{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۵۰: نقاب‌های قصر
تماس که قطع شد…
لبخند خیلی کمرنگی هنوز روی صورت جونگ‌کوک مانده بود.
همان لبخندی که این روزها فقط یک نفر می‌توانست از او بگیرد.
سوآ.
جونگ‌کوک چند ثانیه به صفحه خاموش گوشی خیره ماند.
بعد آرام نفسش را بیرون داد و سرش را به مبل تکیه داد.
سکوت اتاق…
بالاخره بعد از روزها کمی آرام شده بود.
اما فقط چند ثانیه.
در زده شد.
لبخند از صورتش محو شد.
— «بیا داخل.»
در آرام باز شد.
یه‌جین وارد شد.
لباس سفید ساده‌ای پوشیده بود و برخلاف همیشه آرایش ملایمی داشت؛ انگار عمداً می‌خواست معصوم‌تر به نظر برسد.
جونگ‌کوک همان لحظه فهمید.
«نمایش شروع شد.»
یه‌جین با قدم‌های آرام جلو آمد.
— «مزاحمت شدم؟»
— «اگه بگم آره میری؟»
یه‌جین لبخند کم‌جانی زد.
— «هنوزم ازم عصبانی‌ای…»
جونگ‌کوک چیزی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
همین سکوتش از داد زدن ترسناک‌تر بود.
یه‌جین آهسته نشست.
— «من فقط نگران سوآ بودم.»
ابروی جونگ‌کوک خیلی کم بالا رفت.
— «واقعاً؟»
— «آره… می‌دونم شاید رفتارم خوب نبود ولی…»
صدایش لرزید.
«من هیچ‌وقت نمی‌خواستم بهش آسیبی برسه.»
جونگ‌کوک بی‌حالت پرسید:
— «پس چرا اون روز جلوی اتاق درمانگاه داشتی با سوهیون دعوا می‌کردی؟»
یه‌جین لحظه‌ای مکث کرد.
— «چون همه داشتن طوری نگام می‌کردن انگار من مقصرم.»
قربانی‌بازی کلاسیک نسخه‌ی سلطنتی.
جونگ‌کوک دستش را روی دسته مبل گذاشت.
— «و تو نیستی؟»
یه‌جین شوکه نگاهش کرد.
— «چی؟»
— «گفتم… نیستی؟»
صدایش آرام بود.
ولی همین آرامش خطرناک‌ترش می‌کرد.
یه‌جین فوری گفت:
— «جونگ‌کوک تو که منو می‌شناسی… من از بچگی کنار تو بودم.»
— «دقیقاً.»
— «پس چطور می‌تونی حتی شک کنی؟»
جونگ‌کوک نگاهش را از او نگرفت.
و این بار خیلی واضح گفت:
— «چون سوآ از دیدن بعضی آدما ترسید.»
سکوت*
یه‌جین برای کسری از ثانیه رنگش پرید.
ولی جونگ‌کوک دید.
یه‌جین سریع خودش را جمع کرد.
— «اون شوکه شده بود… طبیعیه از همه بترسه.»
جونگ‌کوک چیزی نگفت.
اما ذهنش داشت تمام تکه‌ها را کنار هم می‌گذاشت.
ترس سوآ.
لرزش دست‌هایش.
واکنشش به ملکه.
سکوتش وقتی اسم آن زن را نیاورد.
و حالا…
اضطراب یه‌جین.
یه‌جین آرام‌تر ادامه داد:
— «من می‌دونم الان فقط سوآ برات مهمه.»
اسم سوآ که آمد، نگاه جونگ‌کوک سردتر شد.
یه‌جین لبخند تلخی زد.
— «می‌بینم چطور نگاش می‌کنی…»
جونگ‌کوک بدون تردید گفت:
— «پس باید بفهمی چرا حوصله‌ی بازی ندارم.»
ضربه مستقیم.
یه‌جین برای لحظه‌ای نتوانست چیزی بگوید.
بعد خیلی آرام زمزمه کرد:
— «من فقط نمی‌خوام ازت دور بشم.»
جونگ‌کوک تکیه داد.
— «یه‌جین.»
اولین بار بود امشب اسمش را این‌قدر سرد صدا می‌زد.
— «اگه چیزی هست که باید بهم بگی… الان وقتشه.»
قلب یه‌جین تند زد.
آیا فهمیده بود؟
نه…
نه هنوز.
نباید می‌فهمید.
یه‌جین فوری سرش را تکان داد.
— «من چیزی پنهان نکردم.»
دروغ.
و هر دویشان این را می‌دانستند.
جونگ‌کوک چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— «امیدوارم همین‌طور باشه.»
ولی لحنش دقیقاً معنی برعکس می‌داد.
یه‌جین ناخودآگاه انگشت‌هایش را مشت کرد.
برای اولین بار…
ترس واقعی زیر پوستش خزید.
چون نگاه جونگ‌کوک دیگر مثل قبل نبود.
اعتماد داخلش مرده بود.
و یه‌جین این را حس می‌کرد.
خوب هم حس می‌کرد.
در همان لحظه، بیرون اتاق…
تهیونگ که تازه از راهرو رد می‌شد، مکث کرد.
چون صدای یه‌جین را شنید.
ابرویش بالا رفت.
— «اوه اوه…»
زیر لب خندید.
«بوی درام سلطنتی درجه یک میاد.»
و طبق وظیفه‌ی مقدسش به عنوان بزرگ‌ترین فضول قصر…
آرام نزدیک در شد.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
40 لایک
20 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
دیدگاه ها (۱۱)

سلام زیبا های من حالتون چطوره؟ از اونجایی که من میبینم شما ه...

#تاج_و_طوفانپارت ۴۹: برادر زنصدای موج‌ها آرام به ساحل می‌خور...

#تاج_و_طوفانپارت ۴: ورود به قصرصبح آن روز سوآ روبروی قصر ایس...

Part 21 — No escape "탈출 불가"یه لبخند محو نشست رو لب‌های فلیکس...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۱: اشتباه در بدترین زماناتاق در سکوت کامل ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط