و صاف ایستاد.
انگار نه انگار سه ثانیه پیش چسبیده بود به در.
سکوت مرگبار*
جونگ‌کوک با نگاه سرد به او خیره شد.
یه‌جین شوکه پلک زد.
تهیونگ خیلی شیک گلویش را صاف کرد.
— «…سلام؟»
هیچ‌کس جواب نداد.
تهیونگ لبخند مصنوعی زد.
— «چه جو دوستانه‌ای.»
جونگ‌کوک آرام گفت:
— «چقدر شنیدی؟»
تهیونگ بدون ذره‌ای شرم جواب داد:
— «از بخش اگه چیزی هست الان وقتشه به بعد.»
تهیونگ سریع ادامه داد:
— «البته من عمداً گوش نمی‌دادما. دیوار خودش صدا رو هل می‌داد تو گوشم.»
جونگ‌کوک خیره نگاهش کرد.
— «تهیونگ.»
— «جان دلم.»
— «خفه شو.»
— «باشه»
یه‌جین نفس عصبی‌ای کشید و از جا بلند شد.
— «فکر کنم بهتره من برم.»
تهیونگ فوراً کنار رفت و حتی دستش را به سمت در گرفت.
— «بفرمایید مسیر خروج از بحران عاطفی از این طرفه.»
یه‌جین با حرص نگاهش کرد.
تهیونگ لبخند زد.
آن لبخند مودبانه‌ای که دقیقاً آدم را بیشتر عصبانی می‌کند.
یه‌جین بدون حرف دیگری از اتاق خارج شد.
اما موقع رد شدن از کنار تهیونگ، خیلی آرام زیر لب گفت:
— «دخالت توی کار بقیه عادت زشتیه.»
تهیونگ همان‌طور لبخند زد.
— «توطئه‌چینی هم همین‌طور.»
یه‌جین لحظه‌ای خشک شد.
بعد مستقیم راهش را کشید و رفت.
در بسته شد.
و سکوت برگشت.
تهیونگ آرام برگشت سمت جونگ‌کوک.
چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند.
— «خب.»
تهیونگ نشست.
«الان می‌خوای وانمود کنی هیچ‌چیزی مشکوک نیست یا بریم سر اصل مطلب؟»
جونگ‌کوک اخم خفیفی کرد.
— «تو چی شنیدی؟»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— «به اندازه‌ای که بفهمم اون دختر الان بیشتر از منی که نمره ریاضی دبیرستانم هشت بود، دستپاچه‌ست.»
جونگ‌کوک پوف کوتاهی کشید.
تهیونگ کمی جدی‌تر شد.
— «تو واقعاً فکر می‌کنی یه‌جین پشت ماجراست؟»
جونگ‌کوک چند ثانیه ساکت ماند.
بعد آرام گفت:
— «نمی‌دونم.»
و این «نمی‌دونم» از هر اعترافی سنگین‌تر بود.
تهیونگ نگاهش کرد.
برای اولین بار از وقتی وارد اتاق شده بود، شوخی نکرد.
— «ولی به یکی شک داری.»
جونگ‌کوک فکش را منقبض کرد.
تصویر لرزش سوآ جلوی ملکه دوباره در ذهنش آمد.
دست‌های یخ‌کرده‌اش.
ترس داخل چشم‌هایش.
و آن جمله…
«تا وقتی اون دختر کنار ولیعهد باشه، قصر آروم نمی‌گیره.»
جونگ‌کوک آرام گفت:
— «سوآ یه چیزی رو پنهان می‌کنه.»
تهیونگ آهسته سوت زد.
— «و تو از این متنفرى.»
— «چون می‌ترسه.»
تهیونگ سر تکان داد.
بعد ناگهان چشم‌هایش برق زد.
اون برق خطرناکِ «یه فکر بد دارم» .
— «صبر کن…»
خم شد سمت جونگ‌کوک.
«فردا جلسه قصره، نه؟»
— «آره.»
— «پس یعنی همه جمع میشن تو یه اتاق؟»
جونگ‌کوک با شک نگاهش کرد.
— «تهیونگ…»
— «نه نه گوش کن.»
با هیجان دست تکان داد.
«اگه مقصر واقعاً بین خودشونه… فقط کافیه یه فشار کوچیک وارد کنیم.»
— «منظورت چیه؟»
تهیونگ لبخند شیطانی زد.
— «بذار فکر کنن تو مدرک داری.»
سکوت*
آرام‌آرام گوشه لب جونگ‌کوک بالا رفت.
و تهیونگ همان لحظه فهمید.
«اوه نه… ولیعهد بالاخره وارد فاز ترسناک شد.»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
20 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
دیدگاه ها (۲۲)

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

پارت ۲ | میز دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ دقیقاً ساعت ۷:۵۹ وا...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۸ | «یک نقشه‌ی خیلی بد» 😂 ...

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

عنوان: فقط مال منی؟تهکوک | حسادت، عاشقانه 💜تهیونگ از وقتی جو...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

In the Embrace of DarknessPART 1صدای آرام موسیقی در کافه پخش...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

THE BLACK CONTRACT | قرارداد سیاهP.6۹:۰۰ صبح | دفتر قدیمی قر...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط