{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قرارداد سیاه 💍🖤

قرارداد سیاه 💍🖤
Part 6

نور خورشید از پنجره‌های بزرگ پنت‌هاوس داخل می‌تابید.

یونا با بی‌حوصلگی از اتاقش بیرون آمد.

شب قبل تا دیر وقت به لبخند تهیونگ فکر کرده بود.
و همین موضوع اعصابش را خرد کرده بود.

ـ چرا اصلاً باید بهش فکر کنم؟!

زیر لب غر زد و وارد آشپزخانه شد.

اما همان لحظه خشک‌اش زد.

تهیونگ آنجا بود.

با پیراهن مشکی آستین‌بالازده.

بدون کت.

بدون آن ظاهر ترسناک همیشگی.

و عجیب‌تر از همه...

داشت قهوه درست می‌کرد.

یونا با ناباوری پلک زد.

ـ تو... قهوه درست می‌کنی؟

ـ نه.

ـ پس اون چیه؟

ـ جادو.

...

چند ثانیه به هم خیره شدند.

بعد یونا ناخواسته خندید.

و خودش هم از خندیدنش تعجب کرد.

برای اولین بار از وقتی وارد زندگی تهیونگ شده بود.
---

چند دقیقه بعد هر دو پشت میز نشسته بودند.

سکوت عجیبی بینشان بود.

اما دیگر آزاردهنده نبود.

ناگهان موبایل تهیونگ زنگ خورد.

همان لحظه حالت چهره‌اش تغییر کرد.

ـ بگو.

چند ثانیه گوش داد.

و نگاهش سرد شد.

خیلی سرد.

ـ فهمیدم.

تماس را قطع کرد.

یونا اخم کرد.

ـ چی شده؟

تهیونگ از جا بلند شد.

ـ هیچی.

ـ دروغ میگی.

ـ ...

ـ معلومه اتفاقی افتاده.

تهیونگ لحظه‌ای مکث کرد.

بعد آرام گفت:

ـ آدمی که تهدیدت کرده بود...
پیداش کردیم.



---

چند ساعت بعد...

یونا در یکی از اتاق‌های پنت‌هاوس قدم می‌زد.
اما فکرش درگیر یک چیز بود.

آدم تهدیدکننده پیدا شده بود.
یعنی همه چیز تمام شده بود؟

یا تازه شروع می‌شد؟

---

در همان لحظه...

چند طبقه پایین‌تر.

در اتاق بازجویی مخفی سازمان.

مردی روی صندلی نشسته بود.

دست‌هایش بسته شده بود.

صورتش پر از زخم بود.

اما هنوز لبخند می‌زد.

تهیونگ روبه‌رویش ایستاده بود.

جیمین کنار در.

و چند محافظ در سکوت.

تهیونگ بدون هیچ احساسی گفت:

ـ اسم کسی که دستور داده رو بگو.

مرد خندید.

ـ فکر می‌کنی ترسیدم؟

ـ ...

ـ فکر می‌کنی من رئیس این بازی‌ام؟

جیمین اخم کرد.

تهیونگ ساکت ماند.

اما نگاهش تیره‌تر شد.

مرد دوباره خندید.

ـ من فقط یه مهره‌ام.

...

سکوت.

سنگین.

خطرناک.

ـ رئیس اصلی حتی اسم منو هم نمی‌دونه.

ـ ...

ـ و اون چیزی می‌خواد که سال‌ها ازش پنهون شده.

تهیونگ قدمی جلو رفت.

ـ چی رو؟

لبخند مرد بزرگ‌تر شد.

ـ راز پدر یونا.

...

برای اولین بار در آن روز...

تهیونگ جا خورد.

اما فقط برای یک ثانیه.

مرد سرش را بالا آورد.

ـ قرارداد هیچ‌وقت درباره ازدواج نبود.

ـ ...

ـ شما هنوز هیچی نمی‌دونید.


---

در همان لحظه...

بالای ساختمان.
یونا کنار پنجره ایستاده بود.
بی‌خبر از اینکه زندگی‌اش دوباره قرار است زیر و رو شود.
و رازی که پدرش با خودش به خاک برده بود...
آرام‌آرام در حال بیرون آمدن از تاریکی بود.

شرط ها💆🏻‍♀️🤏🏻
۳۵ لایک
۱۳نشر
۱۰۰ کامنت(کرم گرفتم👹🙂‍↔️)


#نویسنده_ماه_سیاه
دیدگاه ها (۴)

قرارداد سیاه 🖤💍Part 7و رازی که پدرش با خودش به خاک برده بود....

معرفی فیک جدید

قرارداد سیاه 💍🖤Part 5شب...پنت‌هاوس در سکوت فرو رفته بود.اما ...

قرارداد سیاه💍🖤Part 4یونا هنوز شوکه بود."نامزدم."این کلمه مدا...

قرارداد سیاه 💍🖤Part 3صبح روز بعد...یونا تقریباً تمام شب را ن...

Start Again (11)چند روز بعد، پروژه تقریباً تمام شده بود.یونا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط