تیر عاشقی
تیر عاشقی💘
Part : 13
*چند روز از اتفاقی که افتاده بود گذشته بود و همه چیز داشت آروم پیش میرفت.
لیا و جونگ سو بهم نزدیک شده بودن و خلاصه همه چیز گل و بلبل بود
ولی برای جونگکوک نه!
هر روز داشت سخت کار میکرد چون پدرش برگشته بود و دوباره شروع کرده بود به زور گفتن بهش. جونگکوک هم نمیتونست چیزی بگه و فقط کار میکرد
یه روز هم از شدت زیاد کار کردن جانگ مین اون رو توی دفترش در حالی که بیهوش افتاده بود روی زمین پیدا کرد،از وقتی پدر جونگکوک اومده بود زندگی برای جونگکوک دوباره مثل جهنم شده بود. پدرش میگه اگه میخوای مایه ی افتخارم باشی فقط کار کن...
یه روز پدر جونگکوک متوجه شد که چند وقت پیش پلیس جونگکوک رو گیر انداخته بود و جونگکوک با جونگ سو و لیا چیکار کرده بود.
انقدری عصبانی شد که به آدماش گفت جونگکوک رو بدزدن و ببرنش توی خونه ی پدرش.
پدر جونگکوک اونجا کارای خوبی نمیکرد و بیشتر برای شکنجه بود. توی یه گاراژ بقیه رو کتک میزد.
از روی خوششانسی لیا قرار بود اون روز توی اون محله گشت بزنه.
داشت گشتشو میزد که صدای دعوا رو از توی گاراژ شنید، کرکره یکم بالا بود و دید دارن یکی رو کتک میزنن. دویید رفت کنار در گاراژ و نمیدونست کی اون تو هست.
کرکره رو سریع بالا برد و تفنگشو در آورد
لیا: هی هی....اقایون. بس کنین وگرنه شلیک میکنم.
*ادمای پدر کوک اسلحه هاشو سمت لیا گرفتن ولی پدر کوک بهشون گفت بیارنش پایین.
پدر کوک، کوک رو انداخت روی زمین و رفت سمت لیا
پدر کوک: اونوقت شما کی باشین خانم؟
لیا: بنده پلیس هستم، معلوم نیست؟برو عقب(رفت جلو تر)
پدر کوک:او او.... باشه
*لیا رفت جلو تا ببینه اونی که زخمیه حالش خوبه یا نه. آروم کشیدش عقب و وقتی صورتشو دید رفت عقب.
لیا: ج... جئون؟...
پدر کوک: هه. شناختی؟
*یکی رفت سمت لیا و با لیا درگیر شد و لیا زدش روی زمین. ولی یکی سریع از پشت با چوب زد توی سر لیا و لیا سرش گیج رفت و بیهوش شد....
لایک و فالو؟ ذوقی میشم گوگولی
#ادیت#کیپاپ#استری_کیدز#بی_تی_اس#بلک_پینک#حق#آرمی#بلینک#آهنگ#متفرقه#جالب#آرمی#لیسا#رزی#جنی#جیسو#استی#جین#جیمین#نامجون#تهیونگ#شوگا#جونگکوک#جیهوپ#بنگچان#هان#چانگبین#لینو#آیان#سونگمین#فلیکس#هیونجین
Part : 13
*چند روز از اتفاقی که افتاده بود گذشته بود و همه چیز داشت آروم پیش میرفت.
لیا و جونگ سو بهم نزدیک شده بودن و خلاصه همه چیز گل و بلبل بود
ولی برای جونگکوک نه!
هر روز داشت سخت کار میکرد چون پدرش برگشته بود و دوباره شروع کرده بود به زور گفتن بهش. جونگکوک هم نمیتونست چیزی بگه و فقط کار میکرد
یه روز هم از شدت زیاد کار کردن جانگ مین اون رو توی دفترش در حالی که بیهوش افتاده بود روی زمین پیدا کرد،از وقتی پدر جونگکوک اومده بود زندگی برای جونگکوک دوباره مثل جهنم شده بود. پدرش میگه اگه میخوای مایه ی افتخارم باشی فقط کار کن...
یه روز پدر جونگکوک متوجه شد که چند وقت پیش پلیس جونگکوک رو گیر انداخته بود و جونگکوک با جونگ سو و لیا چیکار کرده بود.
انقدری عصبانی شد که به آدماش گفت جونگکوک رو بدزدن و ببرنش توی خونه ی پدرش.
پدر جونگکوک اونجا کارای خوبی نمیکرد و بیشتر برای شکنجه بود. توی یه گاراژ بقیه رو کتک میزد.
از روی خوششانسی لیا قرار بود اون روز توی اون محله گشت بزنه.
داشت گشتشو میزد که صدای دعوا رو از توی گاراژ شنید، کرکره یکم بالا بود و دید دارن یکی رو کتک میزنن. دویید رفت کنار در گاراژ و نمیدونست کی اون تو هست.
کرکره رو سریع بالا برد و تفنگشو در آورد
لیا: هی هی....اقایون. بس کنین وگرنه شلیک میکنم.
*ادمای پدر کوک اسلحه هاشو سمت لیا گرفتن ولی پدر کوک بهشون گفت بیارنش پایین.
پدر کوک، کوک رو انداخت روی زمین و رفت سمت لیا
پدر کوک: اونوقت شما کی باشین خانم؟
لیا: بنده پلیس هستم، معلوم نیست؟برو عقب(رفت جلو تر)
پدر کوک:او او.... باشه
*لیا رفت جلو تا ببینه اونی که زخمیه حالش خوبه یا نه. آروم کشیدش عقب و وقتی صورتشو دید رفت عقب.
لیا: ج... جئون؟...
پدر کوک: هه. شناختی؟
*یکی رفت سمت لیا و با لیا درگیر شد و لیا زدش روی زمین. ولی یکی سریع از پشت با چوب زد توی سر لیا و لیا سرش گیج رفت و بیهوش شد....
لایک و فالو؟ ذوقی میشم گوگولی
#ادیت#کیپاپ#استری_کیدز#بی_تی_اس#بلک_پینک#حق#آرمی#بلینک#آهنگ#متفرقه#جالب#آرمی#لیسا#رزی#جنی#جیسو#استی#جین#جیمین#نامجون#تهیونگ#شوگا#جونگکوک#جیهوپ#بنگچان#هان#چانگبین#لینو#آیان#سونگمین#فلیکس#هیونجین
- ۴.۷k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط