{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۵۲: نقشه‌ی کثیف ولی مؤدبانه
تهیونگ با هیجان روی مبل جلوتر خزید.
آن‌قدر هیجان‌زده بود که انگار قرار بود به‌جای توطئه سلطنتی، بروند پارک بازی.
— «باشه، گوش کن.»
جونگ‌کوک دست به سینه تکیه داد.
— «سه ثانیه وقت داری قانعم کنی.»
— «خیلی خب، آقای مِن تهدید متحرک.»
تهیونگ چشم چرخاند.
«الان مشکل ما چیه؟»
— «اینکه نمی‌دونیم مقصر کیه.»
— «دقیق‌تر.»
جونگ‌کوک مکث کرد.
— «می‌دونیم یکی داخل قصره… ولی مدرک نداریم.»
تهیونگ با انگشت اشاره کرد.
— «بوم. دقیقاً.»
بعد با شیطنت خم شد جلو.
— «پس باید کاری کنیم خودشون لو برن.»
جونگ‌کوک نگاه باریکی به او انداخت.
— «ادامه بده.»
تهیونگ لبخند پیروزمندانه‌ای زد.
بالاخره توجه کامل ولیعهد را گرفته بود.
— «فردا تو جلسه… تو وانمود می‌کنی یه مدرک مهم پیدا کردی.»
— «چه مدرکی؟»
— «مهم نیست چون وجود نداره»
جونگ‌کوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
— «تو واقعاً خطرناکی.»
— «ممنون.»
— «تعریف نبود.»
— «بازم ممنون.»
جونگ‌کوک نفسش را بیرون داد.
تهیونگ ادامه داد:
— «ببین، آدم بی‌گناه ممکنه تعجب کنه. ولی آدم گناهکار…»
لبخندش کش آمد.
«وحشت می‌کنه.»
جونگ‌کوک آرام شروع کرد به فکر کردن.
یه‌جین از قبل مضطرب بود.
ملکه زیادی آرام رفتار می‌کرد.
سوآ حقیقت را پنهان کرده بود.
اگر فردا اعلام می‌کرد که مدرکی علیه عامل حادثه پیدا شده…
واکنش واقعی‌شان دیده می‌شد.
تهیونگ با قیافه دانشمندهای دیوانه ادامه داد:
— «ما فقط باید نگاه کنیم کی اول کنترلش رو از دست میده.»
جونگ‌کوک آرام گفت:
— «و اگه هیچ‌کس واکنشی نشون نداد؟»
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— «اون‌وقت من ناامید میشم چون این همه درام مفت از دست میره.»
جونگ‌کوک پوف خفه‌ای کرد.
تقریباً خنده.
تهیونگ همان لحظه انگشتش را سمت او گرفت.
— «دیدی؟! دیدی نزدیک بود بخندی!»
— «خفه شو.»
— «ولی خندیدی.»
— «تهیونگ.»
— «باشه رفتم سر اصل مطلب.»
بعد صورتش کمی جدی شد.
— «فقط یه مشکل هست.»
جونگ‌کوک اخم کرد.
— «چی؟»
— «اگه مقصر واقعاً ملکه باشه…»
سکوت اتاق سنگین شد.
حتی گفتن این جمله خطرناک بود.
جونگ‌کوک نگاهش را پایین انداخت.
هیچ‌وقت نمی‌خواست به این نقطه برسد.
ولی تصویر ترس سوآ رهایش نمی‌کرد.
تهیونگ آهسته ادامه داد:
— «اون‌وقت این دیگه فقط یه آدم‌ربایی نیست.»
جونگ‌کوک سرد گفت:
— «می‌دونم.»
چون آن وقت…
موضوع می‌شد خیانت به ولیعهد.
و این در خاندان سلطنتی یعنی جنگ.
در همین لحظه—
تق تق.
هر دو ساکت شدند.
جونگ‌کوک فوری نگاهش را سمت در برد.
— «بیا داخل.»
در آرام باز شد.
و جین با عجله وارد شد.
موهایش به هم ریخته بود، نفس‌نفس می‌زد و انگار تمام راه را دویده بود.
— «بچه‌ها!»
تهیونگ چشم بست.
— «خدایا شروع شد.»
جین مستقیم گفت:
— «من یه چیزی فهمیدم.»
فضای اتاق فوراً تغییر کرد.
جونگ‌کوک صاف نشست.
— «چی فهمیدی؟»
جین نزدیک‌تر آمد و صدایش را پایین آورد.
— «یکی امشب رفته بخش آرشیو امنیتی قصر.»
تهیونگ پلک زد.
— «خب؟»
— «و حدس بزن چه پرونده‌ای رو خواسته؟»
جونگ‌کوک نگاه تیزی به او انداخت.
جین آرام گفت:
— «پرونده دوربین‌های معدن.»
سکوت*
تهیونگ زیر لب:
— «اووووه…»
جونگ‌کوک آرام بلند شد.
و این آرامش دقیقاً همان چیزی بود که ترسناک می‌شد.
— «کی؟»
جین مکث کرد.
بعد خیلی آهسته گفت:
— «یه‌جین.»
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
20 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
دیدگاه ها (۱۴)

#تاج_و_طوفانپارت ۵۳: رد پااتاق در سکوت فرو رفت.سنگین.خفه‌کنن...

#تاج_و_طوفانپارت ۵۴: اسم ممنوعهدست‌های یه‌جین می‌لرزید.صفحه ...

#تاج_و_طوفانپارت ۵۱: فضول حرفه‌ای وارد می‌شودبیرون اتاق…تهیو...

بانو فیک نویسه حمایت شه؟🎀https://wisgoon.com/989363_1923

#تاج_و_طوفانپارت ۴: ورود به قصرصبح آن روز سوآ روبروی قصر ایس...

ناپلئون گمشده(فصل اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط