رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part ۴۷ }🌔
- فکر خیلی خوبیه...
× من اینو نمی پوشم ...
- پس بریم..
× منظور حرفشو فهمیدم ... وای خدای من منحرف از این توی دنیا پیدا نمیشه...
× طوری که ضایع نکنم سعی کردم بحث رو عوض کنم ...
× قرمز به من نمیاد...
- نه خیر من بدنتو دیدم به پوست سفیدت میاد....
× وای داره دیونم میکنه... چرا هی داره اون صحنه لعنتی رو به روم میاره...
× لباس رو از دستش گرفتم و به سمت حمام رفتم و شروع کردم به پوشیدنش...
نگاهی از سر تا پا به خودم داخل آیینه کردم ...
× راست میگفت...
واقعا بهم میاد...
× از حموم خارج شدم که متوجه همون آیینه روی سقف اتاق شدم ...
چرا آورده پایین...
اصلا به من چه...
نگاهم به آیینه بود که متوجه نگاه های کوک از داخل آیینه شدم ...
طوری نگاهم میکرد که راه رفتنم
رو فراموش میکردم...
× پشت میز لوازم آرایشی هام نشستم و شونم رو برداشتم...
و شروع کردم به شونه کردن موهام...
× نگاه های خیرش به خودم رو حس میکردم ....
محکم دانه های شونه رو به داخل موهام میبردم ...
آنقدر شونه کرده بودم که موهام لخت لخت شده بود....
سرمو آوردم بالا تا ببینم کوک خوابیده یا نه
...ولی نه همینجوری عین چی بهم زل زده...
به صداش تنم لرزید...
- بسه کندی اون موهارو....
× یکم دیگه تمومه....
× نگاهم روی میز آریش میچرخید....
که به رژه قرمز پرنگم که خود کوک برام خریده بود کردم ....
× اولش سعی در مقاومت برنداشتن رژ کردم ولی ناخواسته دستم به سمت رژ رفت و از روی میز برداشتم...
بدون فکر کردن حتا به عاقبتش روی لبم های بزرگم میکشیدم....
× در حال زدن رژ به لبم بودم که با حرفش دست از رژ زدن برداشتم ...
- لازم نیست زحمت بکشی بدون رژم برام خوشگلی....
ادامه دارد..🌔
این دفعه میخوام ببینم بدون اینکه شرط بزارم ... خودتون میتونید حمایت کنید ...
پارت بعد ... برای عاشقان صحنه های دراماتیک هستش😂💖
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 🌔🌷
- فکر خیلی خوبیه...
× من اینو نمی پوشم ...
- پس بریم..
× منظور حرفشو فهمیدم ... وای خدای من منحرف از این توی دنیا پیدا نمیشه...
× طوری که ضایع نکنم سعی کردم بحث رو عوض کنم ...
× قرمز به من نمیاد...
- نه خیر من بدنتو دیدم به پوست سفیدت میاد....
× وای داره دیونم میکنه... چرا هی داره اون صحنه لعنتی رو به روم میاره...
× لباس رو از دستش گرفتم و به سمت حمام رفتم و شروع کردم به پوشیدنش...
نگاهی از سر تا پا به خودم داخل آیینه کردم ...
× راست میگفت...
واقعا بهم میاد...
× از حموم خارج شدم که متوجه همون آیینه روی سقف اتاق شدم ...
چرا آورده پایین...
اصلا به من چه...
نگاهم به آیینه بود که متوجه نگاه های کوک از داخل آیینه شدم ...
طوری نگاهم میکرد که راه رفتنم
رو فراموش میکردم...
× پشت میز لوازم آرایشی هام نشستم و شونم رو برداشتم...
و شروع کردم به شونه کردن موهام...
× نگاه های خیرش به خودم رو حس میکردم ....
محکم دانه های شونه رو به داخل موهام میبردم ...
آنقدر شونه کرده بودم که موهام لخت لخت شده بود....
سرمو آوردم بالا تا ببینم کوک خوابیده یا نه
...ولی نه همینجوری عین چی بهم زل زده...
به صداش تنم لرزید...
- بسه کندی اون موهارو....
× یکم دیگه تمومه....
× نگاهم روی میز آریش میچرخید....
که به رژه قرمز پرنگم که خود کوک برام خریده بود کردم ....
× اولش سعی در مقاومت برنداشتن رژ کردم ولی ناخواسته دستم به سمت رژ رفت و از روی میز برداشتم...
بدون فکر کردن حتا به عاقبتش روی لبم های بزرگم میکشیدم....
× در حال زدن رژ به لبم بودم که با حرفش دست از رژ زدن برداشتم ...
- لازم نیست زحمت بکشی بدون رژم برام خوشگلی....
ادامه دارد..🌔
این دفعه میخوام ببینم بدون اینکه شرط بزارم ... خودتون میتونید حمایت کنید ...
پارت بعد ... برای عاشقان صحنه های دراماتیک هستش😂💖
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 🌔🌷
- ۹۰.۳k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط